تعليم و تربيت در اسلام بخش6
تعليم و تربيت در اسلام بخش6
وجدان اخلاقى
مكتب ديگر مكتب تكليف است. مىگويد اساساً اگر انسان كارى ناشى از احساسات انجام دهد- ولو احساسات نوع دوستانه- كار او به فعل طبيعى باز مىگردد. فعل طبيعى تعريفش اين است كه انسان كارى را از روى غريزه انجام دهد، خواه غريزه فردى و خواه غريزه جمعى. فعل اخلاقى آن است كه از همه
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 587
اين گونه اغراض منزّه و ناشى از احساس تكليف باشد؛ يعنى شخص هرچه وجدان و وظيفه و تكليف اقتضا مىكند انجام دهد و هيچ غايت و هدفى از كار خود جز انجام تكليف نداشته باشد. حال اگر بپرسيم تكليف كجاست؟ مىگويد در وجدان انسان. خدا انسان را با يك وجدان آفريده كه آن غير از احساسات نوع دوستانه است. وجدان يك احساس مقدسى است در درون انسان كه به انسان فرمان مىدهد، و فعل اخلاقى آن است كه از وجدان سرچشمه بگيرد.
وجدان در مكتب كانت تعريف شده. او براى وجدان انسان ارزش فوق العادهاى قائل است و معتقد است كه انسان يك وجدان بسيار اصيل اخلاقى دارد. او درباره اطاعت از وجدان همان حرف را مىزند كه اهل ايمان در مسئله اخلاص نسبت به بارى تعالى مىزنند كه بنده مخلص آن است كه امر خدا را اطاعت كند نه براى وصول به نعمتهاى خدا و نه براى ترس از عقاب خدا، بلكه چون او امر كرده اطاعت كند ولو اينكه بداند اگر انجام دهد بهشتى در كار نيست و اگر انجام ندهد جهنمى در كار نيست. اين هم نظرى است.
ما اين وجدان را نفى نمىكنيم ولى مىگوييم كه اين وجدان در اين حد امر صددرصد تأييدشدهاى از نظر علمى نيست. البته در اسلام اين امر تعريف شده كه يك وجدان اخلاقى در انسان هست، ولى نه به عنوان يك اصل مسلّم كه نتوان در آن خدشه وارد كرد و نه با آن قوّه و قدرتى كه كانت مىگويد كه در روح و باطن هركس چنين قوّه و نيرويى با اين صراحت وجود دارد.
اين نظريه، نظريه خوبى است و همين كه مىبينيم در قرآن از نفس لوّامه و مطالب ديگرى از قبيل «فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْويها» «1»
ياد شده است، نشان مىدهد كه از نظر قرآن نسبت به كار بد و خوب اصالتى در انسان هست؛ يعنى وقتى انسان كار بدى انجام مىدهد از درونش خودش را ملامت مىكند، و معلوم مىشود كه چيزى هست كه فرمان به خوبى و ترك بدى مىدهد و به سبب انجام فعل بد، انسان را مورد ملامت قرار مىدهد و در مقابل، وقتى كه انسان كار خوب انجام مىدهد راضى مىشود و به نوعى او را تحسين مىكند.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 588
جدال خود و ناخود
براى تأييد اين مطلب، روان شناسان امروز مىگويند: انسان گاهى تصميم مىگيرد به انجام كارى كه برخلاف ميل و طبيعت نفسانىاش مىباشد ولى تشخيص مىدهد كه خوب است، مثلًا تصميم مىگيرد كه در غذا خوردن امساك كند يا در خوابيدن زياده روى نكند و يا سحرخيز باشد. وقتى انسان تصميم گرفت، ميان دو عامل قرار مىگيرد: يك عامل كه مىگويد كم بخور يا سحرخيز باش و يك عامل ديگر كه طبيعت اوست و مىخواهد برخلاف عمل كند. گاهى انسان از آن ارادهاى كه تصميم را گرفته پيروى مىكند و گاهى برعكس. وقتى كه اراده اخلاقىاش پيروز مىشود احساس رضايت مىكند و حتى احساس پيروزى مىكند، درست مثل يك پهلوان پيروز. برعكس وقتى طبيعت او غالب مىشود، از خودش بدش مىآيد و احساس شكست مىكند، در حالى كه انسان از خودش شكست خورده نه از ديگرى، مثل اينكه انسان فرزند داشته باشد و با فرزندش كشتى بگيرد و بگويد هركدام پيروز شديم فرق نمىكند. بديهى است چه طبيعت من بر من غالب شود و چه من بر طبيعتم، در هر دو حال خودم پيروز شدهام. ولى چرا در عين حال انسان وقتى آن اراده اخلاقىاش غالب مىشود احساس مىكند «خود» ش پيروز شده و گويى بر بيگانهاى پيروزى يافته، اما وقتى طبيعتش غالب مىشود احساس مىكند كه آن «خود» شكست خورده؟ معلوم مىشود كه آن «خود» انسان بيشتر «خود» است تا اين «خود» كه «ناخود» است. اينجا در واقع پيروزى خود بر ناخود است؛ يعنى آنچه كه به طبيعت انسان بستگى دارد، با اينكه «خود» است اصيل نيست.
