تعليم و تربيت در اسلام  ‏بخش20

عاقبت بينى‏

شخصى آمد خدمت رسول اكرم و عرض كرد: يا رسول اللَّه! به من نصيحتى و موعظه‏اى بفرماييد. نوشته‏اند كه ايشان سه بار اين جمله را تكرار كردند، فرمودند:

آيا اگر من بگويم، تو به كار مى‏بندى؟ گفت: بله. (البته اين تكرار براى اين بود كه جمله‏اى كه مى‏خواستند بگويند، بيشتر در ذهنش رسوخ پيدا كند و بفهمد كه جمله باارزشى است و نبايد فراموش كند). بعد فرمود:

اذا هَمَمْتَ بِامْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ «2»

.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 768

هرگاه مى‏خواهى كارى را انجام دهى، اول درباره عاقبت آن كار تدبّر كن بعد تصميم بگير.

اساساً لغت «تدبّر» كه از ماده «دَ بَرَ» است، همان مفهوم عاقبت بينى را دارد.

تدبّر و ادبار از يك ماده هستند. اقبال و ادبار كه ما مى‏گوييم، اقبال رو آوردن است و ادبار پشت كردن. تدبّر معنايش اين است كه انسان آن نهايت امر، آن عاقبت كار و آن پشت سر كار را ببيند، تنها چهره كار را نبيند. هركارى يك چهره‏اى دارد و يك پشت سرى. انسان غالباً چهره كار را مى‏بيند ولى پشت سر كار را نمى‏بيند، مگر اينكه از آن كار رد شده باشد؛ آن وقت نگاه مى‏كند، از پشت سر مى‏بيند. و بسا هست كه كارى چهره‏اش يك جور است، پشت سرش جور ديگر. تدبّر به عاقبت اين است كه انسان قبل از اينكه كارى را انجام دهد، از پشت سر هم آن كار را مطالعه كند.

جمله‏اى در نهج البلاغه هست؛ اميرالمؤمنين راجع به فتنه‏ها بيان مى‏كنند كه فتنه چهره‏اش يك جور است، پشت سرش جور ديگر. مى‏فرمايد: انَّ الْفِتَنَ اذا اقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ اذا ادْبَرَتْ نَبَّهَتْ «1»

. جمله‏هاى عجيبى است: فتنه وقتى كه پديد مى‏آيد حكم غبارهايى را دارد كه در فضا پيدا مى‏شود، يا حكم تاريكى را دارد كه در تاريكى انسان نمى‏بيند: دروغها پيدا مى‏شود، شايعات پيدا مى‏شود، هيجانها و احساسات زياد پيدا مى‏شود، لَه پيدا مى‏شود، عليه پيدا مى‏شود. اصلًا آدم در مى‏ماند كه چگونه قضاوت كند، و در فتنه واقع مى‏شود. ولى همينكه فتنه خوابيد، مثل اين است كه ظلمت از بين رفت و غبارها نشست. آن وقت انسان نگاه مى‏كند، چيز ديگرى مى‏بيند؛ مى‏بيند آنچه كه در تاريكى مى‏ديد، غير از اين است كه اكنون در روشنايى مى‏بيند. اذا اقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ اذا ادْبَرَتْ نَبَّهَتْ.

عادت به تفكر

بنابراين يكى از عوامل اصلاح و تربيت نفس در تعليمات اسلامى، عادت كردن به تفكر است. تفكر بايد براى انسان عادت بشود. عادت كردن به تفكر يعنى درباره هركارى كه انسان مى‏خواهد تصميم بگيرد، عادت داشته باشد كه قبلًا كاملًا روى آن‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 769

كار فكر كند، و اين از نظر اخلاقى- همان‏طور كه عرض كردم- نظير محاسبة النفس است. و غير از اينكه در هر كارى انسان بايد قبلًا فكر كند، مى‏گويند كه در هر شبانه روز ولو چند دقيقه هم شده است، انسان بايد به خودش مجال بدهد كه درباره خودش فكر كند و درباره كارهايى كه بايد در مورد آنها تصميم بگيرد بينديشد.

در زمينه تفكر هم كه خيلى [روايت‏] داريم. در حديث درباره ابوذر دارد كه:

كانَ اكْثَرُ عِبادَةِ ابى ذَرٍّ التَّفَكُّرَ «1»

.

بيشترين عبادت ابوذر فكر كردن بود.

فكر كردن است كه به انسان روشنايى مى‏دهد، و عبادت بى‏تفكر ممكن است به صورت يك كار لغو و بيهوده درآيد.

معاشرت با صالحان‏

يكى ديگر از عواملى كه براى اصلاح و تربيت به آن توجه شده است، معاشرت با صالحان و نيكان است.

ما در متون اسلامى بابى داريم تحت عنوان «مجالست و تأثير مجالست» هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى، كه مجالست صالحان آثار نيكِ فوق العاده دارد و مجالست بدان آثار سوء فوق العاده دارد، و اين يك امرى است كه اجتناب ناپذير است؛ يعنى انسان هرچه بخواهد به اصطلاح درِ دل خودش را ببندد و وقتى كه مى‏خواهد با كسى معاشرت كند خودش را آنچنان ضبط كند كه از او اثرى نگيرد، باز كم و بيش اثر مى‏پذيرد. پيغمبر اكرم فرمود:

الْمَرْءُ عَلى‏ دينِ خَليلِهِ «2»

.

هركسى به دين دوستش است.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 770

مقصود اين است كه شما اگر كسى را دوست و خليل بگيريد، با كسى دوست بشويد، دين او را هم پذيرفته‏ايد.

در نهج البلاغه تعبيرى است به اين صورت:

مُجالَسَةُ اهْلِ الْهَوى‏ مَنْساةٌ لِلْايمانِ «1»

.

