تعليم و تربيت در اسلام  ‏بخش6

وجدان اخلاقى‏

مكتب ديگر مكتب تكليف است. مى‏گويد اساساً اگر انسان كارى ناشى از احساسات انجام دهد- ولو احساسات نوع دوستانه- كار او به فعل طبيعى باز مى‏گردد. فعل طبيعى تعريفش اين است كه انسان كارى را از روى غريزه انجام دهد، خواه غريزه فردى و خواه غريزه جمعى. فعل اخلاقى آن است كه از همه‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 587

اين گونه اغراض منزّه و ناشى از احساس تكليف باشد؛ يعنى شخص هرچه وجدان و وظيفه و تكليف اقتضا مى‏كند انجام دهد و هيچ غايت و هدفى از كار خود جز انجام تكليف نداشته باشد. حال اگر بپرسيم تكليف كجاست؟ مى‏گويد در وجدان انسان. خدا انسان را با يك وجدان آفريده كه آن غير از احساسات نوع دوستانه است. وجدان يك احساس مقدسى است در درون انسان كه به انسان فرمان مى‏دهد، و فعل اخلاقى آن است كه از وجدان سرچشمه بگيرد.

وجدان در مكتب كانت تعريف شده. او براى وجدان انسان ارزش فوق العاده‏اى قائل است و معتقد است كه انسان يك وجدان بسيار اصيل اخلاقى دارد. او درباره اطاعت از وجدان همان حرف را مى‏زند كه اهل ايمان در مسئله اخلاص نسبت به بارى تعالى مى‏زنند كه بنده مخلص آن است كه امر خدا را اطاعت كند نه براى وصول به نعمتهاى خدا و نه براى ترس از عقاب خدا، بلكه چون او امر كرده اطاعت كند ولو اينكه بداند اگر انجام دهد بهشتى در كار نيست و اگر انجام ندهد جهنمى در كار نيست. اين هم نظرى است.

ما اين وجدان را نفى نمى‏كنيم ولى مى‏گوييم كه اين وجدان در اين حد امر صددرصد تأييدشده‏اى از نظر علمى نيست. البته در اسلام اين امر تعريف شده كه يك وجدان اخلاقى در انسان هست، ولى نه به عنوان يك اصل مسلّم كه نتوان در آن خدشه وارد كرد و نه با آن قوّه و قدرتى كه كانت مى‏گويد كه در روح و باطن هركس چنين قوّه و نيرويى با اين صراحت وجود دارد.

اين نظريه، نظريه خوبى است و همين كه مى‏بينيم در قرآن از نفس لوّامه و مطالب ديگرى از قبيل «فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْويها» «1»

 ياد شده است، نشان مى‏دهد كه از نظر قرآن نسبت به كار بد و خوب اصالتى در انسان هست؛ يعنى وقتى انسان كار بدى انجام مى‏دهد از درونش خودش را ملامت مى‏كند، و معلوم مى‏شود كه چيزى هست كه فرمان به خوبى و ترك بدى مى‏دهد و به سبب انجام فعل بد، انسان را مورد ملامت قرار مى‏دهد و در مقابل، وقتى كه انسان كار خوب انجام مى‏دهد راضى مى‏شود و به نوعى او را تحسين مى‏كند.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 588

