تعليم و تربيت در اسلام  ‏بخش19

فلسفه قصاص‏

ببينيد اين تعبير قرآن راجع به مسئله قصاص چه تعبير جامعى است! مى‏دانيم قرآن در قانون جزايى خود طرفدار قصاص است. در مواردى كه كسى به عمد و بدون هيچ عذرى بيگناهى و نفس محترمى را از بين مى‏برد، اسلام اجازه قصاص مى‏دهد كه او را به مجازات آن شخص اعدام كنند.

در اينجا اين مسئله پيش مى‏آيد كه حالا او يك نفر را كشته، ما چرا يك نفر ديگر را اضافه كنيم و بكشيم؟! اگر كشتن كار بدى است ما چرا به عنوان قصاص، اين كار بد را تكرار كنيم؟! او كار بدى كرده كه يك نفر را كشته، آيا ما هم خود او را بكشيم كه باز يك انسان كشته باشيم؟! قرآن مى‏گويد: وَ لَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَيوةٌ يا اولِى الْالْبابِ «1»

؛ كشتن اينچنين را، كشتن و اماته و ميراندن تلقى نكنيد، اين را حيات و زندگى تلقى كنيد ولى نه حيات اين فرد، حيات جمع. يعنى با قصاص يك نفر متجاوز، حيات جامعه و حيات افراد ديگر را حفظ كرده‏ايد. شما اگر جلو قاتل را نگيريد، فردا او يك نفر ديگر را خواهد كشت، و فردا دهها نفر ديگر پيدا مى‏شوند و دهها نفر ديگر را خواهند كشت. پس اين را كم شدن افراد جامعه تلقى نكنيد، حفظ بقاى جامعه تلقى كنيد؛ اين را ميراندن تلقى نكنيد، زندگى تلقى كنيد؛ يعنى قصاص معنايش دشمنى كردن با انسان نيست، دوستى كردن با انسان است.

انسان دوستى‏

يك مطلب ديگر را هم اينجا بايد عرض بكنيم و آن اين است: مى‏گويند «انسان دوستى». البته سخن درستى است، ولى اين مطلب بايد شكافته شود. به قول طلبه‏ها انسان در «انسان دوستى» انسان بماهو انسان است؛ يعنى انسان را از آن جهت كه انسان است بايد دوست داشت، و به اصطلاح امروز انسان با ارزشهاى انسانى. يك وقت ما در تعريف انسان مى‏گوييم: يك حيوان يك سر و دو گوش مستقيم القامه كه حرف هم مى‏زند. اگر انسان اين است، چومبه همان قدر انسان است كه لومومبا انسان بوده، آنهايى كه خواستند عيسى را به‏دار بكشند همان قدر انسانند كه خود عيسى؛ آنها هم مثل عيسى حرف مى‏زدند و از اين جهات فرقى با او

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 750

نداشتند.

يك وقت مى‏گوييم «انسان» يعنى اين هيكل خاص كه در همه اين افراد مشترك است و «انسان را دوست داشته باشيم» يعنى هركسى را كه از نسل آدم هست دوست داشته باشيم و خلاصه منظور از انسان، انسانِ زيست شناسى است، آن كه زيست شناسى او را انسان مى‏داند. آيا مقصود اين است؟ يا نه، مقصود انسان بما هو انسان است؛ يعنى انسان به خاطر ارزشهاى انسانى، به خاطر انسانيت، و انسان دوستى يعنى انسانيت دوستى. اينجاست كه وقتى چومبه و لومومبا را كنار همديگر مى‏گذاريم، دو نوع از آب در مى‏آيند: اين يك چيز از آب درمى‏آيد، آن چيز ديگر؛ يعنى ممكن است اين يك انسان از آب در بيايد، يك انسانِ درست با ارزشهاى انسانى، و آن نه تنها يك انسان نباشد بلكه حيوان هم نباشد و به تعبير قرآن از حيوان هم چند درجه پايين‏تر باشد. انسان را بايد دوست داشت به خاطر انسانيت نه به خاطر همين هيكلش، و به عبارت ديگر انسانيت را بايد دوست داشت.

حال اگر انسانى ضد انسان و ضد انسانيت شد، مانع راه انسانهاى ديگر و مانع تكامل انسانهاى ديگر شد، آيا باز ما بايد اين انسان را كه در واقع اسمش انسان است و در معنا انسان نيست (و به تعبير اميرالمؤمنين: الصّورَةُ صورَةُ انْسانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ ظاهر، ظاهر انسان است و باطن، باطن يك حيوان) دوست بداريم؟ آيا به نام انسان دوستى بايد به انسانيت خيانت كنيم و با انسانيت دشمنى بورزيم؟!.

پس گذشته از اين مسئله كه محبت صرفاً رعايت ميلها نيست بلكه عبارت است از رعايت مصلحت و خير و سعادت طرف، و گذشته از اينكه مصلحت فرد به تنهايى نمى‏تواند مقياس باشد بلكه مصلحت جمع بايد در نظر گرفته شود، اساساً مسئله انسان دوستى مسئله انسانيت دوستى است، و الّا اگر مراد از «انسان» انسان به معناى همين جنس و انسانِ زيست شناسى باشد، از نظر زيست شناسى فرقى بين انسان و حيوان نيست. چرا ما گوسفندها را به اندازه انسانها دوست نداشته باشيم؟

چرا اسبها و الاغها را به اندازه انسانها دوست نداشته باشيم؟ او يك جاندار است، اين هم يك جاندار است. اگر ملاك، جاندارى و ادراك لذت و الم است و «ميازار مورى كه دانه كش است» اين در انسان همان مقدار است كه در اسب و الاغ.