حال اساساً اين رضايت در وقت پيروزى و ملامت در وقت شكست چيست؟
معلوم مىشود در عمق وجدان انسان چيزى هست كه وقتى انسان بر طبيعت غالب مىشود خوشحال مىگردد و وقتى شكست مىخورد انسان را ملامت مىكند. پس قوّه ملامتگرى در درون انسان هست. به هرحال اين هم يك نظريه و يك فرضيه است متعلق به كانت.
نظريه عقل دورانديش
نظريه ديگرى هست كه نظريه غالب مادّيون است و راسل هم از آن دفاع مىكند و آن نظريه عقل فردى يا عقل دورانديش است. ويل دورانت در كتاب لذات فلسفه از
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 589
آن تعبير به غريزه هوشيارى مىكند. امثال راسل مىگويند وجدان اخلاقى و محبت نوع و نوع دوستى و امثال اين حرفها به درد نمىخورد؛ اخلاق از اين ناشى مىشود كه انسان فكر دورانديش داشته باشد. وقتى انسان دورانديش بود، حساب مىكند كه مصلحت او در اين است كه رعايت نوع را بكند. راسل مىگويد: مثلًا من گاو همسايه را هرگز نمىدزدم زيرا مىدانم كه اگر من گاو او را بدزدم، آن همسايه يا ديگرى گاو مرا مىدزدد. يا مصلحت من در اين است كه دروغ نگويم، چون اگر دروغ بگويم ديگران هم دروغ مىگويند و آن قدر كه من از دروغ گفتن منفعت مىبرم چند برابر آن از دروغ شنيدن ضرر مىبرم، پس دروغ نمىگويم و خلاصه هيچ كار بدى نمىكنم، چون مىدانم اگر كار بدى مرتكب شوم عكس العملش چند برابر به خودم برمىگردد. پس با هم توافق مىكنيم كه به هم راست بگوييم چرا كه اگر من به شما دروغ بگويم و شما به من، هر دو متضرر مىشويم. وقتى كه مىخواهيم شركتى براساس منافع خود تشكيل دهيم، قهراً كارى مىكنيم كه منافع همه تأمين شود. اشتراك منافع، اخلاق را ايجاب مىكند. پس اخلاق ناشى از هوشيارى است.
آقاى مزيّنى مىگفتند: اوايلى بود كه ما در اداره استخدام شده بوديم. ماه رمضان بود. صبح كه به اداره رفتيم، يكى از همكارانم گفت: من اخلاق بدى دارم، وقتى روزه مىگيرم خيلى عصبانى مىشوم و حال خودم را نمىفهمم، ممكن است حرفى بزنم كه شما ناراحت شويد. خلاصه چون روزه هستم و حالم اينطور است ببخشيد.
من ديدم بد شرطى مىكند، گفتم: اتفاقاً اخلاق من هم همينطور است و تازه من بدتر هستم، طورى عصبانى مىشوم كه بىاختيار بلند مىشوم و مىزنم به كلّه كسى.
فكرى كرد و گفت: پس هردو مواظب باشيم و از اين كارها نكنيم.
حرف راسل هم اين است كه مىگويد آدم فكر مىكند و مىبيند كه اگر بخواهد با ديگرى بداخلاقى كند او هم بداخلاقى مىكند. در نتيجه بهتر آن مىبيند كه بداخلاقى نكند. در اين نظريه، اخلاق از آن مفهومِ قداست افتاده، آن قداستى كه انسان فلان كار را انجام مىدهد روى احساسات نوع دوستانه نه خودپرستانه.