جدال خود و ناخود

براى تأييد اين مطلب، روان شناسان امروز مى‏گويند: انسان گاهى تصميم مى‏گيرد به انجام كارى كه برخلاف ميل و طبيعت نفسانى‏اش مى‏باشد ولى تشخيص مى‏دهد كه خوب است، مثلًا تصميم مى‏گيرد كه در غذا خوردن امساك كند يا در خوابيدن زياده روى نكند و يا سحرخيز باشد. وقتى انسان تصميم گرفت، ميان دو عامل قرار مى‏گيرد: يك عامل كه مى‏گويد كم بخور يا سحرخيز باش و يك عامل ديگر كه طبيعت اوست و مى‏خواهد برخلاف عمل كند. گاهى انسان از آن اراده‏اى كه تصميم را گرفته پيروى مى‏كند و گاهى برعكس. وقتى كه اراده اخلاقى‏اش پيروز مى‏شود احساس رضايت مى‏كند و حتى احساس پيروزى مى‏كند، درست مثل يك پهلوان پيروز. برعكس وقتى طبيعت او غالب مى‏شود، از خودش بدش مى‏آيد و احساس شكست مى‏كند، در حالى كه انسان از خودش شكست خورده نه از ديگرى، مثل اينكه انسان فرزند داشته باشد و با فرزندش كشتى بگيرد و بگويد هركدام پيروز شديم فرق نمى‏كند. بديهى است چه طبيعت من بر من غالب شود و چه من بر طبيعتم، در هر دو حال خودم پيروز شده‏ام. ولى چرا در عين حال انسان وقتى آن اراده اخلاقى‏اش غالب مى‏شود احساس مى‏كند «خود» ش پيروز شده و گويى بر بيگانه‏اى پيروزى يافته، اما وقتى طبيعتش غالب مى‏شود احساس مى‏كند كه آن «خود» شكست خورده؟ معلوم مى‏شود كه آن «خود» انسان بيشتر «خود» است تا اين «خود» كه «ناخود» است. اينجا در واقع پيروزى خود بر ناخود است؛ يعنى آنچه كه به طبيعت انسان بستگى دارد، با اينكه «خود» است اصيل نيست.

حال اساساً اين رضايت در وقت پيروزى و ملامت در وقت شكست چيست؟

معلوم مى‏شود در عمق وجدان انسان چيزى هست كه وقتى انسان بر طبيعت غالب مى‏شود خوشحال مى‏گردد و وقتى شكست مى‏خورد انسان را ملامت مى‏كند. پس قوّه ملامتگرى در درون انسان هست. به هرحال اين هم يك نظريه و يك فرضيه است متعلق به كانت.

نظريه عقل دورانديش‏

نظريه ديگرى هست كه نظريه غالب مادّيون است و راسل هم از آن دفاع مى‏كند و آن نظريه عقل فردى يا عقل دورانديش است. ويل دورانت در كتاب لذات فلسفه از

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 589

آن تعبير به غريزه هوشيارى مى‏كند. امثال راسل مى‏گويند وجدان اخلاقى و محبت نوع و نوع دوستى و امثال اين حرفها به درد نمى‏خورد؛ اخلاق از اين ناشى مى‏شود كه انسان فكر دورانديش داشته باشد. وقتى انسان دورانديش بود، حساب مى‏كند كه مصلحت او در اين است كه رعايت نوع را بكند. راسل مى‏گويد: مثلًا من گاو همسايه را هرگز نمى‏دزدم زيرا مى‏دانم كه اگر من گاو او را بدزدم، آن همسايه يا ديگرى گاو مرا مى‏دزدد. يا مصلحت من در اين است كه دروغ نگويم، چون اگر دروغ بگويم ديگران هم دروغ مى‏گويند و آن قدر كه من از دروغ گفتن منفعت مى‏برم چند برابر آن از دروغ شنيدن ضرر مى‏برم، پس دروغ نمى‏گويم و خلاصه هيچ كار بدى نمى‏كنم، چون مى‏دانم اگر كار بدى مرتكب شوم عكس العملش چند برابر به خودم برمى‏گردد. پس با هم توافق مى‏كنيم كه به هم راست بگوييم چرا كه اگر من به شما دروغ بگويم و شما به من، هر دو متضرر مى‏شويم. وقتى كه مى‏خواهيم شركتى براساس منافع خود تشكيل دهيم، قهراً كارى مى‏كنيم كه منافع همه تأمين شود. اشتراك منافع، اخلاق را ايجاب مى‏كند. پس اخلاق ناشى از هوشيارى است.

