تعليم و تربيت در اسلام بخش3
تعليم و تربيت در اسلام بخش3
عالمهاى بزرگ كه روح علمى دارند، غرورشان خيلى كمتر است- و يا ندارند- نسبت به افراد كم بضاعتى كه روح علمى ندارند و چهار كلمهاى مىدانند و خيال مىكنند كه تمام علم همين است. در حديثى هست كه: الْعِلْمُ عَلى ثَلاثَةِ اشْبارٍ يعنى علم سه وجب است يا سه قطعه است يا سه مرحله است، اذا وَصَلَ الَى الشِّبْرِ الْاوَّلِ تَكَبَّرَ در مرحله اول تكبر به انسان دست مىدهد، خيال مىكند كه ديگر تمام حقايق عالم را مىداند، وَ اذا وَصَلَ الَى الشِّبْرِ الثّانى تَواضَعَ در مرحله دوم مىفهمد كه نه، اينطور هم نيست، مىآيد پايين و كوچك مىشود، وَ اذا وَصَلَ الَى الشِّبْرِ الثّالِثِ عَلِمَ انَّهُ لايَعْلَمُ شَيْئاً و در مرحله سوم مىفهمد كه نسبت به آنچه بايد بداند هيچ نمىداند.
بنابراين در تعليم و تربيت بايد به متعلّم روح علمى داد؛ يعنى نبايد توجه فقط به اين باشد كه او دانا بشود، بلكه همچنين بايد كارى كرد كه روح حقيقت جويى (و عارى از بيماريهايى كه انسان را از حالت حقيقت جويى منحرف مىكند يعنى تعصبها، جمودها، غرورها و تكبرها) در او پديد آيد. اينها را بايد دور كرد تا متعلّم با روح علمى بار بيايد.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 551
پرورش استعدادها
تربيت بهطور كلى با صنعت يك فرق دارد كه از همين فرق، انسان مىتواند جهت تربيت را بشناسد. صنعت عبارت است از «ساختن» به معنى اينكه شىء يا اشيائى را تحت يك نوع پيراستنها و آراستنها قرار مىدهند، ميان اشياء و ميان قواى اشياء ارتباط برقرار مىكنند، قطع و وصلهايى در جهت مطلوب انسان صورت مىگيرد و آنگاه اين شىء مىشود مصنوعى از مصنوعهاى انسان. فرض كنيد كه از طلا يك حلقه انگشتر يا يك زيور ديگرى مىسازيم، آن را شكل مىدهيم يا به قول معروف پرداخت مىكنيم، وضع مخصوصى به آن مىدهيم و مىشود يك مصنوع براى ما.
ولى تربيت عبارت است از پرورش دادن، يعنى استعدادهاى درونىاى را كه بالقوّه در يك شىء موجود است به فعليّت درآوردن و پروردن. و لهذا تربيت فقط در مورد جاندارها يعنى گياه و حيوان و انسان صادق است و اگر اين كلمه را در مورد غيرجاندار به كار ببريم مجازاً به كار بردهايم، نه اينكه به مفهوم واقعى، آن شىء را پرورش دادهايم؛ يعنى يك سنگ و يا يك فلز را نمىشود پرورش داد آنطور كه يك گياه يا يك حيوان و يا يك انسان را پرورش مىدهند. اين پرورش دادنها به معنى شكوفا كردن استعدادهاى درونى آن موجودها است كه فقط در مورد موجودهاى زنده صادق است. و از همين جا معلوم مىشود كه تربيت
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 552