نشست و برخاست كردن با مردم هواپرست و غافل از خدا، فراموشىِ ايمان است.

اگر «مَنساة» مصدر ميمى باشد، مَنساةٌ لِلْايمان مى‏شود فراموشى ايمان، و اگر اسم مكان باشد- كه بيشتر در اين مورد اطلاق مى‏شود- تعبير، جالبتر مى‏شود:

فراموشخانه ايمان، فراموشگاه ايمان «2» ايشان مى‏فرمايند: همنشينى با هواپرستان فراموشخانه ايمان است، يعنى انسان آنجا كه برود اصلًا ايمان را فراموش مى‏كند.

در يكى از آيات قرآن، در سوره طه و ظاهراً خطاب به موسى بن عمران مى‏فرمايد:

فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَويهُ فَتَرْدى‏ «3»

.

به موسى بعد از پيغمبرى هشدار مى‏دهد كه: مردم بى‏ايمان مانع تو نشوند. اين مانعيت غير از مانعيت زورى و جبرى است كه مثلًا فرعون به زور نگذارد تو كارت را بكنى، چون دنبالش دارد: وَ اتَّبَعَ هَويهُ فَتَرْدى‏. اى موسى! بى ايمان‏ها تو را از راه بدر نكنند كه تو هم دنبال هوا بروى و هلاك بشوى.

از اين آيه استنباط كرده‏اند كه هشدارى به موسى داده‏اند كه خلاصه مواظب و

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 771

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 771

مراقب تأثير سوء آدمهاى بد باش. البته معنايش اين نيست كه از آدمهاى بد كناره بگير (پس چه كسى را دعوت كند؟!) بلكه توجه دادن به آثار بد معاشرت با آدمهاى بد است.

بنابراين، انسان در معاشرت [بايد انتخاب داشته باشد.] اين معاشرت اخلاقى غير از معاشرت معلم با متعلم و معاشرت مربى با زيردست خودش است؛ مقصود انيس گرفتن است. هركسى در دنيا رفيق دارد، رفيقى كه با او انس دارد و معاشر است، و بايد هم انسان رفيق داشته باشد. انسان براى تربيت و اخلاق خودش، در معاشر و انيس و رفيق هم بايد انتخاب داشته باشد.

حديثى از عيسى عليه السلام‏

در احاديث ما وارد شده است كه گروهى (شايد همان حواريين بوده‏اند) از عيسى بن مريم سؤال كردند: يا رُوحَ اللَّهِ! مَنْ نُجالِسُ؟ با چه كسى ما مجالست كنيم؟ جواب داد:

مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزيدُ فى عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِى الْخَيْرِ عَمَلُهُ «1»

.

يعنى با كسى مجالست كنيد كه ديدن او شما را به ياد خدا بيندازد. يك عده مردم افرادى هستند كه ديدن آنها انسان را از خدا غافل مى‏كند و يك عده افراد، عملشان، كردارشان، رفتارشان، وضعشان، سيماشان، خصوصياتشان به گونه‏اى است كه انسان را از غفلت خارج مى‏كند. با كسى مجالست كنيد كه ديدن او خدا را به ياد شما بياورد، كسى كه سخنش بر علم شما مى‏افزايد؛ يعنى همه سخنانش براى شما حقايق تازه است، هرچه كه به شما مى‏گويد حقيقت تازه‏اى است كه از مجلسش بهره مى‏بريد. انسان مى‏بيند كه با بعضى افراد مى‏نشيند، وقتى كه برمى‏خيزد واقعاً احساس مى‏كند كه مطلب ياد گرفته (هر نوع مطلبى) و بر علمش افزوده شده است.

وَ يُرَغِّبُكُمْ فِى الْخَيْرِ عَمَلُهُ و عمل او هم ترغيب كننده شما به كار خير باشد؛ طورى عمل مى‏كند كه شما را به كار خير تشويق و ترغيب مى‏نمايد.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 772

گفتيم كه معاشرت يك اثر قهرى دارد. اين نكته را هم عرض بكنم: اينكه عرض كردم فرق است ميان معاشرت معلم و متعلم و غير آن، براى اين است كه انسان دو جور معاشرت دارد. در يك جور معاشرتها انسان به اصطلاح دروازه روح خودش را مى‏بندد، خودش را مخفى مى‏كند، نه خودش را آن طورى كه هست بر طرف ظاهر مى‏كند و نه آمادگى دارد كه طرف را در خودش بپذيرد. مى‏بينيد انسان اولين بار كه با كسى برخورد مى‏كند، هم او زود يك حالتى پيدا مى‏كند كه خودش را در مقابل انسان مى‏گيرد و هم انسان يك قيافه مصنوعى به خودش مى‏دهد، يعنى همه آنچه را كه هست به او نشان نمى‏دهد. ولى همينكه با همديگر صميمى شدند، ديگر درِ دلها به روى يكديگر باز مى‏شود؛ اين آنچه كه دارد به او مى‏گويد و لااقل پنهان نمى‏كند، او هم آنچه كه دارد به اين ارائه مى‏دهد. آن معاشرتهايى كه فوق العاده اثر دارد اين معاشرتهاى صميمانه است، و اين توصيه‏ها هم بيشتر توجه به معاشرتهاى صميمانه دارد. در اين معاشرتهاست كه انسان بدون اينكه بفهمد، اثر پيدا مى‏شود. شعر مولوى خيلى شعر خوبى در اين جهت است. مى‏گويد:

         مى‏رود از سينه‏ها در سينه‏ها             از ره پنهان صلاح و كينه‏ها

          صحبت صالح تو را صالح كند             صحبت طالح تو را طالح كند

 انسان با خوب مى‏نشيند، نمى‏فهمد كه چقدر از او گرفت. خودش هم احساس نمى‏كند. با آدم بد مى‏نشيند، نمى‏فهمد چقدر از او گرفت.