آقاى مزيّنى مى‏گفتند: اوايلى بود كه ما در اداره استخدام شده بوديم. ماه رمضان بود. صبح كه به اداره رفتيم، يكى از همكارانم گفت: من اخلاق بدى دارم، وقتى روزه مى‏گيرم خيلى عصبانى مى‏شوم و حال خودم را نمى‏فهمم، ممكن است حرفى بزنم كه شما ناراحت شويد. خلاصه چون روزه هستم و حالم اين‏طور است ببخشيد.

من ديدم بد شرطى مى‏كند، گفتم: اتفاقاً اخلاق من هم همين‏طور است و تازه من بدتر هستم، طورى عصبانى مى‏شوم كه بى‏اختيار بلند مى‏شوم و مى‏زنم به كلّه كسى.

فكرى كرد و گفت: پس هردو مواظب باشيم و از اين كارها نكنيم.

حرف راسل هم اين است كه مى‏گويد آدم فكر مى‏كند و مى‏بيند كه اگر بخواهد با ديگرى بداخلاقى كند او هم بداخلاقى مى‏كند. در نتيجه بهتر آن مى‏بيند كه بداخلاقى نكند. در اين نظريه، اخلاق از آن مفهومِ قداست افتاده، آن قداستى كه انسان فلان كار را انجام مى‏دهد روى احساسات نوع دوستانه نه خودپرستانه.

مى‏گويد فعل اخلاقى روى احساسات خودپرستانه است. اين اولين عيب اين نظريه است. ولى ممكن است بگويند حقيقت را بايد گفت، انسان نبايد روى خيال حرف بزند.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 590

نقد اين نظريه‏

ايراد اساسى اين نظريه اين است كه پايه اخلاق را از اساس متزلزل مى‏كند، يعنى اين اخلاق در جايى حاكم است كه قدرتها مساوى باشند. وقتى افراد بشر در جامعه‏اى باشند كه قدرتها متساوى باشند و من از طرف، همان قدر بترسم كه او از من مى‏ترسد و از ناحيه او همان قدر امنيت داشته باشم كه او از ناحيه من امنيت دارد، مسلّم اين اخلاق يعنى اخلاق هوشيارى و اخلاق حساب شده براساس منافع فردى مى‏تواند حاكم باشد. اما آنجا كه يك طرف قوى و طرف ديگر ضعيف است و قوى صددرصد مطمئن است كه ضعيف نمى‏تواند كارى كند، هيچ نيرو و عاملى نمى‏تواند قوى را دعوت به اخلاق كند. آقاى نيكسون وقتى در مقابل برژنف قرار مى‏گيرد كه دو قدرت مساوى هستند، مى‏شود يك فرد اخلاقى. حساب مى‏كند كه چرا بمب به سر او پرتاب كنم وقتى كه او هم بمب به سر من پرتاب مى‏كند. ولى وقتى مقابل ويت كنگ بدبخت قرار مى‏گيرد كه از او ضعيف‏تر است و مطمئن است كه او نمى‏تواند به اندازه وى قدرت داشته باشد، قهراً هيچ قوّه‏اى وجود ندارد كه وجدان آقاى نيكسون را وادار كند كه اين كار را نكند؛ اگر روزى نكند آن روزى است كه ويت كنگ به او زور نشان داده، و الّا تا زور در كار نباشد وجدان نيست.

اين است كه راسل برخلاف همه شعارهاى صلح دوستى و انسان دوستى كه داشت، فلسفه‏اش يك فلسفه ضد اخلاقى است. در فلسفه او هيچ دليلى وجود ندارد كه قوى به ضعيف زور نگويد و تجاوز نكند، زيرا اساسش بر هوشيارى يعنى عقل فردى است و فقط در جايى تجاوز صورت نمى‏گيرد كه قدرتها متساوى باشند، ولى جايى كه قدرتها متساوى نباشند عقل فردى هرگز چنين حكم نمى‏كند.