پس مسئله بايد به انسانيت دوستى برگردد. وقتى كه انسان دوستى معنايش‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 751

انسانيت دوستى شد و انسانيت دوستى هم معنايش رعايت مصالح انسانى (و نه تنها رعايت ميلها) شد، معلوم مى‏شود كه [اين تفسير از] دستور محبت به انسانها- كه قطع نظر از همه چيز، فقط طورى رفتار كردن كه اين خوشش بيايد و آن دوست داشته باشد- يك منطق غلطى است، بلكه محبت منطقى در مواردى طبعاً توأم با خشونتها، جهادها، مبارزه‏ها و كشتنهاست و انسانهايى را كه خار راه انسانيت هستند بايد از بين برد.

نيكى به كافر

در قرآن كريم مى‏بينيم كه به محبت و به احسان و نيكى نسبت به همه مردم حتى نسبت به كفار توصيه شده است، اما در حدودى كه اين محبت كردن و اين نيكى كردن اثر نيك ببخشد. آنجا كه نيكى كردن اثر نيك نبخشد، آن نيكى نيست بلكه بدى است به صورت نيكى.

مثلًا در آيه مباركه‏اى كه در سوره ممتحنه «1» است مى‏فرمايد:

لا يَنْهيكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلوكُمْ فِى الدّينِ وَ لَمْ يُخْرِجوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ انْ تَبَرّوهُمْ وَ تُقْسِطوا الَيْهِمْ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ. انَّما يَنْهيكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلوكُمْ فِى الدّينِ وَ اخْرَجوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ....

يعنى خدا شما را نهى نمى‏كند (اول مى‏گويد نهى نمى‏كند، بعد امر هم مى‏كند) كه نسبت به كافرانى كه به خاطر دين با شما نجنگيده‏اند، با شما در حال نبرد آنهم به خاطر دين نيستند، آنها كه شما را از خانه هايتان بيرون نكرده‏اند- كه در آن وقت مصداقش قريش بودند كه هم به خاطر دين با مسلمين مى‏جنگيدند و هم مسلمين را از خانه هايشان خارج كردند- آرى، خدا شما را نهى نمى‏كند كه نسبت به اين كافران نيكى كنيد. يعنى اگر ما مى‏گوييم به كافران نيكى نكنيد، آنها را مى‏گوييم. نيكى كردن به آنها عين بدى كردن به خود شماست، تقويت بنيه دشمن است كه طبعاً عليه شما به كار مى‏رود.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 752

بعد مى‏فرمايد: انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ خدا كسانى را كه خوبى كنند و به قسط و عدالت رفتار نمايند، دوست مى‏دارد؛ يعنى اين كار را بكنيد. انَّما يَنْهيكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلوكُمْ فِى الدّينِ وَ اخْرَجوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ [خدا شما را نهى مى‏كند از نيكى كردن نسبت به كافرانى كه به خاطر دين با شما جنگيده‏اند و شما را از خانه هايتان بيرون كرده‏اند.]

رفتار عادلانه با كافر

بعلاوه راجع به عدل و به عدالت رفتار كردن و حق واقعى هر فردى را به او دادن، حتى نسبت به همين كافرانى كه با شما مى‏جنگند و شما را [از خانه هايتان‏] بيرون كردند، نيز مى‏گويد از عدل خارج نشويد. آن، مسئله احسان بود. فرمود: به اينها احسان نكنيد. اما مسئله عدل چطور؟ اينكه مى‏خواهيم حق آنها را به ايشان بدهيم.

آيا مى‏توانيم به آنها ظلم كنيم؟ مى‏گويد: نه. در اوايل سوره مباركه مائده است:

وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ الّا تَعْدِلُوا اعْدِلوا هُوَ اقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ «1»

.

هرگز كينه و دشمنى يك قومى شما را وادار نكند كه بر آنها ظلم و ستم كنيد، يعنى آنچه را كه مستحق آن نيستند به آنها برسانيد؛ با آنها هم به عدالت رفتار كنيد كه عدالت به تقوا نزديكتر است.

در آيات ديگر قرآن نيز هست كه با كافر جنگيدن هم يك حدى دارد؛ يعنى جايى مى‏رسد كه اگر بيش از آن جلو بروند، به تعبير خود قرآن اعتداء و تجاوز از حد است، كه در آيه ديگر مى‏فرمايد:

وَ قاتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلونَكُمْ وَ لا تَعْتَدوا انَّ اللَّهَ لايُحِبُّ الْمُعْتَدينَ «2»

.

در راه خدا با مردمى كه با شما مى‏جنگند بجنگيد، ولى از حد تجاوز نكنيد. مثلًا آن‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 753

وقت كه دشمن اسلحه‏اش را زمين مى‏گذارد و مى‏گويد تسليم، آنگاه كه ديگر تسليم شد و شمشيرش به روى شما كشيده نيست ديگر او را نكشيد. يا مثلًا متعرض بچه هايشان نشويد، متعرض زنهايشان نشويد، متعرض پيرمردهايشان نشويد؛ متعرض آبادى‏شان، درخت و چشمه هايشان نشويد (همان دستورهايى كه پيغمبر اكرم غالباً وقتى كه مسلمين به جنگ مى‏رفتند، به صورت متحدالمآل به آنها مى‏فرمود).

بنابراين وقتى كه پاى عدالت و نقطه مقابل آن، ظلم در ميان باشد مى‏گويد در مورد كافران هم از حد تجاوز نكنيد، به آنها ظلم نكنيد، با آنها هم به عدالت رفتار كنيد.