مىگويد فعل اخلاقى روى احساسات خودپرستانه است. اين اولين عيب اين نظريه است. ولى ممكن است بگويند حقيقت را بايد گفت، انسان نبايد روى خيال حرف بزند.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 590
نقد اين نظريه
ايراد اساسى اين نظريه اين است كه پايه اخلاق را از اساس متزلزل مىكند، يعنى اين اخلاق در جايى حاكم است كه قدرتها مساوى باشند. وقتى افراد بشر در جامعهاى باشند كه قدرتها متساوى باشند و من از طرف، همان قدر بترسم كه او از من مىترسد و از ناحيه او همان قدر امنيت داشته باشم كه او از ناحيه من امنيت دارد، مسلّم اين اخلاق يعنى اخلاق هوشيارى و اخلاق حساب شده براساس منافع فردى مىتواند حاكم باشد. اما آنجا كه يك طرف قوى و طرف ديگر ضعيف است و قوى صددرصد مطمئن است كه ضعيف نمىتواند كارى كند، هيچ نيرو و عاملى نمىتواند قوى را دعوت به اخلاق كند. آقاى نيكسون وقتى در مقابل برژنف قرار مىگيرد كه دو قدرت مساوى هستند، مىشود يك فرد اخلاقى. حساب مىكند كه چرا بمب به سر او پرتاب كنم وقتى كه او هم بمب به سر من پرتاب مىكند. ولى وقتى مقابل ويت كنگ بدبخت قرار مىگيرد كه از او ضعيفتر است و مطمئن است كه او نمىتواند به اندازه وى قدرت داشته باشد، قهراً هيچ قوّهاى وجود ندارد كه وجدان آقاى نيكسون را وادار كند كه اين كار را نكند؛ اگر روزى نكند آن روزى است كه ويت كنگ به او زور نشان داده، و الّا تا زور در كار نباشد وجدان نيست.
اين است كه راسل برخلاف همه شعارهاى صلح دوستى و انسان دوستى كه داشت، فلسفهاش يك فلسفه ضد اخلاقى است. در فلسفه او هيچ دليلى وجود ندارد كه قوى به ضعيف زور نگويد و تجاوز نكند، زيرا اساسش بر هوشيارى يعنى عقل فردى است و فقط در جايى تجاوز صورت نمىگيرد كه قدرتها متساوى باشند، ولى جايى كه قدرتها متساوى نباشند عقل فردى هرگز چنين حكم نمىكند.
زيبايى عقلى
نظريه ديگرى هست كه همان نظريه عقلانى است ولى به شكل ديگرى نه به صورت عقل فردى «1» و آن اين است كه گفتهاند در جهان، زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست، زيبايى و جمال معنوى هم خود حقيقتى است، و همينطور كه جمالهاى حسى ناشى از تناسب است، يعنى تناسب يك عامل اساسى در پيدايش زيبايى
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 591
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 591
حسى است، تناسب در امور معنوى و روحى نيز عامل جمال و زيبايى روحى است و انسان بالفطره عاشق جمال و زيبايى است. مىگويند كار اخلاقى يعنى كار زيبا، و زيبايى عقلى ناشى از تناسب است.