زيبايى عقلى‏

نظريه ديگرى هست كه همان نظريه عقلانى است ولى به شكل ديگرى نه به صورت عقل فردى «1» و آن اين است كه گفته‏اند در جهان، زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست، زيبايى و جمال معنوى هم خود حقيقتى است، و همين‏طور كه جمالهاى حسى ناشى از تناسب است، يعنى تناسب يك عامل اساسى در پيدايش زيبايى‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 591

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 591

حسى است، تناسب در امور معنوى و روحى نيز عامل جمال و زيبايى روحى است و انسان بالفطره عاشق جمال و زيبايى است. مى‏گويند كار اخلاقى يعنى كار زيبا، و زيبايى عقلى ناشى از تناسب است.

اخلاقيون مى‏گويند ريشه همه اخلاقها عدالت است «1»، و عدالت را به موزون بودن تفسير مى‏كنند و آنگاه اخلاق فاضله را حد وسط قرار مى‏دهند، يعنى اخلاق موزون. همين‏طور كه اگر انسانى از دو چشمش يكى درشت و يكى ريز باشد طبعاً بدگِل است ولى اگر هر دو مثل هم باشند البته زيباتر است، و به‏طور كلى در زيبايى بدن انسان در هر عضو يك نسبت و فرمول مخصوص هست كه اگرچه قابل تعريف نيست ولى قدر مسلّم اين است كه اين نسبت به كار رفته است، در خصايص روحى و معنوى انسان هم اگر اين تناسب به كار برود يك نوع زيبايى به وجود مى‏آيد. مثلًا انسان خوب است درشتخو باشد يا نرمخو؟ يك حالت حد وسطى ميان درشتى و نرمى هست كه نه انسان آنچنان درشتخو باشد كه ديگران رنج ببرند و نه آنچنان نرمخو كه او را به تمسخر گيرند. به قول سعدى:

         درشتى و نرمى به هم در به است             چو رگزن كه جرّاح و مرهم نِه است‏

 وقتى كسى اين حالت را پيدا مى‏كند، افراد ديگر او را دوست دارند. ما، آدمهاى خوب و اخلاقى و عادل و مسلط بر شكم و غضب و شهوات خود را كه هركدام از اين قوا و استعدادهاى خويش را در جاى خود به كار مى‏برند دوست داريم و شيفته آنها مى‏شويم و به آنان ارادت پيدا مى‏كنيم. به عقيده اين دسته، اين ارادت پيدا كردن به آدمهاى خوب يك نوع جمال پرستى است. در نظر اينها ريشه خُلق خوب يا فعل اخلاقى، زيبايى است و پايه زيبايى تناسب است. اين است كه وقتى مى‏خواهند اخلاق خوب را به دست دهند مى‏گويند آنگاه كه قوا و غرايز در حد افراط يا تفريط نباشند اخلاق عالى به وجود مى‏آيد. پس به قول اينها معيار، زيبايى است و پايه زيبايى تناسب مى‏باشد و اين مبتنى بر اين اصل فلسفى و روانى است كه زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست بلكه زيبايى معنوى هم هست، و دليلش اين است كه افراد بشر وقتى فرد ديگرى را كه به اخلاق خوب (اخلاق متناسب) آراسته است مى‏بينند همان عكس العمل در آنها پيدا مى‏شود كه در مقابل جمالها پديد مى‏آيد،

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 592

يعنى شيفته و فريفته مى‏شوند، اصلًا عاشق مى‏شوند، نوع خاصى از عشق. چرا مردم به اولياء اللَّه عشق مى‏ورزند؟ دوستى بدون زيبايى امكان ندارد. حتماً در او يك زيبايى هست.

ويل دورانت در كتاب لذات فلسفه جمله‏اى از افلاطون نقل مى‏كند كه:

هوشيارى، عمل هوشيارانه نيست «1» بلكه زيبايى و تناسب ميان عوامل خُلقى فرد است. به عبارت ديگر هوشيارى يعنى حسن تركيب و لطف ترتيب رفتار انسانى. خير مطلق در تيزهوشى يا توانايى غيراخلاقى نيست، بلكه عبارت است از تناسب اجزاء با كل، خواه در فرد و خواه در اجتماع.