ارادت‏

در باب معاشرت، آن چيزى كه اثرش فوق العاده است پيدا شدن حالت ارادت است.

مسئله ارادت و شيفتگى به يك شخص معين، بالاترين و بزرگترين عامل است در تغيير دادن انسان؛ و اين اگر بجا بيفتد فوق العاده انسان را خوب مى‏كند، و اگر نابجا بيفتد آتشى است كه آدمى را آتش مى‏زند.

ارادت از مقوله محبت و شيفتگى است. اگر انسان فردى را ايده آل و انسان كامل تلقى كند و بعد شيفته اخلاق و روحيات او بشود، فوق العاده تحت تأثير او قرار مى‏گيرد و فوق العاده عوض مى‏شود. اين است كه عرفا و متصوّفه به مسئله ارادت پيدا كردن به يك شيخ و مرشد، فوق العاده اهميت مى‏دهند. حالا من به حرف آنها كار ندارم.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 773

اساساً اينكه ما در اسلام راجع به محبت اولياء [توصيه‏هايى‏] داريم و مثلًا مى‏گوييم حب اميرالمؤمنين چنين و چنان است، براى چيست؟ آيا اين شرك نيست؟ اگر اين مسئله‏اى كه عرض مى‏كنم مطرح نباشد، شرك است.

اميرالمؤمنين عاليترين انسانها، ولى ما مأموريم خدا را پرستش كنيم و همه پيغمبران وسيله هستند براى رساندن انسان به خدا. بسيار خوب، على انسان كامل، ما چرا نسبت به او محبت داشته باشيم؟! پاسخ اين است كه محبت پيغمبر و محبت اميرالمؤمنين و محبت هر كاملى بزرگترين عامل اصلاح و تربيت انسان است.

فلسفه محبت اولياء اين است.

محبت اولياء در زيارت «امين اللَّه»

زيارت امين اللَّه را آقايان حتماً خوانده‏اند. در ميان زياراتى كه ما براى ائمه داريم، شايد- و بعيد هم نيست- معتبرترين زيارات باشد، هم از نظر سند (يعنى به اصطلاح خيلى پدر و مادردار است و سند قطعى دارد كه به ائمه مى‏رسد و چيزى نيست كه مثلًا بگوييد در يك كتابى نوشته شده) و هم از نظر مضمون كه از اين نظر هم جزء عاليترين زيارات است و شايد عاليترين زيارات باشد. زيارت كوتاهى است. در كتاب مفاتيح و غيره جزء زيارات اميرالمؤمنين نقل شده و جزء زيارات مطلقه است؛ يعنى زيارت مخصوصه نيست كه مربوط به يك روز معين يا ايام خاص باشد، در هر وقت مى‏شود اميرالمؤمنين را با آن زيارت كرد و از مختصات اميرالمؤمنين هم نيست، هر امامى را با اين زيارت مى‏توان زيارت كرد با اين تفاوت كه آن يك كلمه «السّلام عليك يا اميرالمؤمنين» در زيارت غير اميرالمؤمنين برداشته مى‏شود [و بجاى آن، عبارت مناسب گذاشته مى‏شود.].

بعد از آن چند جمله مختصر كه سلام و اظهار ارادت به امام و شهادت به اين است كه من شهادت مى‏دهم كه تو در راه خدا آن جهادى را كه شايسته و لازم بوده انجام دادى و خلاصه من گواهى مى‏دهم كه تو وظيفه خودت را آنچنان كه بايد انجام دادى، سيزده جمله دارد كه اين سيزده جمله دعاست؛ يعنى بعد از اينكه امام را زيارت مى‏كنيم، در حضور و در مشهد امام از خداى متعال اين چيزها را مى‏خواهيم. شاهد من، دو جمله آن است. مى‏خوانيم:

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 774

فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ، راضِيَةً بِقَضائِكَ، مولَعَةً بِذِكْرِكَ وَ دُعائِكَ، مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ اوْلِيائِكَ، مَحْبوبَةً فى ارْضِكَ وَ سَمائِكَ، صابِرَةً عَلى‏ نُزولِ بَلائِكَ، شاكِرَةً لِفَواضِلِ نَعْمائِكَ، ذاكِرَةً لِسَوابِغِ آلائِكَ، مُشتاقَةً الى‏ فَرْحَةِ لِقائِكَ، مُتَزَوِّدَةً التَّقْوى‏ لِيَوْمِ جَزائِكَ، مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ اوْلِيائِكَ، مُفارِقَةً لِاخْلاقِ اعْدائِكَ، مَشْغولَةً عَنِ الدُّنْيا بِحَمْدِكَ وَ ثَنائِكَ..

جزء اين سيزده جمله، اين دو جمله است راجع به محبت: خدايا من مى‏خواهم هم محبّ باشم هم محبوب؛ هم دوست بدارم، هم مرا دوست بدارند. اما چه كسى را دوست بدارم؟ مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ اوْلِيائِكَ دوستدار آن برگزيدگانِ از اولياى تو باشم، خُلَّص اولياى تو. محبت خُلَّص اولياست كه مثل مغناطيس، انسان را مى‏كِشد. اين غير از مسئله تفكر و محاسبة النفس است. اينها يك كارهاى فكرى است و البته لازم هم هست [اما تأثير محبت اولياء به مراتب بيشتر است.].