اخلاقيون مىگويند ريشه همه اخلاقها عدالت است «1»، و عدالت را به موزون بودن تفسير مىكنند و آنگاه اخلاق فاضله را حد وسط قرار مىدهند، يعنى اخلاق موزون. همينطور كه اگر انسانى از دو چشمش يكى درشت و يكى ريز باشد طبعاً بدگِل است ولى اگر هر دو مثل هم باشند البته زيباتر است، و بهطور كلى در زيبايى بدن انسان در هر عضو يك نسبت و فرمول مخصوص هست كه اگرچه قابل تعريف نيست ولى قدر مسلّم اين است كه اين نسبت به كار رفته است، در خصايص روحى و معنوى انسان هم اگر اين تناسب به كار برود يك نوع زيبايى به وجود مىآيد. مثلًا انسان خوب است درشتخو باشد يا نرمخو؟ يك حالت حد وسطى ميان درشتى و نرمى هست كه نه انسان آنچنان درشتخو باشد كه ديگران رنج ببرند و نه آنچنان نرمخو كه او را به تمسخر گيرند. به قول سعدى:
درشتى و نرمى به هم در به است چو رگزن كه جرّاح و مرهم نِه است
وقتى كسى اين حالت را پيدا مىكند، افراد ديگر او را دوست دارند. ما، آدمهاى خوب و اخلاقى و عادل و مسلط بر شكم و غضب و شهوات خود را كه هركدام از اين قوا و استعدادهاى خويش را در جاى خود به كار مىبرند دوست داريم و شيفته آنها مىشويم و به آنان ارادت پيدا مىكنيم. به عقيده اين دسته، اين ارادت پيدا كردن به آدمهاى خوب يك نوع جمال پرستى است. در نظر اينها ريشه خُلق خوب يا فعل اخلاقى، زيبايى است و پايه زيبايى تناسب است. اين است كه وقتى مىخواهند اخلاق خوب را به دست دهند مىگويند آنگاه كه قوا و غرايز در حد افراط يا تفريط نباشند اخلاق عالى به وجود مىآيد. پس به قول اينها معيار، زيبايى است و پايه زيبايى تناسب مىباشد و اين مبتنى بر اين اصل فلسفى و روانى است كه زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست بلكه زيبايى معنوى هم هست، و دليلش اين است كه افراد بشر وقتى فرد ديگرى را كه به اخلاق خوب (اخلاق متناسب) آراسته است مىبينند همان عكس العمل در آنها پيدا مىشود كه در مقابل جمالها پديد مىآيد،
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 592
يعنى شيفته و فريفته مىشوند، اصلًا عاشق مىشوند، نوع خاصى از عشق. چرا مردم به اولياء اللَّه عشق مىورزند؟ دوستى بدون زيبايى امكان ندارد. حتماً در او يك زيبايى هست.
ويل دورانت در كتاب لذات فلسفه جملهاى از افلاطون نقل مىكند كه:
هوشيارى، عمل هوشيارانه نيست «1» بلكه زيبايى و تناسب ميان عوامل خُلقى فرد است. به عبارت ديگر هوشيارى يعنى حسن تركيب و لطف ترتيب رفتار انسانى. خير مطلق در تيزهوشى يا توانايى غيراخلاقى نيست، بلكه عبارت است از تناسب اجزاء با كل، خواه در فرد و خواه در اجتماع.
جمله بسيار خوبى است.
اين هم يك بيان در معيار فعل اخلاقى، و عامل اجرايش هم برمىگردد به حس جمال دوستى در انسان، با توجه به اين نكته كه حس زيبايى و جمال در انسان منحصر و محدود به جمال حسى و زيبايى جسمانى نيست.
دين، تنها ضامن اجراى اخلاق
در اينجا به اين مطلب مىرسيم كه آيا اخلاق منهاى دين مىتواند وجود داشته باشد يا نه؟ اگر هم بتواند وجود داشته باشد، دين مؤيّد و نيرو و پشتوانهاى براى اخلاق مىشود. بعضىها حتى خود فرنگيها چنين نظر دادهاند كه اخلاق منهاى دين پايهاى ندارد. داستايوسكى نويسنده روسى مىگويد: اگر خدا نباشد همه چيز مباح است.
مقصودش اين است كه هيچ چيز ديگرى كه بتواند واقعاً مانع انسان از انجام اعمال ضد اخلاقى بشود نيست. او نظريه كانت و ديگران را در اين زمينه قبول ندارد و منظورش از «اگر خدا نباشد» «اگر دين نباشد» است.
تجربه نشان داده آنجا كه دين از اخلاق جدا شده، اخلاق خيلى عقب مانده است. هيچ يك از مكاتب اخلاقى غيردينى در كار خود موفقيت نيافتهاند. قدر
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 593
مسلّم اين است كه دين لااقل به عنوان يك پشتوانه براى اخلاق بشر ضرورى است.
اين است كه داد و فريادشان در اين زمينه بلند است- با تعبيرات مختلف- كه بشر هر اندازه از لحاظ صنعت و تمدن پيش رفته، از نظر اخلاق عقب مانده است، چرا؟
زيرا مكاتب اخلاقى وجود نداشته. مكاتب اخلاقى كه از قديم بوده بيشتر مذهبى بوده و بس، و به هر نسبت كه دين و ايمان ضعيف گرديده عملًا ديده شده است كه اخلاق بشر پايين آمده. اين است كه براى ايمان، لااقل به عنوان پشتوانهاى براى اخلاق- اگر نگوييم تنها ضامن اجراى آن- بايد ارزش فوق العاده قائل باشيم.