پس عدالت به هرحال بايد رعايت بشود. احسان به كافر را در جايى اجازه مى‏دهد كه اثر خوب داشته باشد، اما آنجا كه اثر بد مى‏بخشد (يا براى خود او و يا براى مسلمين) مسلّم اجازه نمى‏دهد. مثلًا مى‏گويند اسلحه به كافر نفروشيد «1». ولى ذكر مى‏كنند كه اين در صورتى است كه شما بدانيد يا احتمال بدهيد كه اگر اين اسلحه را به او بفروشيد، او را تقويت كرده‏ايد و با همين اسلحه فردا به جنگ شما مى‏آيد و شما را از بين مى‏برد. پس اين در واقع تقويت غيرمستقيم دشمن عليه خودتان است؛ اين كار را نكنيد، و الّا فروختن چيزى به كافران كه هيچ اثر نامطلوبى از آن پيدا نمى‏شود مانعى ندارد.

امام صادق و مرد كافر

حضرت صادق در راه سفر كسى را در كنار جاده و در زير سايه يا كنار درختى ديدند كه خودش را به يك وضعى انداخته كه معلوم است كه ناراحت است و حالش حال عادى نيست. به كسى كه همراهشان بود فرمودند: برويم اين طرف، گويا اين مرد گرفتارى دارد. هيچ صدايش هم در نمى‏آمد كه از كسى استمداد كند.

رفتند و مردى را ديدند كه از لباسش شناخته مى‏شد كه مسلمان نيست و غيرمسلمان است. طيلسانى داشت و ... (لباسهاى مخصوصى مى‏پوشيدند كه از آن لباس شناخته مى‏شدند). معلوم شد كه بيچاره در اين بيابان، تنها و تشنه و گرسنه‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 754

گرفتار شده. حضرت فوراً دستور دادند [كه به او آب و غذا بدهند] و خلاصه نجاتش دادند. آن شخصى كه همراه حضرت بود گفت: آخر اين كافر است، مگر ما به كافر هم مى‏توانيم محبت كنيم؟! فرمودند: بله، صِرف محبت كه فقط خيرى به اين آدم مى‏رسد، اين كه ديگر به جايى ضرر نمى‏زند. آيا اگر به اين محبت كنيد، به مسلمين دشمنى كرده‏ايد؟ نه. در اين گونه موارد بايد هم محبت كرد.

نيكى در مقابل بدى‏

دو آيه به يادم هست. در يك آيه محبتهايى را كه اثر نيك دارد توصيه مى‏كند، مى‏فرمايد: وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لَاالسَّيِّئَةُ نيكى و بدى- قرينه نشان مى‏دهد كه يعنى نيكى كردن به مردم و بدى كردن به مردم- هرگز مانند يكديگر نيست، يعنى اثر نيكى با اثر بدى يكى نيست. ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ آن كه به تو بدى مى‏كند، تو به نيكوترين وجهى به او نيكى كن. او به تو بدى كرده، تو به او نيكى كن. فَاذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأنَّهُ وَلِىٌّ حَميمٌ «1»

 همان كسى كه با تو دشمنى دارد، او كه بدى مى‏كند تو اگر بخشايش و عفو داشته باشى و بلكه متقابلًا به او نيكى كنى، خواهى ديد كه دشمنى او تبديل به دوستى شد.

سعدى مى‏گويد (مضمونِ همين آيه است):

         ببخش‏اى پسر كآدميزاده صيد             به احسان توان كرد و وحشى به قيد

 البته بديهى است كه دستورهاى اخلاقى كليت ندارد. موردش مشخص است. در جايى مى‏گويند نيكى كن كه با نيكى بتوانى قلب طرف را تغيير دهى، عوض كنى و خوب نمايى. پس اگر در جايى ما بخواهيم محبت كنيم، محبتى كه طرف را خوشايند هم باشد و بدانيم كه اثر اين محبت اين است كه يك دشمنى را از ميان مى‏برد، مى‏گويد محبت كن. مخاطب، پيغمبر است. دشمن پيغمبر، دشمن دين هم هست.

مسئله «مؤلَّفةُ قُلوبهم» در اسلام چيست؟ يكى از مصارف زكات، مؤلّفة قلوبهم است. مؤلّفة قلوبهم يعنى كافرهاى ظاهر مسلمان ضعيف الايمانى كه اينها را با محبت كردن و حتى با احسان مالى بايد نگاه داشت.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 755

اين يك آيه بود، كه به اين مضمون ما خيلى داريم؛ در كلمات اميرالمؤمنين و در جاهاى ديگر زياد داريم.

صبر در مقابل بديهاى مشركان‏

آيه ديگر اين است:

وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذينَ اشْرَكوا اذىً كَثيراً وَ انْ تَصْبِروا وَ تَتَّقوا فَانَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْامورِ «1»

.

اينجا صحبت صبر وتقواست نه صحبت احسان. ولى اجمالًا نشان مى‏دهد: شما از مشركان، از اهل كتاب آزار زيادى خواهيد ديد، ولى‏اى مسلمين! شتاب نكنيد، تحمل و صبر داشته باشيد، تقوا داشته باشيد، فوراً در مقابل بديهاى مشركان و اهل كتاب عكس العمل بد نشان ندهيد. اينجا جلوگيرى از عكس العملِ بد است، و اين يك كار غيرمنطقى و غيرمحتاطانه تلقى شده. وَ انْ تَصْبِروا وَ تَتَّقوا فَانَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْامورِ اگر خويشتندار و بردبار باشيد و تقوا داشته باشيد، خودجلوگير و خوددار و بر خود مسلط باشيد- تعبير قرآن در اين‏جور جاها اين است- مِنْ عَزْمِ الْامورِ، يعنى از آن كارهايى است كه از روى عقل و منطق و عزم و تصميم انجام داده‏ايد نه كارهايى كه از روى خواهش و ميل و احساسات و هيجانهاى بى‏منطق انجام مى‏شود.