در كتاب جاذبه و دافعه على عليه السلام- كه من در اين زمينه آنجا زياد بحث كرده‏ام- اين تشبيه را ذكر نموده‏ام [كه تفاوت اين دو روش‏] مثل اين است كه ما مقدارى براده آهن داشته باشيم كه مثلًا با خاك قاطى باشد؛ يك وقت هست كه مى‏خواهيم اين ذرات را يك يك با دست خودمان از ميان خاك جمع كنيم و يك وقت هست كه يك مغناطيس قوى به دست مى‏گيريم، آن را مى‏چرخانيم، همه را به سوى خودش مى‏كشد.

اگر انسان بخواهد فقط با تكيه به تفكر و تذكر و محاسبة النفس و مراقبه و غيره، اخلاق سوء را يك يك با سر انگشت فكر و حساب از خود بزدايد و خود را اصلاح نمايد، البته عملى است اما مثل همان است كه انسان بخواهد براده‏هاى آهن را يك يك جمع كند. ولى اگر انسان اين توفيق را پيدا كند كه كاملى پيدا بشود و او شيفته آن كامل گردد، مى‏بيند كارى كه او در ظرف چند سال انجام مى‏داد، اين در ظرف يك روز انجام مى‏دهد.

مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ اوْلِيائِكَ دوستدار خُلَّص اولياى تو باشم (صفوة همان برگزيده است)، دوستدار برگزيدگانِ از اولياى تو باشم. مَحْبوبَةً فى ارْضِكَ وَ سَمائِكَ خودم نيز، هم در زمين محبوب باشم و هم در آسمان؛ در زمين محبوب باشم [به اينكه‏] مردم مرا دوست داشته باشند.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 775

روش ملامتيان‏

اين از قدس و تقوا نيست كه من جورى باشم كه مردم مرا دشمن داشته باشند. روش ملامتيان از متصوّفه چنين بود. يك فرقه از فِرَق متصوّفه به نام «ملاميّه» يا «ملامتيان» معروفند. راهى كه اينها براى جهاد با نفس به خيال خودشان انتخاب كرده بودند، اين بود كه كارى بكنند كه مردم از اينها تنفر داشته باشند و به اينها ظنّ بد ببرند. مثلًا شخص شراب نمى‏خورد ولى تظاهر به شرابخوارى مى‏كرد، شيشه شراب را با خودش اين طرف و آن طرف مى‏برد و در خانه شيشه شراب مى‏گذاشت ولى شراب نمى‏خورد كه مردم بگويند او شرابخوار است، يا نماز مى‏خواند ولى نماز را هميشه طورى مى‏خواند كه احدى نفهمد، تا مردم بگويند او نماز نمى‏خواند.

داستان اديب نيشابورى‏

در مشهد يك كسى بوده به نام اديب نيشابورى. بعد از او كس ديگرى به نام اديب ثانى بوده كه الآن هم هست. اين دومى را من خيلى ديده‏ام و واقعاً هم آدم خوبى است، يعنى خيلى خوبيها دارد و مرد با ايمانى است. ولى اين دو نفر، هم آن اديب و هم اين اديب، كوششى داشتند بر ضد رياكاران، يعنى اعمالى بر ضد رياكاران انجام مى‏دادند. رياكاران تظاهر مى‏كنند به عبادت و عبادت نمى‏كنند، اينها بعكس تظاهر مى‏كردند به اينكه ما عبادت نمى‏كنيم ولى در سرّ السّر عبادت مى‏كردند. مثلًا هيچ وقت كسى اينها را نديده بود كه به زيارت حضرت رضا بروند، ولى گاهى ديده شده بود كه اينها به زيارت رفته‏اند. البته اين يك مقدارى هم عكس العمل رياكارى رياكاران است. شعرايى مثل حافظ نيز كه در قسمتى از تعبيرات خود دم از رندى و قلّاشى مى‏زنند، يعنى همان تظاهر كردن بر ضد آنچه كه رياكاران تظاهر مى‏كنند.

اينها هم روششان يك چنين روشى است، ولى اين هم تظاهر است.

يك كسى كه از شاگردان مرحوم اديب اول بود- و خودش هم مرد اديبى بود و بعد، از معلمين بزرگ وزارت معارف آن وقت شد و مرد فاضلى بود- مى‏گفت كه من يك خدمتى در آستانه داشتم و شاگرد اديب هم بودم و شاگردى بودم كه غالباً نزد او بودم و حتى كارهايش را انجام مى‏دادم، چاى برايش درست مى‏كردم، سيگارهايش را به اصطلاح برايش مى‏پيچيدم و از اين كارها. يك وقتى هنگام سحر آمده بودم در صحن و مشغول جاروب زدن بودم. يك وقت ديدم استاد

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 776

عبايش را به سرش كشيده كه هيچ كس او را نشناسد. از درِ صحن كه آمد، من متوجهش شدم. از هيكل و راه رفتنش در آن تاريكى فهميدم كه اين استاد است.

تعجب كردم كه آخر اين وقت شب كجا مى‏خواهد برود؟! به عجله هم مى‏رفت در حالى كه عصايش را نيز به دست گرفته بود. او به اصطلاح خراسانيها خيلى غُراب راه مى‏رفت، ولى آن شب عصايش را برداشته بود و تند راه مى‏رفت. يك وقت ديدم آمد در صحن كهنه، مقابل پنجره كه رسيد همان جا به حالت سجده افتاد روى زمين.

يك مدتى در حالت سجده بود، بعد دومرتبه عصايش را برداشت، عبايش را به سرش كشيد- كه هيچ كس صورتش را نديد- و رفت. اينها هم يك جور آدمهايى بودند.