مسئله ديگر مسئله نسبيت اخلاق است كه آيا اخلاق مطلق است يا نسبى؟ يعنى آيا ممكن است يك چيز براى بعضى افراد اخلاق باشد و براى افراد ديگر اخلاق نباشد، و يا در يك زمان اخلاق باشد و در زمان ديگر ضد اخلاق باشد؟ اگر اين سخن را بگوييم، تقريباً امرى مرادف با انكار اخلاق مىشود، يعنى اخلاق امرى متغير و لغزان مىگردد كه در هيچ جا حكم ثابتى ندارد. عدهاى معتقدند كه اخلاق، نسبى است و مخصوصاً تحولات اقتصادى، اخلاق را دائماً عوض كرده و مىكند؛ اخلاق دوره شكار و دوره صيّادى غير از اخلاق دوره كشاورزى بوده است و اخلاق دوره كشاورزى غير از اخلاق دوره ماشينى است، و به همين جهت به اين مسئله متمسّك مىشوند كه بسيارى از امور مثلًا امور مربوط به زن و مرد و مسائل مربوط به عفت و حيا و غيره، اخلاق دوره كشاورزى بوده و دوره صنعتى اخلاق ديگرى را ايجاب مىكند، و به اين جمله منسوب به حضرت امير نيز استناد مىكنند كه: لاتُؤَدِّبوا اوْلادَكُمْ بِاخْلاقِكُمْ لِانَّهُمْ خُلِقوا لِزَمانٍ غَيْرِ زَمانِكُمْ..
اگر معناى اين جمله اين باشد كه بچه هايتان را به اخلاق خودتان تربيت نكنيد چون آنها متعلق به زمانى غير از زمان شما هستند، و اين حرف را با اين كلّيت قبول كنيم، ديگر سنگ روى سنگ بند نمىشود.
مسئله ديگرى كه با نسبيت اخلاق بستگى دارد تربيت است، زيرا اگر اخلاق نسبى باشد نمىتوانيم اصول ثابت و يكنواخت براى تربيت پيشنهاد كنيم.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 594
3 فعل اخلاقى
اگرچه بنا بود كه بحث تفاوت فعل طبيعى با فعل اخلاقى را رها كنيم و وارد بحث نسبيت اخلاق بشويم، ولى از باب اينكه به مطالبى برخورد كرديم كه ديديم اگر در اينجا ذكر نكنيم باقى مىماند، مجبوريم كه باز به همين بحث بپردازيم. در مجموع، نظرياتى عرض شد كه بايد توضيح بيشترى بدهيم و نظريات ديگرى را هم بيان كنيم.
براى هركس كه در تربيت بحث مىكند لازم است كه در اين مطلب تحقيق نمايد تا ريشه و مبناى فعل اخلاقى انسان را به دست آورد. نظريات مذكور، بعضى را ديديم كه معيار فعل اخلاقى را ايصال نفع به غير تلقى كردند، برخى فعل اخلاقى را فعلى دانستند كه از احساسات نوع دوستانه سرچشمه گرفته باشد، و بعضى آن را فعلى دانستند كه از احساسات طبيعى ناشى نشده باشد. در واقع اين سه گروه، اخلاق و فعل اخلاقى را از مقوله محبت مىدانند و گمان مىكنم كه در اخلاق هندى بيش از هرچيزى روى اين مطلب تكيه مىشود.
بعضى ديگر از اين مكاتب تكيهشان بر روى زيبايى است، يعنى اخلاق را از مقوله زيبايى مىدانند كه اينجا هم باز دو مكتب است و هر دو مكتب معتقدند كه زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست. آن زيبايى كه حواس انسان مجذوب آن
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 595
مىشود مثل زيباييهاى بصرى و يا زيباييهاى سمعى و بلكه زيباييهاى ديگر، آن چيزهايى كه حواس انسان را به سوى خود مىكشاند، زيبايى حسى است. معتقدند كه ما يك سرى زيباييهاى عقلى و معنوى هم داريم كه آنها واقعاً از نوع زيبايى و جمال است ولى محسوس نيست و معقول است. در عين اينكه هر دو گروه در اين اصل شريكند كه زيبايى منحصر به محسوس نيست بلكه شامل معقول هم مىشود، يك گروه تكيهشان روى فعل است؛ يعنى زيبايى را يك صفتى كه در كار و فعل هست مىدانند و مىگويند بعضى از كارها ذاتاً زيبا هستند، مثلًا راستى خودش يك زيبايى و كشش خاصى دارد چه براى كسى كه گوينده راست است و چه براى شنونده آن، صبر از همين نوع است، استقامت و علوّ نفس و شكر و سپاسگزارى و عدالت، اينها يك زيبايى و شكوه معنوى دارند كه هر انسانى را به سوى خود مىكشند و هر انسانى كه اين صفات در او باشد ديگران به سوى او كشيده مىشوند.