جمله بسيار خوبى است.

اين هم يك بيان در معيار فعل اخلاقى، و عامل اجرايش هم برمى‏گردد به حس جمال دوستى در انسان، با توجه به اين نكته كه حس زيبايى و جمال در انسان منحصر و محدود به جمال حسى و زيبايى جسمانى نيست.

دين، تنها ضامن اجراى اخلاق‏

در اينجا به اين مطلب مى‏رسيم كه آيا اخلاق منهاى دين مى‏تواند وجود داشته باشد يا نه؟ اگر هم بتواند وجود داشته باشد، دين مؤيّد و نيرو و پشتوانه‏اى براى اخلاق مى‏شود. بعضى‏ها حتى خود فرنگيها چنين نظر داده‏اند كه اخلاق منهاى دين پايه‏اى ندارد. داستايوسكى نويسنده روسى مى‏گويد: اگر خدا نباشد همه چيز مباح است.

مقصودش اين است كه هيچ چيز ديگرى كه بتواند واقعاً مانع انسان از انجام اعمال ضد اخلاقى بشود نيست. او نظريه كانت و ديگران را در اين زمينه قبول ندارد و منظورش از «اگر خدا نباشد» «اگر دين نباشد» است.

تجربه نشان داده آنجا كه دين از اخلاق جدا شده، اخلاق خيلى عقب مانده است. هيچ يك از مكاتب اخلاقى غيردينى در كار خود موفقيت نيافته‏اند. قدر

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 593

مسلّم اين است كه دين لااقل به عنوان يك پشتوانه براى اخلاق بشر ضرورى است.

اين است كه داد و فريادشان در اين زمينه بلند است- با تعبيرات مختلف- كه بشر هر اندازه از لحاظ صنعت و تمدن پيش رفته، از نظر اخلاق عقب مانده است، چرا؟

زيرا مكاتب اخلاقى وجود نداشته. مكاتب اخلاقى كه از قديم بوده بيشتر مذهبى بوده و بس، و به هر نسبت كه دين و ايمان ضعيف گرديده عملًا ديده شده است كه اخلاق بشر پايين آمده. اين است كه براى ايمان، لااقل به عنوان پشتوانه‏اى براى اخلاق- اگر نگوييم تنها ضامن اجراى آن- بايد ارزش فوق العاده قائل باشيم.

مسئله ديگر مسئله نسبيت اخلاق است كه آيا اخلاق مطلق است يا نسبى؟ يعنى آيا ممكن است يك چيز براى بعضى افراد اخلاق باشد و براى افراد ديگر اخلاق نباشد، و يا در يك زمان اخلاق باشد و در زمان ديگر ضد اخلاق باشد؟ اگر اين سخن را بگوييم، تقريباً امرى مرادف با انكار اخلاق مى‏شود، يعنى اخلاق امرى متغير و لغزان مى‏گردد كه در هيچ جا حكم ثابتى ندارد. عده‏اى معتقدند كه اخلاق، نسبى است و مخصوصاً تحولات اقتصادى، اخلاق را دائماً عوض كرده و مى‏كند؛ اخلاق دوره شكار و دوره صيّادى غير از اخلاق دوره كشاورزى بوده است و اخلاق دوره كشاورزى غير از اخلاق دوره ماشينى است، و به همين جهت به اين مسئله متمسّك مى‏شوند كه بسيارى از امور مثلًا امور مربوط به زن و مرد و مسائل مربوط به عفت و حيا و غيره، اخلاق دوره كشاورزى بوده و دوره صنعتى اخلاق ديگرى را ايجاب مى‏كند، و به اين جمله منسوب به حضرت امير نيز استناد مى‏كنند كه: لاتُؤَدِّبوا اوْلادَكُمْ بِاخْلاقِكُمْ لِانَّهُمْ خُلِقوا لِزَمانٍ غَيْرِ زَمانِكُمْ..