آبروى انسان محترم است‏

اينها با موازين اسلامى وفق نمى‏دهد. چرا انسان اين‏جور باشد؟! در حديث است كه هركسى اختيار هر چيزش را داشته باشد، اختيار آبرويش را ندارد. كسى حق ندارد كه آبروى خودش را جلو مردم بريزد، بگويد مال خودم است، من دلم مى‏خواهد آبرويم را بريزم، به شما چه كار؟! مخصوصاً حيثيت و آبروى مذهبى. اساساً هر مسلمانى يك سرمايه است براى اسلام. اگر آقاى زيد يك مسلمان واقعى است، بگذار جامعه بفهمد و او را بشناسد، البته محضاً للَّه نه براى ريا. محضاً للَّه تظاهر كند به مسلمانى خودش؛ يعنى به آنچه كه واقعاً معتقد است و عمل مى‏كند، متظاهر هم باشد تا جامعه بفهمد كه چنين فردى از خودش دارد. اين معنى ندارد كه مسلمانها مسلمان باشند ولى جامعه نشناسد كه اينها مسلمانند و به عنوان يك مسلمان به آنها ارادت نداشته باشد. بعد بچه‏ها كه مى‏آيند، چشمشان را باز مى‏كنند و به ظاهر قضاوت مى‏كنند، مى‏گويند آقا اين حرفها دروغ است، مسلمانى وجود ندارد. نه، مَحْبوبَةً فى ارْضِكَ وَ سَمائِكَ. خدايا كارى بكن كه در زمين (يعنى پيش خلق تو) و در آسمان محبوب باشم، هر دو جا (اگر انسان در زمين محبوب باشد و در آسمان ملعون كه ديگر خيلى بد مى‏شود، مى‏شود يك آدم رياكار و متظاهر)، با حقيقت باشم كه تو مرا دوست داشته باشى، و حقيقت داشتن من را مردم هم بشناسند كه مردم نيز مرا دوست داشته باشند.

عامل ديگر اصلاح و تربيت، جهاد است و به‏طور كلى شدايد و مشقّات، اعمّ از

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 777

شدايد و مشقّاتى كه بدون اختيار و انتخاب انسان به سراغ انسان مى‏آيد- كه جنبه اختيارى‏اش مربوط مى‏شود به عكس العملى كه انسان در مقابل آن شدايد ايجاد مى‏كند- و بالاتر از اين، شدايدى كه خود شدايد را هم انسان انتخاب مى‏كند.

انسان يك موجود عجيبى است. اشتباه است اگر ما خيال بكنيم فقط يك عامل در دنيا وجود دارد كه انسان را اصلاح مى‏كند. انسان قسمتهاى مختلفى دارد كه هر قسمتش يك عامل اصلاح دارد. مثلًا همين محبت اولياى خدا خيلى عامل عجيبى است، ولى آيا محبت اولياى خدا مى‏تواند جانشين همه عاملهاى ديگر بشود؟ يا يك خاميها و يك غنچگى‏ها در انسان هست كه آن غنچه‏ها را ديگر اين عامل نمى‏تواند تبديل به گل كند و عامل ديگرى مى‏خواهد.

نقش تربيتى ازدواج‏

مثلًا چرا در اسلام ازدواج يك امر مقدس و يك عبادت تلقى شده، با اينكه از مقوله لذات و شهوات است؟ يكى از علل آن اين است كه ازدواج اولين قدمى است كه انسان از خودپرستى و خوددوستى به سوى غيردوستى برمى‏دارد. تا قبل از ازدواج، فقط «من» وجود داشت و همه چيز براى «من» بود. اولين مرحله‏اى كه اين حصار شكسته مى‏شود، يعنى يك موجود ديگرى هم در كنار اين «من» قرار مى‏گيرد و براى او معنى پيدا مى‏كند (كار مى‏كند، زحمت مى‏كشد، خدمت مى‏كند نه براى «من» بلكه براى او) در ازدواج است «1». بعد كه داراى فرزندان مى‏شود، ديگر «او» «او» ها مى‏شود، و گاهى آنچنان «او» ها مى‏شود كه كم كم اين «من» بيچاره فراموش مى‏شود و همه‏اش مى‏شود «او» و «او» ها. و اينها قدمهاى اوّلى است كه انسان از حالت منى و خودخواهى خارج مى‏شود و به سوى غيردوستى مى‏رود و «او» هم مورد توجهش قرار مى‏گيرد.

تجربه‏هاى خيلى قطعى نشان داده است «2» كه افراد پاك مجرّد كه براى اينكه بيشتر به اصلاح نفس خودشان برسند، به اين عنوان و به اين بهانه ازدواج نكرده‏اند و يك عمر مجاهده نفس كرده‏اند، اولًا اغلبشان در آخر عمر پشيمان شده‏اند و به‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 778

ديگران گفته‏اند ما اين كار را كرديم، شما نكنيد. و ثانياً با اينكه واقعاً ملّا بودند، در فقه و اصول مجتهد بودند، حكيم و فيلسوف بودند «1»، عارف بودند، تا آخر عمر و مثلًا در هشتادسالگى باز يك روحيه بچگى و جوانى و يك خاميهايى در اينها وجود داشته است. مثلًا يك حالت سبكى خاصى كه گاهى يك جوان دارد، مى‏بينى همان حالت در اين آدم هشتادساله هست. و اين نشان مى‏دهد كه يك پختگى هست كه جز در پرتو ازدواج و تشكيل خانواده پيدا نمى‏شود، در مدرسه پيدا نمى‏شود، در جهاد با نفس پيدا نمى‏شود، با نماز شب پيدا نمى‏شود، با ارادت به نيكان هم پيدا نمى‏شود. اين را فقط از همين جا بايد به دست آورد و لهذا هيچ وقت نمى‏شود كه يك كشيش يا كاردينال به صورت يك انسان كامل در بيايد، اگر واقعاً در كاردينالى خودش صادق باشد.