لهذا افرادى كه متصف به اين صفاتند، ما به اصطلاح مريدشان مىشويم، علاقهمند به آنها مىشويم، يك جاذبهاى در آنها حس مىكنيم كه به حكم آن جاذبه به سوى آنها كشيده مىشويم. طبعاً انسانى كه داراى چنين فعلى است خود، زيبا مىشود.
همانطور كه انسان لباس زيبا مىپوشد و زيبا مىشود، فعل زيبا هم از او صادر مىشود و زيبا مىشود، و التصاق فعل به انسان بيش از التصاق لباس است و بيش از التصاق زر و زيورى است كه انسان به خود چسبانده باشد. پس، از نظر آنها فعل اخلاقى يعنى فعل زيبا، فعلى كه حس زيبايى معنوى انسان زيبايى آن را درك مىكند، و معيارش هم در خود انسان است و در كس ديگرى نيست. معيارش ذوقى است در انسان كه اين زيبايى را درك مىكند.
روح زيبا
گروه ديگر باز اخلاق را از مقوله زيبايى مىدانند ولى زيبايى را اولًا و بالذات در خود روح انسان وارد مىكنند و مىگويند: بهطور كلى هرجا كه تناسب وجود داشته باشد زيبايى هم هست و وحدت هم پيدا مىشود، يعنى جزء با كل خود رابطه متناسب دارد. همينطور كه اجزاء بدن انسان اگر در وضع خاصى قرار بگيرد ايجاد حسن تركيب و لطف و زيبايى مىكند به طورى كه حس انسان مجذوب آن مىشود و زيبايى در جسم جز تناسب اندام چيز ديگرى نيست، مجموع قوا و استعدادهاى
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 596
روحى كه در انسان هست نيز اگر ريز و درشت نباشد يعنى هركدام در يك حد و اندازه معينى كه براى آن مقرّر است باشد، تناسب و زيبايى پيدا مىشود و خود روح زيبا و مطلوب مىگردد براى خودش و براى كسى كه آن روح را مشاهده مىكند. و لهذا مىگويند كه هر قوّه و استعدادى در انسان يك حد مشخص دارد؛ از آن بيشتر باشد افراط است، از آن كمتر باشد تفريط است، مثل اينكه چشم انسان يك اندازه معين دارد، از آن بزرگتر باشد زشت است، كوچكتر هم باشد نازيباست. مثلًا به انسان قوّه خشم داده شده. اين قوّه يك حد معينى دارد؛ از آن كمتر باشد نازيبا و نامتناسب است، از آن بيشتر باشد نيز همينطور. منتها صحبت در اين است كه ما اين معيار را از كجا به دست آوريم و حد وسط را چگونه تعيين كنيم؟ مثلًا خشم انسان چقدر باشد حد متوسط است؟.
اينجا دو جور ممكن است جواب دهند: يكى اينكه زيبايى، مطلقاً قابل تعريف نيست. مگر زيبايى حسى را كه انسان احساس مىكند با تعريف احساس مىكند؟! كسى كه جمالى را با زيبايىاش درك مىكند آيا قبلًا برايش تعريف كردهاند كه جمال زيبا آن است كه چشم اينجور باشد، ابرو اينجور باشد و ...؟ نه، اين يك چيزى است كه ذوق او بايد آن را درك كند و قبل از آنكه بتواند آن را تعريف كند به سوى آن كشيده شود. اين امر براى او يك امر عقلى است. در زيبايى عقلى هم همينطور است.