اگر معناى اين جمله اين باشد كه بچه هايتان را به اخلاق خودتان تربيت نكنيد چون آنها متعلق به زمانى غير از زمان شما هستند، و اين حرف را با اين كلّيت قبول كنيم، ديگر سنگ روى سنگ بند نمى‏شود.

مسئله ديگرى كه با نسبيت اخلاق بستگى دارد تربيت است، زيرا اگر اخلاق نسبى باشد نمى‏توانيم اصول ثابت و يكنواخت براى تربيت پيشنهاد كنيم.

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 594

3 فعل اخلاقى‏

اگرچه بنا بود كه بحث تفاوت فعل طبيعى با فعل اخلاقى را رها كنيم و وارد بحث نسبيت اخلاق بشويم، ولى از باب اينكه به مطالبى برخورد كرديم كه ديديم اگر در اينجا ذكر نكنيم باقى مى‏ماند، مجبوريم كه باز به همين بحث بپردازيم. در مجموع، نظرياتى عرض شد كه بايد توضيح بيشترى بدهيم و نظريات ديگرى را هم بيان كنيم.

براى هركس كه در تربيت بحث مى‏كند لازم است كه در اين مطلب تحقيق نمايد تا ريشه و مبناى فعل اخلاقى انسان را به دست آورد. نظريات مذكور، بعضى را ديديم كه معيار فعل اخلاقى را ايصال نفع به غير تلقى كردند، برخى فعل اخلاقى را فعلى دانستند كه از احساسات نوع دوستانه سرچشمه گرفته باشد، و بعضى آن را فعلى دانستند كه از احساسات طبيعى ناشى نشده باشد. در واقع اين سه گروه، اخلاق و فعل اخلاقى را از مقوله محبت مى‏دانند و گمان مى‏كنم كه در اخلاق هندى بيش از هرچيزى روى اين مطلب تكيه مى‏شود.

بعضى ديگر از اين مكاتب تكيه‏شان بر روى زيبايى است، يعنى اخلاق را از مقوله زيبايى مى‏دانند كه اينجا هم باز دو مكتب است و هر دو مكتب معتقدند كه زيبايى منحصر به زيبايى حسى نيست. آن زيبايى كه حواس انسان مجذوب آن‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 595

مى‏شود مثل زيباييهاى بصرى و يا زيباييهاى سمعى و بلكه زيباييهاى ديگر، آن چيزهايى كه حواس انسان را به سوى خود مى‏كشاند، زيبايى حسى است. معتقدند كه ما يك سرى زيباييهاى عقلى و معنوى هم داريم كه آنها واقعاً از نوع زيبايى و جمال است ولى محسوس نيست و معقول است. در عين اينكه هر دو گروه در اين اصل شريكند كه زيبايى منحصر به محسوس نيست بلكه شامل معقول هم مى‏شود، يك گروه تكيه‏شان روى فعل است؛ يعنى زيبايى را يك صفتى كه در كار و فعل هست مى‏دانند و مى‏گويند بعضى از كارها ذاتاً زيبا هستند، مثلًا راستى خودش يك زيبايى و كشش خاصى دارد چه براى كسى كه گوينده راست است و چه براى شنونده آن، صبر از همين نوع است، استقامت و علوّ نفس و شكر و سپاسگزارى و عدالت، اينها يك زيبايى و شكوه معنوى دارند كه هر انسانى را به سوى خود مى‏كشند و هر انسانى كه اين صفات در او باشد ديگران به سوى او كشيده مى‏شوند.

لهذا افرادى كه متصف به اين صفاتند، ما به اصطلاح مريدشان مى‏شويم، علاقه‏مند به آنها مى‏شويم، يك جاذبه‏اى در آنها حس مى‏كنيم كه به حكم آن جاذبه به سوى آنها كشيده مى‏شويم. طبعاً انسانى كه داراى چنين فعلى است خود، زيبا مى‏شود.