بايد تابع و پيرو فطرت، يعنى تابع و پيرو طبيعت و سرشت شىء باشد. اگر بنا باشد يك شىء شكوفا بشود، بايد كوشش كرد همان استعدادهايى كه در آن هست بروز و ظهور بكند. اما اگر استعدادى در يك شىء نيست، بديهى است آن چيزى كه نيست و وجود ندارد، نمىشود آن را پرورش داد. مثلًا استعداد درس خواندن در يك مرغ وجود ندارد. به همين جهت ما نمىتوانيم يك مرغ را تعليمات بدهيم كه مثلًا رياضيات ياد بگيرد و مسائل حساب و هندسه را حل بكند. استعدادى را كه در او وجود ندارد نمىشود بروز داد. و باز از همين جا معلوم مىشود كه ترس و ارعاب و تهديد، در انسانها عامل تربيت نيست (تربيت به همان معنى پرورش)؛ يعنى استعدادهاى هيچ انسانى را از راه ترساندن، زدن، ارعاب و تهديد نمىشود پرورش داد، همانطور كه يك غنچه گل را نمىشود به زور به صورت گل درآورد، مثلًا غنچه را بكِشيم تا گل بشود يا نهالى را كه به زمين كردهايم و مىخواهد رشد بكند، با دست خودمان بگيريم به زور بكشيم تا رشد بكند. رشد آن به كشيدن نيست. اعمال زور آنجا مفيد نيست. فقط از راه طبيعى كه احتياج دارد به قوّه زمينى و خاك، آب، هوا، نور و حرارت [رشد مىكند.] همانهايى را كه احتياج دارد بايد به او بدهيم، خيلى هم با لطافت و نرمش و ملايمت- يعنى از راه خودش- تا رشد بكند. ولى اگر بخواهيم به زور گياهى را رشد بدهيم [نتيجه نمىگيريم.] اصلًا اينجا عامل زور حكمفرما نيست. از نظر تربيت انسانها هم ترس و ارعاب عامل پرورش نيست.
رعايت حالت روح
در نهج البلاغه در «كلمات قصار» در سه جا جملهاى به اين معنا آمده كه: انَّ لِلْقُلوبِ شَهْوَةً وَ اقْبالًا وَ ادْباراً دل يك ميلى دارد و اقبالى و ادبارى، فَأْتوها مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِها وَ اقْبالِها كوشش كنيد دلها را از ناحيه ميل آنها پرورش بدهيد، به زور وادارشان نكنيد، فَانَّ الْقَلْبَ اذا اكْرِهَ عَمِىَ «1»
قلب اگر مورد اكراه و اجبار قرار بگيرد كور مىشود، يعنى خودش واپس مىزند.
در حكمت 188 مىفرمايد: انَّ هذِهِ الْقُلوبَ تَمَلُّ كَما تَمَلُّ الْابْدانُ فَابْتَغوا لَها طَرائِفَ الْحِكْمَةِ يعنى همينطور كه تن انسان خسته مىشود و احتياج به استراحت دارد، دل
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 553
انسان هم گاهى خسته مىشود و احتياج به استراحت دارد (مقصود از دل، روح است). در اين صورت، ديگر فكرهاى سنگين را به او تحميل نكنيد، حكمتهاى طرفه و طريف (يعنى اعجابانگيز و خوشحال كننده) از قبيل ذوقيات و ادبيات را به او عرضه بداريد تا سر نشاط و سر حال بيايد.
در حكمت 304- كه معلوم است در آنجا نظر به عبادت است كه عبادت را هم نبايد بر روح تحميل كرد بلكه بايد آن را با نرمش بر روح وارد نمود، يعنى از ميل و حالش بايد استفاده كرد- مىفرمايد: انَّ لِلْقُلوبِ اقبالًا وَ ادْباراً، فَاذا اقْبَلَتْ فَاحْمِلوها عَلَى النَّوافِلِ وقتى كه ديديد دل نشاط دارد، حال دارد، اقبال دارد، آن وقت وادارش كنيد نافله را هم بخواند، چون حالش را دارد، وَ اذا ادْبَرَتْ فَاقْتَصِروا بِها عَلَى الْفَرائِضِ وقتى مىبينيد كه ميل ندارد، به همان فرايض اكتفا كنيد، عبادت را هم به او تحميل نكنيد. اينها همه نشان مىدهد كه حالت روح را بايد خيلى ملاحظه كرد، حتى در عبادت. عبادت هم اگر بر روح انسان جنبه زور و تحميل داشته باشد علاوه بر اينكه اثر نيك نمىبخشد، اثر سوء نيز مىبخشد.