اصل غائيّت، مبناى تعيين حد وسط در اخلاق
بعلاوه يك ميزان و تعريف هم مىشود براى آن به دست داد كه حتى يك پله از زيبايى حسى بالاتر باشد و آن اين است كه بنا بر اصل غائيت كه يك اصل قطعى است، چون هر قوّه و استعدادى براى هدف و غايتى ساخته شده و مجموع هم غايتى كلى دارد، ما اگر بخواهيم بفهميم كه يك قوّه در حد وسط است يا در افراط و يا در تفريط، بايد اين جهت را كشف كنيم كه اين قوّه اصلًا براى چه آفريده شده؟
آنچه كه براى آن آفريده شده حد وسط است، بيشتر از آنچه كه براى آن آفريده شده به كار افتد افراط است، كمتر از آن تفريط است. مثلًا همين قوّه خشم كه مثال زديم، بديهى است كه لغو در انسان آفريده نشده. اگر اين قوّه در انسان نبود انسان هرگز از خود دفاع نمىكرد و اگر دفاع نمىكرد، در مقابل طبيعت و حيوانات و در مقابل
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 597
انسانها محكوم به فنا بود. براى انسان لازم بوده كه اين قوّه به او داده شود. و حتى مدعى هستند كه انسان كه زير آب مىرود، با يكى از قواى شهوانى و ميلهاى مثبت به زير آب مىرود و با قوّه غضب بيرون مىآيد. زير آب مىرود براى اشتهايى كه دارد كه از آب لذت ببرد. ولى مدتى كه ماند، نفسش بند مىآيد. اينجا جايى است كه دفاع لازم است و قوّه خشم فرمان مىدهد كه بيا بيرون. اگر اين قوّه نبود آدم كه زير آب مىرفت و مورد تهاجم آب قرار مىگرفت نمىتوانست از خود دفاع كند، يعنى انگيزهاى در او نبود كه از خودش دفاع كند. ساير دفاعها هم همينطور است. قوّه خشم در حدى كه انسان از خود دفاع كند، حد وسط آن است؛ كمتر از آن باشد كه انسان به صورت آدم ضعيف توسرى خورى درآيد، حد نقص و تفريط آن است، و بيشتر از آن باشد كه انسان به صورت فرد مهاجمى درآيد كه مىخواهد توى سر ديگران بزند، حد افراط آن است. اين قوّه نه براى اين است كه انسان توى سر ديگران بزند، و نه براى اين است كه معطل بماند و از خود دفاع نكند.
همچنين غريزه جنسى هدفى دارد كه طبق تحقيقاتى كه به عمل آمده تنها بقاى نسل نيست. در حيوانات اينطور است، ولى در انسان زوجى كه با يكديگر زندگى مىكنند به تعبير قرآن بايد وِدادى بين آنها باشد، مودّت و رحمتى باشد، در حدى كه به اصطلاح اساس يك خانواده به آن پايدار بماند و خانواده منشأ توليد نسل بشود و فرزندان در آن كانون بزرگ شوند. اين يكى از غايات خلقت است. حال اگر غريزه جنسى براى اين منظور به كار رود حد وسط آن است، زيادتر از آن به كار رود و مسئله تنوع طلبى و به تعبير احاديث «ذوّاقيّت» در كار باشد حد افراطش است، و كمتر از اين حد متعارف نيز نقص آن است. همينطور است ساير قواى انسان.
اين نظريه مىگويد اگر اين قوا- كه حد آنها را با معيار غائيّت مىتوان شناخت- هركدام در آن حدى كه بايد، باشند، در مجموع روح انسان زيبا مىشود و اگر غير از اين باشد انسان روحى زشت پيدا مىكند. فرق اين نظريه با آن نظريهاى كه زيبايى را صفت فعل مىدانست (يعنى انسان زيبا مىشود به اعتبار فعلش) اين است كه آن نظر مىگفت كه به حكم سنخيتى كه ميان طالب و مطلوب هست، طالب زيبا هم زيباست ولى اين نظر مىگويد كه نه، خود روح زيباست، از روح زيبا فعلى صادر مىشود كه به ناچار زيباست، معلول آن علت است. پس به يك نظر، انسان از فعلش زيبايى را كسب مىكند، و به يك نظر ديگر فعل از انسان زيبايى را كسب
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 598
مىكند. به هر صورت در اين دو نظريه روى زيبايى تكيه شده و اخلاق از مقوله زيبايى دانسته شده است؛ از آن جهت فعل اخلاقى خوب است كه زيباست و انسان داراى غريزه زيبايى است، غريزه زيبايى هم محدود به زيبايى حسى نيست، شامل زيبايى عقلى نيز مىشود.
به نام خدا براي خدا