همان‏طور كه انسان لباس زيبا مى‏پوشد و زيبا مى‏شود، فعل زيبا هم از او صادر مى‏شود و زيبا مى‏شود، و التصاق فعل به انسان بيش از التصاق لباس است و بيش از التصاق زر و زيورى است كه انسان به خود چسبانده باشد. پس، از نظر آنها فعل اخلاقى يعنى فعل زيبا، فعلى كه حس زيبايى معنوى انسان زيبايى آن را درك مى‏كند، و معيارش هم در خود انسان است و در كس ديگرى نيست. معيارش ذوقى است در انسان كه اين زيبايى را درك مى‏كند.

روح زيبا

گروه ديگر باز اخلاق را از مقوله زيبايى مى‏دانند ولى زيبايى را اولًا و بالذات در خود روح انسان وارد مى‏كنند و مى‏گويند: به‏طور كلى هرجا كه تناسب وجود داشته باشد زيبايى هم هست و وحدت هم پيدا مى‏شود، يعنى جزء با كل خود رابطه متناسب دارد. همين‏طور كه اجزاء بدن انسان اگر در وضع خاصى قرار بگيرد ايجاد حسن تركيب و لطف و زيبايى مى‏كند به طورى كه حس انسان مجذوب آن مى‏شود و زيبايى در جسم جز تناسب اندام چيز ديگرى نيست، مجموع قوا و استعدادهاى‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 596

روحى كه در انسان هست نيز اگر ريز و درشت نباشد يعنى هركدام در يك حد و اندازه معينى كه براى آن مقرّر است باشد، تناسب و زيبايى پيدا مى‏شود و خود روح زيبا و مطلوب مى‏گردد براى خودش و براى كسى كه آن روح را مشاهده مى‏كند. و لهذا مى‏گويند كه هر قوّه و استعدادى در انسان يك حد مشخص دارد؛ از آن بيشتر باشد افراط است، از آن كمتر باشد تفريط است، مثل اينكه چشم انسان يك اندازه معين دارد، از آن بزرگتر باشد زشت است، كوچكتر هم باشد نازيباست. مثلًا به انسان قوّه خشم داده شده. اين قوّه يك حد معينى دارد؛ از آن كمتر باشد نازيبا و نامتناسب است، از آن بيشتر باشد نيز همين‏طور. منتها صحبت در اين است كه ما اين معيار را از كجا به دست آوريم و حد وسط را چگونه تعيين كنيم؟ مثلًا خشم انسان چقدر باشد حد متوسط است؟.

اينجا دو جور ممكن است جواب دهند: يكى اينكه زيبايى، مطلقاً قابل تعريف نيست. مگر زيبايى حسى را كه انسان احساس مى‏كند با تعريف احساس مى‏كند؟! كسى كه جمالى را با زيبايى‏اش درك مى‏كند آيا قبلًا برايش تعريف كرده‏اند كه جمال زيبا آن است كه چشم اين‏جور باشد، ابرو اين‏جور باشد و ...؟ نه، اين يك چيزى است كه ذوق او بايد آن را درك كند و قبل از آنكه بتواند آن را تعريف كند به سوى آن كشيده شود. اين امر براى او يك امر عقلى است. در زيبايى عقلى هم همين‏طور است.

اصل غائيّت، مبناى تعيين حد وسط در اخلاق‏

بعلاوه يك ميزان و تعريف هم مى‏شود براى آن به دست داد كه حتى يك پله از زيبايى حسى بالاتر باشد و آن اين است كه بنا بر اصل غائيت كه يك اصل قطعى است، چون هر قوّه و استعدادى براى هدف و غايتى ساخته شده و مجموع هم غايتى كلى دارد، ما اگر بخواهيم بفهميم كه يك قوّه در حد وسط است يا در افراط و يا در تفريط، بايد اين جهت را كشف كنيم كه اين قوّه اصلًا براى چه آفريده شده؟