من نمى‏دانم آن دو پيغمبرى كه قرآن آنها را «حَصور» مى‏نامد، نقص عضوى و جنسى داشته‏اند يا [علت ديگرى در كار بوده است.] عده‏اى صريحاً مى‏گويند حضرت عيسى در خيلى جنبه‏ها از خيلى پيغمبران برتر و بالاتر بوده، در عين حال اين نقصى است براى او (و براى حضرت يحيى)؛ يعنى عيسى با پيغمبرى كه مزاياى او را داشته و اين نقص را نداشته فرق مى‏كند، آن پيغمبر از او كاملتر بوده است.

عامل تشكيل خانواده كه خود يك عامل اخلاقى است- و اين، يكى از علل تقدس ازدواج در اسلام است- عاملى است كه جانشين نمى‏پذيرد.

جهاد، عامل اصلاح و تربيت‏

جهاد هم خودش يك عاملى است كه جانشين نمى‏پذيرد؛ يعنى امكان ندارد كه يك مؤمنِ مسلمانِ جهاد رفته و يك مؤمنِ مسلمانِ جهاد نديده، از نظر روحيه يك جور باشند. انسان در شرايطى قرار بگيرد- ما كه قرار نگرفته‏ايم و نمى‏دانيم اگر در آن شرايط قرار بگيريم چه از آب در مى‏آيد- كه با كسى روبروست و او به روى وى اسلحه كشيده، در لحظه‏اى بايد تصميم بگيرد، شور ايمانى‏اش چنان ثابت و پابرجا باشد كه در آن لحظه مرگْ خودش را به خاطر دين و ايمانش در كام اژدهاى مرگ بيندازد. كارى كه از اين عامل ساخته است، از عاملهاى ديگر ساخته نيست.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 779

حديثى از پيغمبر اكرم در اين زمينه هست (در سنن ابى داود) كه واقعاً اعجاز است. مى‏فرمايد:

مَنْ لَمْ يَغْزُ وَ لَمْ يُحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلى‏ شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ..

مسلمانى كه غزو نكرده باشد (غزو همان جهاد است) يا لااقل در دلش حديث نفس غزو نداشته باشد، اگر بميرد در يك شعبه‏اى از نفاق مرده است، يعنى خالى از يك نوع نفاق نيست. البته اين از آن نفاقهاى غير مستشعر است كه خود آدم هم نمى‏داند منافق است ولى واقعاً منافق است.

داستان مرد زاهد و جهاد

مولوى داستانى در مثنوى آورده. داستان شيرينى است و عالى نقل مى‏كند «1» مى‏گويد: مرد زاهدى بود كه خيلى مقيّد و متعبّد و متشرّع بود و همه عبادتها، اعمّ از واجبات و مستحبات را انجام مى‏داد. يك وقت به فكر افتاد كه ما تمام عبادتها را انجام داده‏ايم ولى يك عبادت را كه جهاد در راه خداست انجام نداده‏ايم؛ فردا مى‏ميريم، ثواب اين را هم برده باشيم. به سربازى گفت: ما از ثواب جهاد محروم مانده‏ايم، آيا ممكن است اگر جهادى پيش آمد ما را هم خبر كنى كه مى‏خواهيم براى ثوابش شركت كنيم؟ گفت: چه مانعى دارد. آن سرباز روزى آمد او را خبر كرد كه آماده باش كه عازم هستيم، گفته‏اند كفار حمله كرده‏اند، سرزمين مسلمين را اشغال نموده‏اند، زنهاى مسلمين را اسير كرده و مردهاشان را كشته‏اند، زود حركت كن. عابد هم اسلحه پوشيد و اسبش را سوار شد و شمشيرش را برداشت و همراه اينها راه افتاد.

روزى در يك جا كه پايين آمده و خيمه زده و نشسته بودند، يكمرتبه صلاى عمومى زدند كه دشمن رسيد، و دستور اكيد و شديد كه حركت كنيد. سربازهاى آزموده مثل برق اسلحه‏شان را پوشيدند و يك دقيقه هم طول نكشيد كه پريدند روى اسبها و ديوانه وار تاختند. اين زاهدى كه وضويش نيم ساعت طول مى‏كشيده‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 780

و غسلش يك ساعت، تا به خودش جنبيد و رفت كه اسلحه و شمشير و چكمه‏ها و اسبش را پيدا كند و خلاصه تا وقتى كه آماده شد، آنها رفتند و جنگيدند و يك عده كشته شدند، عده‏اى را كشتند و يك عده را هم اسير گرفتند و آمدند. اين بيچاره خيلى غصه خورد كه عجب كارى شد، باز ما از ثواب جهاد محروم مانديم، اين كه خيلى بد شد! پس ما كه توفيق پيدا نكرديم جهاد كنيم.

يك آدم گردن كلفتى را به او نشان دادند از اسرايى كه گرفته بودند و كَتَش را محكم بسته بودند. گفتند: اين را مى‏بينى؟ اين آنقدر جنايت كرده، آنقدر از مسلمانها كشته، آنقدر بيگناه كشته كه [حد ندارد.] اين را ما اسير كرده‏ايم و جز كشتن راه ديگرى ندارد. حالا ما اين را مى‏دهيم به تو، تو برو براى ثوابش اين را ببر يك كنارى و گردنش را بزن كه تو هم شركت كرده باشى. او را تحويل وى دادند، شمشيرى هم به او دادند و وى رفت كه گردن او را بزند و بيايد.

مدتى طول كشيد، ديدند از زاهد خبرى نشد. گفتند: يك گردن زدن كه اينقدر طول نمى‏كشد! برويم ببينيم چرا نيامد. رفتند، ديدند زاهد بى‏هوش افتاده و اين مردك هم با دستهاى بسته، خودش را انداخته روى او و دارد شاهرگش را مى‏جود و عن قريب است كه آن را قطع كند. مردك را انداختند آن طرف و كشتند و زاهد را آوردند داخل خيمه و به هوش آوردند. گفتند: چرا اين‏طور شد؟ گفت: واللَّه من كه نفهميدم، من همين قدر رفتم، تا گفتم: اى ملعون! تو اينقدر مسلمانها را براى چه كشتى؟ يك فريادى كرد و ديگر چيزى نفهميدم.