تفسير صحيح محبت‏

در عين حال آنجا كه مورد ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ «2»

 نيست و اگر ما نيكى كنيم بدى او را دفع نكرده و تبديل به خوبى ننموده‏ايم و دشمنى او را تبديل به دوستى نكرده‏ايم بلكه اگر به او خوبى كنيم به جامعه انسانيت بدى كرده‏ايم، در اينجا اسلام دستور انواع خشونتها را مى‏دهد كه حد اعلايش همان مسئله جهاد است در مسائل جمعى،

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 756

و قصاص است در مجازاتها و در مورد افراد. ولى همه اينها از خيرخواهى و از مصلحت خواهى و از سعادت خواهى برمى‏خيزد. اينها در آن قانون كلى همه اديان كه «احْبِبْ لِلنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ ابْغِضْ لَهُمْ ما تُبْغِضُ لَها» استثناء نيست، نوع تفسير است. يك كسى محبت را بچه گانه تفسير مى‏كند، مى‏گويد: وقتى مى‏بينى كه اين بابا بت پرست است و مشغول بت پرستى هم هست، تو چكار دارى؟! به او محبت كن. تو مى‏بينى كه اگر به او بگويى اين كار را نكن بدش مى‏آيد، اين كار را نكن، به او محبت كن، چيزى نگو كه او بدش بيايد، جلويش را نگير، با او مبارزه نكن، ناراحتش نكن.

اين، دشمنى كردن است و مثل اين است كه عده‏اى سخت مريض باشند ولى خود اين مريضها اصلًا دوست ندارند معالجه شوند و از معالجه بدشان مى‏آيد. وقتى مردم جاهل باشند همين جور است. در سابق كه هنوز دهاتيها عادت نكرده بودند مزارعشان را سمپاشى كنند، و نيز روى يك سابقه‏اى كه داشتند كه هميشه مأمور دولت كه مى‏آمد به چشم يك دشمن به او نگاه مى‏كردند، وقتى مأمورين كشاورزى كه قصدشان خير و احسان بود مى‏رفتند كه زراعتها را سمپاشى كنند- كه اين كار، خير و مصلحتشان بود- به آنها رشوه مى‏دادند كه از آنجا بروند، دواهاى آنها را مى‏خريدند و بعد در جايى دفن مى‏كردند.

حال اگر مردمى اين‏جور بودند، ما بگوييم: ما نبايد مردم را ناراحت كنيم، حالا كه اينها ناراحت مى‏شوند از اينجا برويم؟! نه، مسئله ناراحتى نيست. اينجا بايد اين مردم را به زور شلّاق هم شده آگاه كرد و خير و مصلحت را به آنها رساند، بعد هم خودشان متوجه آن خير و مصلحت خواهند شد.

پس مسئله محبت يكى از مسائل تربيتى اسلامى و بلكه در همه اديان است، ولى با اين تفاوت كه در تفسير محبت بايد دقت كنيم كه اين محبت را با آن محبتهاى سطحى اشتباه نكنيم.

تقويت حس حقيقت جويى‏

مسئله ديگر در باب تربيت مسئله تقويت حس حقيقت جويى است. مى‏گويند كه در هر انسانى كم و بيش اين غريزه وجود دارد كه كاوشگر و حقيقت جوست، و به همين دليل انسان دنبال علم مى‏رود. اين جزء احساسها و غرايزى است كه در

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 757

انسانها بايد تقويت بشود.

در اين مورد جاى اينكه بخواهيم بحث زيادى بكنيم نيست، چون هركس مى‏داند كه در اسلام دعوت به علم زياد شده و تحصيل علم فوق العاده تشويق گرديده است و خود تاريخ اسلام حكايت مى‏كند- و اشخاص بى‏غرض، همه تأييد كرده‏اند- كه پيدايش تمدن عظيم اسلامى كه از همان قرن اول پايه گذارى و آغاز شد- بلكه از زمان پيغمبر اكرم خواندن و نوشتن و باسواد شدن و تعليم دادن و زبانهاى مختلف ياد گرفتن شروع شد و از علوم دينى آغاز گرديد و بعد به علوم طبيعى و علوم فلسفى، طب و غيره رسيد- ريشه‏اش تشويق فوق العاده‏اى بود كه اسلام به تحصيل علم كرد و اين براى مسلمين يك امر مقدس بود.

تعصب، سد راه علم‏

آنچه كه مانع اين مطلب است مسئله تعصب است، انواع تعصبها كه جلو علم را مى‏گيرد. و مى‏دانيم كه در اسلام با تعصب و عصبيت، شديد مبارزه شده. در نهج البلاغه خطبه‏اى است به نام خطبه «قاصعه» كه بزرگترين خطبه‏هاى اميرالمؤمنين است. اصلًا محور اين خطبه تعصب و تكبر است، چون عرب تعصب زيادى دارد. اميرالمؤمنين با اعراب راجع به اين خصلت تعصبشان شديد مبارزه مى‏كند و بديهاى تعصب را ذكر مى‏نمايد كه تعصب چنين و چنان است، و در آخر مى‏گويد: اگر بناست انسان نسبت به چيزى تعصب داشته باشد فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكارِمِ الْخِصالِ تعصبتان در مورد خوبيها و فضيلتها باشد؛ نسبت به فضيلتها تعصب داشته باشيد، نه نسبت به اين امور كه مثلًا من چرا بروم پيش فلان كس درس بخوانم، در صورتى كه او پسر فلان شخص است و من پسر فلان كس و باباى او مثلًا نوكر خانه باباى من بود؛ اين‏جور تعصبهاى احمقانه كه در ميان اعراب زياد وجود داشته است. به قول مولوى تعصب، سختگيرى است و سختگيرى از خامى است:

         اين جهان همچون درخت است‏اى كرام             ما بر او چون ميوه‏هاى نيم خام‏

 تا آنجا كه مى‏گويد:

         سختگيرى و تعصب خامى است             تا جنينى كارْ خون آشامى است‏

 

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 758

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 758

عوامل تربيت‏

حال بعد از اينكه شناختيم كه انسان از نظر اسلام بايد چگونه باشد؛ از نظر عقل بايد چگونه باشد، از نظر اراده بايد چگونه باشد، از نظر حس عبادت بايد چگونه باشد، از نظر پرورش و سلامت بدن بايد چگونه باشد، از نظر محبت بايد چگونه باشد، چگونگى را كه شناختيم روى عوامل بحث كنيم. چه عواملى اين چگونگيها را به شكل خوبى در انسان تأمين مى‏كند و چه عواملى ضد اين چگونگيهاست؟ ما بيشتر، توجهمان به عوامل خاصى است كه در خود اسلام روى آنها تكيه شده. قبلًا عرض كرديم كه اصلًا خود عبادت از نظر اسلام يك عامل تربيتى است. از نظر اسلام عبادت، خودش يك پرورشگاه است.

مراقبه و محاسبه‏

مسئله ديگرى كه بايد عرض كنم مسئله‏اى است كه در تعليم و تربيت‏هاى دينى و مذهبى وجود دارد و در تعليم و تربيت‏هاى غيرمذهبى وجود ندارد و نمى‏تواند هم وجود داشته باشد. مطلبى را علماى اخلاق مى‏گويند و عرفا فوق العاده روى آن تكيه دارند و در متون اسلامى توجه زيادى بدان شده است، و آن چيزى است به نام «مراقبه و محاسبه». در آموزش و پرورش‏هاى غيرمذهبى اين گونه مفاهيم پيدا نمى‏شود، مراقبه و محاسبه اصلًا مفهوم ندارد و طرح نمى‏شود. ولى در تعليم و تربيت دينى چون اساس، مسئله خدا و پرستش حق است، قطعاً اين مسائل مطرح است.

در قرآن كريم آيه‏اى داريم كه من اين آيه را شايد مكرر طرح كرده باشم (چون آن دوره‏اى كه ما قم بوديم، عالم بزرگى كه اخلاق مى‏گفت «1» يك مدتى روى اين آيه تكيه كرده بود، و چون اين آيه بيشتر به گوشمان خورده و بيشتر روى آن فكر كرده‏ايم، گويى يك جلوه ديگرى در ذهن من دارد). از آيات آخر سوره مباركه حشر است؛ قبل از آن آيات توحيدى، اين آيه است:

يا ايُّهَا الَّذينَ امَنوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلونَ. وَ لاتَكونوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسيهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِكَ هُمُ‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 759

الْفاسِقونَ «1»

.

اى اهل ايمان! تقواى الهى داشته باشيد. وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ (منظورم در مراقبه و محاسبه، اين كلمه است) و همانا قطعاً و شديداً هركس دقت كند «2» در آنچه كه براى فردا پيش مى‏فرستد؛ يعنى تمام اعمال انسان در منطق قرآن «پيش فرست» است. در اين زمينه يك آيه و دو آيه هم نيست: وَ ما تُقَدِّموا لِانْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوهُ عِنْدَاللَّهِ «3»

. سعدى هم اين شعر را از همين جا گرفته:

         برگ عيشى به گور خويش فرست             كس نيارد ز پس، تو پيش فرست‏

 تعبير «پيش فرستادن» از خود قرآن است. تمام اعمال انسان پيش فرستاده‏هاست؛ يعنى جايى كه انسان در آينده خواهد رفت، قبل از اينكه خودش برود يك كالاهايى به آنجا مى‏فرستد و بعد خودش ملحق مى‏شود. اى انسانها در اين پيش فرستاده‏هاى خودتان كمال دقت و مراقبت را داشته باشيد و نظر كنيد. وقتى شما مى‏خواهيد چيزى را به جايى بفرستيد اول وارسى مى‏كنيد، دقت مى‏كنيد و بعد مى‏فرستيد.

بار ديگر كلمه وَاتَّقُوا اللَّهَ تكرار مى‏شود، و آنگاه مى‏فرمايد: انَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلونَ.

اول مى‏گويد شما خودتان دقت كنيد [بعد مى‏گويد: خدا به آنچه عمل مى‏كنيد آگاه است.] كأنه مى‏خواهد بگويد اگر شما دقت نكنيد، يك چشم بسيار دقيقى به هرحال هست، او كه مى‏بيند. يك وقت انسان يك چيزى را قبل از خودش مى‏فرستد، بعد مى‏گويد: خوب حالا هرچه شد شد، كى مى‏آيد نگاه كند؟! مى‏گويد:

نه، مسئله اين نيست، خدا به تمام آنچه شما عمل مى‏كنيد آگاه و خبير است.

برخى افراد كه چند روز قبل از فوت مرحوم آقاى بروجردى (رضوان اللَّه عليه) خدمت ايشان بودند گفتند: خيلى ايشان را ناراحت ديديم و ايشان گفتند كه خلاصه عمر ما گذشت و ما رفتيم و نتوانستيم خيرى براى خودمان پيش بفرستيم، عملى انجام بدهيم. يكى از كسانى كه آنجا نشسته بود، طبق عادتى كه هميشه در مقابل صاحبان قدرت شروع مى‏كنند به تملّق و چاپلوسى، خيال كرد كه اينجا هم جاى‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 760

تملّق و چاپلوسى است، گفت: آقا، شما ديگر چرا؟! ما بدبختها بايد اين حرفها را بزنيم، شما الحمدللَّه اين همه آثار خير از خودتان باقى گذاشتيد، اين همه شاگرد تربيت كرديد، اين همه آثار كتبى از خودتان به يادگار گذاشتيد، مسجدِ به اين عظمت ساختيد، مدرسه‏ها ساختيد. وقتى اين را گفت، ايشان يك جمله فرمود كه حديث است: خَلِّصِ الْعَمَلَ فَانَّ النّاقِدَ بَصيرٌ بَصيرٌ. چه مى‏گويى؟! عمل را بايد خالص انجام داد. نقّادِ آگاهِ آگاهى آنجا هست. تو خيال كرده‏اى اينها كه در منطق مردم به اين شكل هست، حتماً در پيشگاه الهى هم همين جور است؟!.

انَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلونَ. اينجاست كه علماى اخلاق اسلامى با الهام از اين آيه مسئله‏اى را مطرح مى‏كنند كه مى‏گويند امّ المسائل اخلاق است، مادر همه مسائل اخلاقى است و آن «مراقبه» است. مراقبه يعنى با خود معامله يك شريكى را بكن كه به او اطمينان ندارى و هميشه بايد مواظبش باشى، مثل يك بازرسى كه در اداره است؛ يعنى خودت را به منزله يك اداره تلقى كن و خودت را به منزله بازرس اين اداره [تلقى نما] كه تمام جزئيات را بايد بازرسى و مراقبت كنى.

مراقبه چيزى است كه هميشه بايد همراه انسان باشد، يعنى هميشه انسان بايد حالش حال مراقبه باشد.

گفتيم يك دستور ديگرى هست كه نام آن را «محاسبه» مى‏گذارند. اين هم در خود متن اسلام آمده است. در نهج البلاغه است (ببينيد اين جمله‏ها چقدر روح و معنا دارد! يعنى چقدر حكايت مى‏كند از اينكه اين روحهايى كه اين جمله‏ها را گفته‏اند اصلًا خودشان مال اين دنياها بوده‏اند). مى‏فرمايد: حاسِبوا انْفُسَكُمْ قَبْلَ انْ تُحاسَبوا وَ زِنوها قَبْلَ انْ توزَنوا «1»

 پيش از آنكه از شما حساب بكشند- كه در قيامت خواهند كشيد- خودتان همين جا از خودتان حساب بكشيد، و خودتان را اينجا وزن كنيد و بكِشيد پيش از اينكه آنجا شما را بكِشند. آنجا شما را به ترازو خواهند گذاشت و خواهند كشيد. اينجا خودتان، خودتان را بكشيد ببينيد سنگينيد يا سبك.

اگر سبك هستيد يعنى هيچ چيز نيستيد، و اگر سنگين هستيد يعنى پر هستيد.

نگوييد انسان ممكن است پر باشد از گناه. مطابق قرآن ترازويى كه در قيامت هست‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 761

ترازويى است كه فقط سبك سنگينى خوب را مى‏سنجد؛ اگر خوب در آن هست سنگين است، اگر نه سبك است. مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ، مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ. كسى كه ميزانهايش سبك است امُّهُ هاوِيَةٌ [جايگاهش جهنم است.] كسى كه ميزانهايش سنگين است فَهُوَ فى عيشَةٍ راضِيَةٍ «1»

 [او در بهشت، زندگانى آسوده‏اى خواهد داشت.].

خودتان را اينجا وزن كنيد، ببينيد سبكيد يا سنگين. اينجا حضرت به‏طور كلى دستور محاسبه مى‏دهد، ولى در روايات ما تفسير بيشتر اين مطلب اين است كه فرموده‏اند:

لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ «2»

.

هركسى كه هر شبانه روز يك بار به حساب خودش رسيدگى نكند، او از ما نيست.

چون اغلب شما پزشك هستيد، به شما مثال ذكر مى‏كنم. شما كه كار پزشكى داريد، با اينكه كسى از شما حساب نمى‏كشد ولى آخر شب آن صندوقتان را يك حسابى مى‏كنيد كه امروز چقدر درآمد داشتيد، و اگر در كار بيمارهايتان دقيق باشيد يك صورتى از بيمارهايتان داريد، يك حسابهايى داريد، حساب مى‏كنيد كه امروز چقدر و چگونه كار كردم. همين جور بلبشو كه هيچ حسابى در كار انسان نباشد نيست.

يكى از مفاخر دنياى اسلام در اخلاق اين است كه به الهام همين دستورها ما يك سلسله كتابها داريم در زمينه محاسبة النفس. سيّد بن طاوس محاسبة النفس نوشته، كفعمى محاسبة النفس نوشته، و در اغلب كتب اخلاقى اسلامى- و شايد در همه كتب اخلاقى كه خواسته‏اند استيفا كنند- اين مسئله مراقبة النفس و محاسبة النفس را مطرح كرده‏اند.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 762

مشارطه، معاتبه، معاقبه‏

از نظر اسلام اگر كسى بخواهد خودش را تربيت كند، اولين شرط مراقبه است، منتها مى‏گويند قبل از مراقبه و محاسبه يك چيز هست و بعد از مراقبه و محاسبه نيز يك چيز. قبل از مراقبه «مشارطه» است؛ يعنى اول انسان بايد با خودش قرارداد امضا كند، كه اينها را اغلب روى كاغذ مى‏آورند. روى كاغذ با خودشان شرط مى‏كنند و پيمان مى‏بندند كه اين گونه باشم؛ چون اگر مشارطه نشود و اول انسان با خودش قرارداد نبندد، موارد را مشخص نكند و براى خودش برنامه قرار ندهد، نمى‏داند چگونه از خودش مراقبه كند.