تعبير راسل
راسل در كتاب زناشويى و اخلاق تعبيرى دارد. او آدم اديبى است. بيش از آنكه فيلسوف باشد، اديب و شاعر مسلك است و در بياناتش تعبيرات ادبى و شاعرانه زياد به كار مىبرد. تربيتهاى مبنى بر ترس و ارعاب را به تربيتهاى خرس مآبانه تعبير مىكند. مىگويد:
حس گناه، پشيمانى و ترس نبايد بر حيات كودك مستولى شود «1». كودكان بايد شاد، خندان و خوشبخت باشند و نبايد از شناخت امور طبيعى روگردان شوند. چه بسا كه تربيت را مانند تعليم خرسها در سيرك شمردهاند. مىدانيم چطور به اين خرسها رقص مىآموزند. آنها را روى يك صفحه آهنين داغى مىگذارند و براى ايشان فلوت مىزنند، آنها مىرقصند، زيرا اگر دائماً بايستند كف پايشان مىسوزد. نظير اين وضع
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 554
براى كودكانى پيش مىآيد كه مورد ملامت بزرگتران به علل مربوط به اعضاى جنسى خود قرار مىگيرند. اين ملامتها بعدها آنان را مشوّش كرده و در زندگى جنسى بدبخت مىسازد «1».
ترس، عامل جلوگيرى از طغيان
اينجا يك توضيحى لازم است. در مسئله عامل ترس و ارعاب، چه در تربيت فردى كودك و چه در تربيت اجتماعى بزرگسال، يك بحث اين است كه آيا ترس و ارعاب عامل تربيت به مفهوم پرورش و رشد دادن است؟ و آيا ترس مىتواند عامل رشددهنده روح انسان باشد؟ نه، نقش ترس اين نيست كه عامل رشددهنده باشد.
ولى يك بحث ديگر اين است كه آيا عامل ترس جزء عواملى است كه بايد براى تربيت كودك يا تربيت اجتماع از آن استفاده كرد يا نه؟ جواب اين است: بله، ولى نه براى رشد دادن و پرورش استعدادها بلكه براى بازداشتن روح كودك يا روح بزرگسال در اجتماع از برخى طغيانها. يعنى عامل ترس عامل فرونشاندن است؛ عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهاى عالى نيست ولى عامل جلوگيرى [از رشد] استعدادهاى پست و پايين و عامل جلوگيرى از طغيانها هست.
لزوم آگاهى كودك از علت تشويق يا تهديد
بنابراين در مواقعى، از عامل ترس بايد استفاده كرد. در عين اينكه ما عامل ترس را عاملى رشددهنده و پرورش دهنده نمىدانيم ولى عامل لازمى مىدانيم، اما مخصوصاً در مورد كودك اين نكته بايد مورد توجه باشد- و نكته خوبى است كه امروز بيشتر توجه دارند- كه كودك كاملًا بايد آگاه باشد كه تشويق يا تهديدى كه مىشود براى چيست. اگر كودك نفهمد كه براى چه تشويق مىشود و بالخصوص اگر نفهمد كه براى چه تهديد مىشود روحش بكلى مشوّش مىگردد، و امروز به اين نكته پى بردهاند كه بسيارى از بيماريهاى روانى در اثر ترساندنها يا كتك زدنها و ارعابهاى بيجا در كودكى پيدا مىشود.