آدمى كه ميدان جنگ را نديده باشد، همه عبادتهاى دنيا را هم كرده باشد، با يك پِخ بى‏هوش مى‏شود و مى‏افتد.

اين است معناى اينكه:

مَنْ لَمْ يَغْزُ وَ لَمْ يُحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلى‏ شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ..

پيغمبر غزو را عامل اصلاح اخلاق و اصلاح نفس خوانده، و اگر غير از اين باشد مى‏گويد يك شعبه‏اى از نفاق در روح انسان وجود دارد.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 781

پرسش و پاسخ‏

- آيا فكر گناه، گناه است يا نه؟ تا آنجا كه بنده شنيده‏ام مى‏گويند فكر گناه تا آنجا كه به مرحله عمل در نيايد گناه نيست. ما از يكى از فقها مسئله تهيه نقشه سينما را سؤال كرديم كه اگر كسى مسلمان و مقيّد باشد و به او مراجعه كنند كه نقشه يك سينما يا چيزى در رديف سينما را تهيه كند، آيا اگر اين كار را انجام دهد گناه كرده يا نه؟ و پولى كه از اين راه مى‏گيرد حلال است يا نه؟ در جواب به ما گفتند كه اشكال ندارد، اعمّ از اينكه سينما بد باشد يا خوب (سينما را به عنوان سينماى روز «1» تلقى كنيد نه سينما به معناى علمى). استدلالشان هم اين بود كه نقشه، فكر گناه است و تا موقعى كه پايه سينما را نريخته‏اى، پروانه‏اش را نگرفته‏اى، عمله بنّايش را خبر نكرده‏اى و سيمانش را نگرفته‏اى، هنوز گناه نيست.

سؤال ديگر اينكه آيا فكر ثواب، ثواب است يا نه؟ يعنى هنوز فكر ثواب را به مرحله عمل در نياورده و فقط فكرش را مى‏كنى و گاه مانع پيدا مى‏شود.

مثلًا مى‏نشينى فكر مى‏كنى كه خوب است فلان جا فلان مبلغ كمك كنم، بعد نمى‏توانى. آيا تا اين اندازه فكر كردن ثواب است يا نه؟.

استاد: حالا من نمى‏دانم آن آقايى كه آن سخن را گفته‏اند منظورشان چه بوده، ولى مطلب بايد شكافته شود. يك وقت هست شما خودتان مثلًا- خداى نخواسته- مى‏خواهيد سينما تأسيس كنيد (سينماى روز)، همين‏طور است كه ايشان گفته‏اند؛ يعنى تا مرحله فكر است، تا مرحله نقشه است و تا وقتى كه اين عمل از شما به ظهور نرسيده، اين براى شما گناه نيست. يعنى اگر شما تصميم به يك گناه بگيريد و تمام مقدمات آن گناه را هم فراهم كنيد، ولى آن لحظه آخر كه مى‏رسد پشيمان بشويد يا موانع خارجى نگذارد شما اين عمل را انجام دهيد، اين را به پاى شما گناه نمى‏نويسند. اين درست است. ولى در اين مسئله‏اى كه شما گفتيد، ديگرى مى‏خواهد سينما تأسيس كند، بعد شما در مرحله فكر به او كمك مى‏دهيد و اين كار

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 782

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 782

شما مقدمه‏اى است كه او كار خودش را انجام دهد. اين، عنوان «اعانت به اثم» دارد نسبت به او. پس فرق است ميان اينكه شما نقشه سينما را براى اقدام خودتان تهيه كنيد و بعد خودتان كار را انجام ندهيد يا براى ديگرى تهيه كنيد و ديگرى هم بالاخره انجام ندهد (كه گناه نيست) و اينكه شما در مرحله فكر و نقشه به او كمك بدهيد و او هم از فكر و نقشه شما استفاده كند و به مرحه عمل برساند. اين خودش گناه است از باب اينكه اعانت ديگرى است به گناه، يعنى كمك كردن ديگرى است به گناه. اين مثل اعانت ظلم است. چرا اعانت ظلم حرام است؟ چرا حتى آن كسى كه دوات ظالم را ليقه كند «1» (مَنْ لاقَ لَهُ دَواتاً) او هم معصيت كرده؟ چون اعانت به ظالم است، نوعى تقويت و كمك رساندن به او در گناه است. بنابراين ايندو با همديگر فرق مى‏كند.

اما اينكه اصل مطلب اشكال ندارد، به اين معناست: فرقى كه ميان كار خير و كار شر هست اين جهت است كه اگر انسان تصميم به كار خير بگيرد ولى بعد موفق به انجام آن نشود برايش ثواب مى‏نويسند، با آنكه آن كار را انجام نداده. اين تفضّل الهى است. شما تصميم به يك كار خير مى‏گيريد، وقتى مى‏خواهد به مرحله عمل برسد مانع پيدا مى‏شود. اينجا براى شما ثواب مى‏نويسند. ولى در كار بد اگر شما در مرحله تصميم باشيد و خودِ كار صورت نگيرد، به پاى شما گناه نوشته نمى‏شود و اين تقريباً عفوى است در اينجا.