مثلًا اول با خودش يك قرارداد مى‏بندد كه خوراك من اين‏جور باشد، خواب من اين‏جور باشد، سخن من اين‏جور باشد، كارى كه بايد براى زندگى خودم بكنم اين‏جور باشد، كارى كه بايد براى خلق خدا بكنم اين‏جور باشد، وقت من اين‏جور بايد تقسيم بشود. اينها را در ذهن خودش مشخص مى‏كند يا روى كاغذ مى‏آورد و امضا مى‏كند، و با خودش پيمان مى‏بندد كه بر طبق اين برنامه عمل كند و بعد هميشه از خودش مراقبت مى‏كند كه همين طورى كه پيمان بسته رفتار كند.

همچنين در هر شبانه روز يك دفعه از خودش حساب مى‏كشد كه آيا مطابق آنچه كه پيمان بستم عمل كردم؟ آيا از خود مراقبت كردم يا نكردم؟ اگر عمل كرده بود بعدش شكر و سپاس الهى و سجده شكر است، و اگر عمل نكرده بود مسئله «معاتبه» در كار مى‏آيد (يعنى خود را ملامت كردن) اگر كم تخلف كرده باشد، و «معاقبه» در كار مى‏آيد (خود را عقوبت كردن) اگر زياد تخلف كرده باشد، كه آن عقوبت كردن‏ها با روزه‏ها و با كارهاى خيلى سخت بر خود تحميل كردن و مجازات كردن خود است.

اينها از اصول مسلّم اخلاق و تربيت اسلامى است.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 763

3 عوامل تربيت: تفكر، محبت اولياء، ازدواج، جهاد

بحث ما درباره عواملى بود كه در تعليمات اسلامى به آن عوامل براى اصلاح نفس و تربيت اسلامى يك فرد توجه شده است. عرض كرديم كه براى يك دين به حكم آنكه يك ايمان است و نوعى خاص نفوذ در انسان دارد، راههايى براى تربيت انسان وجود دارد كه در غير مكتب دينى وجود ندارد.

در جلسه پيش راجع به موضوعى كه در متون اسلامى زياد روى آن تكيه شده است به نام «محاسبة النفس» بحث كرديم و ديديم كه [در متون اسلامى‏] از خود قرآن مجيد گرفته تا كلمات رسول اكرم و بعد كلمات اميرالمؤمنين و ساير ائمه، به اين مطلب زياد توجه شده است به طورى كه براى صلحاى مؤمنين و صلحاى مسلمين، اين يك امر رايجى بوده است و وقتى كه ما به كتب اخلاقى اسلامى، از قديمترين كتب [تا جديدترين آنها] مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم كه به مسئله مراقبه و محاسبه عنايت فوق العاده داشته‏اند.

مطلب ديگرى كه باز جنبه تربيتى دارد و در تعليمات اسلامى زياد هست، تفكر است. در آثار زيادى داريم كه تفكر عبادت است: تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ، تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً، تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعينَ سَنَةً، با اختلافاتى كه هست. البته اين اختلاف نيست، تفكرها متفاوت است.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 764

سه نوع عبادت‏

پس خود تفكر عبادت است. بنابراين ما سه نوع عبادت خواهيم داشت: عبادت بدنى مثل نماز خواندن، روزه گرفتن؛ عبادت مالى مثل زكات دادن، خمس دادن و به طور كلى انفاقات؛ و عبادت فكرى (عبادت صرفاً روحى) كه نامش تفكر است، و تفكر افضل انواع عبادات است. اينكه مى‏گويند: تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ يا سِتّينَ سَنَةً يا سَبْعينَ سَنَةً، معلوم مى‏شود كه ارزش تفكر، از آن عبادتهاى ديگر خيلى بيشتر است؛ يك ساعتِ اين ممكن است برابر باشد با شصت سال عبادت بدنىِ بدون تفكر. و نبايد سوء تفاهم بشود كه مقصود جانشين سازى است كه آن عبادت را رها كنيد و به اين بچسبيد، مقصود اين نيست. هركدام در جاى خود لازم و ضرورى است. مقصود بيان ضرورت اين امر است.

حال، تفكر در چه؟ البته ما تفكر را محدود نمى‏كنيم. انواع تفكر داريم كه باز در خود متون اسلامى به خصوصيت اين تفكرها توجه شده است.

تفكر در عالم خلقت‏

يكى تفكر در عالم خلقت است براى معرفت و شناسايى خدا و در واقع كشف عالم براى شناختن خدا. در خود قرآن مى‏بينيم چقدر اين موضوع تكرار شده:

انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَاياتٍ لِاولِى الْالْبابِ. الَّذينَ يَذْكُرونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعوداً وَ عَلى‏ جُنوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرونَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ «1»

.

شك ندارد كه اگر انسان در كار عالم و در نظامات عالم و در دقايق مخلوقات تأمل و دقت كند و هدفش از اين تأمل و دقت و كشف رازهاى عالم اين باشد كه به حقيقت، بيشتر راه يابد و خدا را بيشتر بشناسد، اين هم علم است و هم عبادت، تفكر علمى است و عبادت.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 765

تفكر در تاريخ‏

باز از انحاء تفكراتى كه در خود قرآن مجيد به آنها توجه شده است تفكر در تاريخ و در سرنوشت و سرگذشت اقوام و ملل گذشته است.

قرآن، قصص و حكايات و چيزهايى را كه ما اسمش را «تاريخ» مى‏گذاريم به طور اشاره ذكر مى‏كند، ولى قسمتهايى را كه مايه‏هاى آموزش در آن زياد است بيشتر يادآورى مى‏كند و مخصوصاً اين مطلب را توجه مى‏دهد كه ما قصه و حكايت را ذكر نمى‏كنيم فقط براى اينكه يك سمرى «1» به اصطلاح شده باشد و يك وقتى گذرانده باشيد: فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرونَ «2»

.

اين هم خودش نوعى تفكر است كه باز از نظر اسلام عبادت است.