آنچه كه براى آن آفريده شده حد وسط است، بيشتر از آنچه كه براى آن آفريده شده به كار افتد افراط است، كمتر از آن تفريط است. مثلًا همين قوّه خشم كه مثال زديم، بديهى است كه لغو در انسان آفريده نشده. اگر اين قوّه در انسان نبود انسان هرگز از خود دفاع نمى‏كرد و اگر دفاع نمى‏كرد، در مقابل طبيعت و حيوانات و در مقابل‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 597

انسانها محكوم به فنا بود. براى انسان لازم بوده كه اين قوّه به او داده شود. و حتى مدعى هستند كه انسان كه زير آب مى‏رود، با يكى از قواى شهوانى و ميلهاى مثبت به زير آب مى‏رود و با قوّه غضب بيرون مى‏آيد. زير آب مى‏رود براى اشتهايى كه دارد كه از آب لذت ببرد. ولى مدتى كه ماند، نفسش بند مى‏آيد. اينجا جايى است كه دفاع لازم است و قوّه خشم فرمان مى‏دهد كه بيا بيرون. اگر اين قوّه نبود آدم كه زير آب مى‏رفت و مورد تهاجم آب قرار مى‏گرفت نمى‏توانست از خود دفاع كند، يعنى انگيزه‏اى در او نبود كه از خودش دفاع كند. ساير دفاعها هم همين‏طور است. قوّه خشم در حدى كه انسان از خود دفاع كند، حد وسط آن است؛ كمتر از آن باشد كه انسان به صورت آدم ضعيف توسرى خورى درآيد، حد نقص و تفريط آن است، و بيشتر از آن باشد كه انسان به صورت فرد مهاجمى درآيد كه مى‏خواهد توى سر ديگران بزند، حد افراط آن است. اين قوّه نه براى اين است كه انسان توى سر ديگران بزند، و نه براى اين است كه معطل بماند و از خود دفاع نكند.

همچنين غريزه جنسى هدفى دارد كه طبق تحقيقاتى كه به عمل آمده تنها بقاى نسل نيست. در حيوانات اين‏طور است، ولى در انسان زوجى كه با يكديگر زندگى مى‏كنند به تعبير قرآن بايد وِدادى بين آنها باشد، مودّت و رحمتى باشد، در حدى كه به اصطلاح اساس يك خانواده به آن پايدار بماند و خانواده منشأ توليد نسل بشود و فرزندان در آن كانون بزرگ شوند. اين يكى از غايات خلقت است. حال اگر غريزه جنسى براى اين منظور به كار رود حد وسط آن است، زيادتر از آن به كار رود و مسئله تنوع طلبى و به تعبير احاديث «ذوّاقيّت» در كار باشد حد افراطش است، و كمتر از اين حد متعارف نيز نقص آن است. همين‏طور است ساير قواى انسان.

اين نظريه مى‏گويد اگر اين قوا- كه حد آنها را با معيار غائيّت مى‏توان شناخت- هركدام در آن حدى كه بايد، باشند، در مجموع روح انسان زيبا مى‏شود و اگر غير از اين باشد انسان روحى زشت پيدا مى‏كند. فرق اين نظريه با آن نظريه‏اى كه زيبايى را صفت فعل مى‏دانست (يعنى انسان زيبا مى‏شود به اعتبار فعلش) اين است كه آن نظر مى‏گفت كه به حكم سنخيتى كه ميان طالب و مطلوب هست، طالب زيبا هم زيباست ولى اين نظر مى‏گويد كه نه، خود روح زيباست، از روح زيبا فعلى صادر مى‏شود كه به ناچار زيباست، معلول آن علت است. پس به يك نظر، انسان از فعلش زيبايى را كسب مى‏كند، و به يك نظر ديگر فعل از انسان زيبايى را كسب‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 598

مى‏كند. به هر صورت در اين دو نظريه روى زيبايى تكيه شده و اخلاق از مقوله زيبايى دانسته شده است؛ از آن جهت فعل اخلاقى خوب است كه زيباست و انسان داراى غريزه زيبايى است، غريزه زيبايى هم محدود به زيبايى حسى نيست، شامل زيبايى عقلى نيز مى‏شود.