اينكه عرض كرديم كه فكر گناه، گناه نيست مقصود اين است كه فكر هر گناهى خودِ آن گناه نيست. مثلًا براى شرابخوار عقابى در دنيا قرار داده‏اند و عقابى در آخرت. صحبت اين است كه اگر كسى تصميم گرفت- العياذ باللَّه- به شرابخوارى ولى بعد نشد و مانع پيش آمد، آيا در دنيا ما اين آدمى را كه الآن خودش را براى مشروبخوارى آماده كرده بود ولى مثلًا باد وزيد و شيشه را شكست و او نخورد، مى‏توانيم تازيانه بزنيم يا نه؟ ممكن است كسى به او بگويد: تو كه تصميم داشتى، تمام مقدمات را هم فراهم كردى و اگر اين باد نيامده بود و اين شيشه را نينداخته بود قطعاً مى‏خوردى، بنابراين از نظر تو تفاوتى نيست، پس ما مى‏توانيم تو را هشتاد

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 783

تازيانه بزنيم. از نظر دنيا مى‏گويند نه، چون وقوع پيدا نكرده. از نظر آخرت هم نفس شرابخوارى مجازات دارد. آيا در آخرت، اين آدم مجازات يك شرابخوار خواهد شد؟ يا مجازات شرابخوار نمى‏شود. ولى در كار خير اين‏جور است كه اگر كسى كار خيرى را قصد كند ولو انجام ندهد، وعده داده‏اند كه در قيامت ثواب آن عمل خير را به او مى‏دهند، و اين تفضّل الهى است. اما در اينكه نيت بد، خودش بد است بحثى نيست. شك ندارد كه نيت بد خودش بد است، گذشته از اينكه نيتِ بد است كه انسان را به خود بد مى‏كشاند، چون هر كارى اول فكرش در انسان پيدا مى‏شود و بعد انسان وارد عمل مى‏شود. در احاديث ما اين قضيه وارد شده كه عيسى بن مريم گفت: ايّها الناس! مردم به شما گفته‏اند كه گناه نكنيد، من مى‏گويم خيال گناه را هم در خاطرتان راه ندهيد. از نظر اسلامى هم كه شك ندارد هر خاطره‏اى كه انسان را از خدا غافل كند بد است، تا چه رسد كه آن خاطره فكرِ گناه باشد.

پس دو مسئله است: اينكه آيا فكر گناه، خودش يك چيز بدى هست يا نه؟ و اينكه آيا فكر گناه ولو آنكه آن گناه قهراً انجام نشده باشد، عيناً مثل خودِ گناه است؟

كه گفتيم اين‏جور نيست. ولى در فكر كار خوب، اين‏جور هست و گفته‏اند اگر انسان تصميم به كار خوبى بگيرد ولى بعد عملًا توفيق پيدا نكند و مانع پيدا بشود، خداوند متعال با او همان‏طور رفتار خواهد كرد كه با [عامل آن كار خوب.] در اين زمينه زياد داريم. در نهج البلاغه است «1» كه اميرالمؤمنين از جنگ جمل برمى‏گشتند، شخصى عرض كرد: «يا اميرَالْمُؤْمِنينَ! وَدِدْتُ انَّ اخى فُلاناً كانَ شاهِدَنا» دوست داشتم برادرم فلان كس «2» هم با ما در اين جنگ مى‏بود و در اين جهاد شركت مى‏كرد.

فرمود: ا هَوى‏ اخيكَ مَعَنا؟ آيا ميلش و دلش با ماست؟ يعنى واقعاً مى‏خواست با ما باشد ولى عملًا توفيق پيدا نكرد؟ يا نه، اگر هم مى‏بود دلش نمى‏خواست با ما باشد؟

گفت: چرا، دلش مى‏خواست با ما باشد ولى متأسفانه اينجا نبود. فرمود: پس با ما بود: فَقَدْ شَهِدَنا. بعد فرمود: و همچنين نه تنها او با ما بود، بلكه افرادى با ما بودند كه هنوز در صلب پدران و در شكمهاى مادران هستند و افرادى كه سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ زمان بعدها آنها را از بينى خودش بيرون مى‏ريزد؛ يعنى مردمى كه مثلًا در هزارسال‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 784

بعد مى‏آيند با ما خواهند بود، ولى مردمى كه دلشان با ماست و به گونه‏اى هستند كه اگر مى‏بودند واقعاً شركت مى‏كردند؛ همان كه ما به دروغش مى‏گوييم (حقيقتش اگر باشد)، خطاب به حضرت سيدالشهداء و اصحابشان عرض مى‏كنيم: يا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفوزَ فَوْزاً عَظيماً. اين «يا لَيْتَنا» اگر حقيقت باشد و تعارف يا عادت نباشد [ثواب آن مجاهده را دارد.].

داستان آمدن جابر به كربلا و آن زيارت اول در اربعين را شنيده‏ايد «1». جابر كور بود. آن شخصى كه همراهش بود (عطيّه) كه او هم مرد محدّثى بوده است، مى‏گويد كه جابر ضمن مخاطباتى كه با شهدا مى‏كرد گفت: ولى ما با شما بوده‏ايم، ما با شما شريك هستيم. به جابر گفتم: ما با اينها شريك هستيم؟! اينها كه اينجا بدنهاشان قطعه قطعه و قلم قلم شد؟! من و تو كه نبوديم، چطور ما شريك هستيم؟! گفت: چرا، به خدا ما بوده‏ايم، چون اگر مى‏بودم قطعاً با اينها بودم، هيچ شك ندارد، روحم با اينها بوده.

بنابراين در مقام اجر و ثواب، اگر كسى واقعاً قصد انجام كار خيرى را داشته باشد و بعد موانع خارجى و غير اختيارى جلويش را بگيرد، خداوند تفضّلًا ثواب آن عمل را به او مى‏دهد. ولى در گناه اگر مانع خارجى بيايد، گناهِ آن عمل منظور نمى‏شود. اما خود فكر گناه، مسلّم بد است و نوعى گناه مى‏باشد.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 785