تفكر انسان درباره خود

يكى ديگر از تفكرهايى كه عبادت است- كه منظور ما در اين بحث بيشتر اين قسمت است- تفكر كردن انسان درباره خودش است؛ يعنى خود انسان موضوع تفكر خودش باشد، و اين دوگونه است: يك وقت خود انسان به عنوان يك موضوع علمى موضوع تفكر اوست (اين، جزء دسته اول مى‏شود) و يك وقت انسان درباره كارهاى خودش تفكر مى‏كند، درباره اينكه چگونه تصميم بگيرد و چگونه كار كند، همين جور على العمياء تسليم حوادث و جريانات نباشد. مقصود دومى است.

آيا جبر اجتماع بر انسان حاكم است؟

يك وقت انسان حالت يك خسى و خاشاكى را پيدا مى‏كند كه در سيلى افتاده و اين سيل به هرطرف كه مى‏رود، او را با خودش مى‏برد. شك ندارد كه جامعه حكم يك سيل را دارد و افراد را با خود از اين طرف به آن طرف مى‏كشاند، ولى اين‏جور هم نيست كه جبر مطلق باشد. محيط و جامعه و اوضاع اجتماعى به‏طور جبر مطلق بر انسان حكمفرما نيست؛ يعنى چنين نيست كه انسان نتواند در اين سيلْ خودش براى خودش هيچ گونه تصميمى بگيرد، جايش را عوض كند و حتى مسير خود را

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 766

برخلاف مسير آن انتخاب كند؛ بلكه مى‏تواند در اين آبى كه جارى است و خود به خود افراد را حركت مى‏دهد، سير را در خلاف جهت مسير اين آب قرار بدهد و احياناً در سرنوشت اين سيل تأثير ببخشد و آن را در مسير ديگر بيندازد.

مى‏دانيم كه تعليمات اسلامى براساس اين نظر است و الّا مسئوليت، تكليف، امر به معروف، نهى از منكر، جهاد و امثال اينها اصلًا معنى نداشت، بلكه عقوبت كردن و پاداش دادن معنى نداشت. اگر بنا باشد انسان مجبور مطلق باشد، هر فرد در مقابل جامعه مجبور مطلق و دست بسته مطلق باشد، اصلًا خوبى و بدى و قهراً پاداش و كيفر- چه در دنيا و چه در آخرت- براى انسانها معنى ندارد. تعليمات اسلامى بر ضد اين [فكر] است.

تفكر، شرط اساسى تسلط بر سرنوشت خود و بر جامعه‏

براى اينكه انسان بر سرنوشت خود و نيز بر جامعه خود مسلط باشد- لااقل در اين حد كه صد درصد تسليم اوضاع و احوالى كه بر او احاطه كرده است نباشد- شرط اساسى، تفكر است. اين تفكر اخلاقى كه مورد بحث است چيزى است نظير محاسبة النفس؛ يعنى انسان بايد در شبانه روز فرصتى براى خودش قرار بدهد كه در آن فرصت، خودش را از همه چيز قطع كند و به اصطلاح نوعى درون گرايى نمايد، به خود فرو رود و درباره خود و اوضاع خود و تصميماتى كه بايد بگيرد و كارهايى كه بايد انجام دهد و آنچه كه واقع شده، ارزيابى كارهاى خودش در گذشته، ارزيابى رفقايى كه با آنها معاشرت مى‏كند، ارزيابى كتابهايى كه مطالعه كرده است، درباره همه اينها فكر كند. مثلًا كتابى را خوانده، بعد بنشيند فكر كند كه من از اين كتاب چه گرفتم؟ اين كتاب در من چه اثرى گذاشت؟ آيا اثر خوب گذاشت يا اثر بد؟ بعد در انتخاب كتاب ديگر [دقت مى‏كند.] انسان كه آنقدر وقت و فرصت ندارد كه تمام كتابهاى دنيا را مطالعه كند، بلكه بايد انتخاب نمايد.

جمله‏اى از اميرالمؤمنين نقل كرده‏اند كه در نهج البلاغه نيست ولى در كتب حديث هست:

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 767

الْعُمْرُ قَصيرٌ وَ الْعِلْمُ كَثيرٌ، فَخُذوا مِنْ كُلِّ عِلْمٍ ظُروفَهُ وَ دَعوا فُضولَهُ «1»

.

عمر كوتاه است و علم زياد (يعنى آموختنى زياد) پس، از هر علمى آن خوبيهايش را بگيريد و زياديهايش را رها كنيد.

بنابراين حتى در كتاب خواندن، انسان بايد انتخاب داشته باشد. در رفيق و معاشر، انسان بايد انتخاب داشته باشد و انتخاب بدون فكر معنى ندارد. روى رفقا و دوستانش حساب كند كه از معاشرت آنها چه بهره و نصيبى مى‏برد؟ خوب يا بد؟

روى كارهاى شخص خودش فكر كند كه چه اثرى روى او گذاشته و چه نصيب و بهره‏اى از آنها برده است؟ مهمتر، هركارى كه مى‏خواهد درباره آن تصميم بگيرد، اول فكر كند بعد تصميم بگيرد، در صورتى كه غالباً تصميماتى كه ما مى‏گيريم از حد لازم تفكر قبلى كم بهره است؛ يعنى اگر قبلًا فكر مى‏كرديم، اين‏جور تصميم نمى‏گرفتيم كه تصميم گرفتيم. معناى اينكه انسان بايد روى كارى كه مى‏خواهد انجام دهد فكر كند، اين است كه به قول امروز به عكس العمل‏ها و لوازم آن كار فكر كند كه اين كار چه اثرى به دنبال خود مى‏آورد؟ چه عكس العمل‏هايى ايجاد مى‏كند؟ مرا به كجا خواهد كشاند؟ و به تعبيرى كه پيغمبر اكرم فرموده: عاقبت آن چيست؟