مثالى عرض مىكنم كه نظير آن در حديث هست. فرض كنيد مادرى بچهاش
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 555
در مجلسى روى دامن دوستش نشسته است، بچهاى كه نمىفهمد كه نبايد ادرار بكند. براى اين بچه ادرار كردن مثل آب خوردن است و ديگر فرق نمىكند كه در دامن مادر ادرار مىكند يا در دامن دوست مادر. اين عمل را انجام مىدهد. مادر ناراحت و عصبانى مىشود و كتكش مىزند. بديهى است اين بچه نمىفهمد كه معناى اين كتك اين است كه تو چرا اينجا ادرار كردى و قبلًا نگفتى. آنچه كه در روح او وارد مىشود اين است كه نبايد ادرار بكند و نتيجه اين است كه هروقت بخواهد ادرار بكند يك حالت اضطراب و هيجانى به او دست مىدهد، يك ترسى در روحش وارد مىشود از ادرار كردن، و بعد از آن هميشه از عمل طبيعى خودش ترسناك است و اين ممكن است عوارض جسمانى و عصبى و عقدههاى روانى ايجاد كند و ايجاد هم مىكند. ( «تابوها» كه مىگويند، همين جور چيزهاست). اين از نظر بچه يك ترس بىمنطق است؛ از نظر مادر يك منطقى دارد ولى از نظر بچه منطقى ندارد.
و لهذا ما در احاديث متعددى مىبينيم كه گاهى اتفاق افتاده كه طفلى را آوردهاند خدمت رسول اكرم كه مثلًا ايشان دعايى به گوشش بخوانند. در همان حالى كه روى دامن ايشان بوده ادرار كرده. پدر يا مادر او كه آنجا بودهاند ناراحت و عصبانى شدهاند. پيغمبر فرمودهاند: كارى به او نداشته باشيد، لاتُزْرِموا يعنى جلوى بولش را نگيريد، و نسبت به فرزندان خودشان هم هست كه دستور مىدادند: لاتُزْرِموا عَلَى ابْنى. وقتى بچه مىخواهد ادرار بكند، هرجا كه باشد، همين قدر كه شروع كرد به ادرار، جلويش را نگيريد. بله، بچه هروقت رسيد به اين حد كه بر اثر عادت كردن فهميد كه نبايد مثلًا روى فرش ادرار كرد، يعنى بدون اينكه اعمال خشونت كنند عادتش بدهند كه مثلًا روى فرش ادرار نكند و خودش هم بفهمد كه روى فرش ادرار كردن خوب نيست، آن وقت اگر از روى فهم چنين كارى بكند اين يك حالت طغيانى است در او، يعنى لجاجتى است عليه آنچه كه خودش مىفهمد. در چنين موردى خشونت كردن ممكن است مفيد واقع بشود. ولى تا به اين مرحله نرسيده است، مسلّم خشونت يك عامل مفيدى نيست.
در اجتماع بزرگ البته مطلب روشن است كه عامل خشونت لازم است در مواردى كه آدم بزرگ مىداند كه فلان كار را نبايد بكند ولى عليه مقررات و قوانين طغيان مىكند. در چنين مواقعى براى جلوگيرى از طغيان، هيچ مانعى ندارد كه عامل
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 556
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 556
خشونت به كار برده شود. بنابراين در عين اينكه عرض كرديم عامل ترس و ارعاب و خشونت عامل پرورش و شكوفا كردن نيست، ولى عامل لازمى است؛ شرط تربيت استگو اينكه عامل تربيت نيست.
دوره شكوفايى روح
مطلب ديگرى كه در اينجا هست اين است كه اساس تربيت در انسان بايد بر شكوفا كردن روح باشد. آيا دورههاى مختلف عمر از اين نظر فرق مىكند يا نه؟ مسلّم فرق مىكند. بعضى دورهها تناسب و موقعيت بسيار بهترى براى شكوفا شدن استعدادها دارد. همين دوره بعد از هفت سالگى كه در احاديث هم به آن عنايت شده كه از آن به بعد به تربيت بچه توجه بشود- از هفت سالگى تا حدود سى سالگى- دوره بسيار مناسبى است براى شكوفا شدن روح از نظر انواع استعدادها: استعداد علمى، استعداد دينى و حتى استعداد اخلاقى. و لهذا جزء بهترين دوران عمر هر كسى همان دوران محصل بودن اوست، چون هم اوان روحش يك اوان بسيار مناسبى است و هم در اين اوان در يك محيطى قرار مىگيرد كه روز به روز بر معلومات، افكار، انديشه، ذوقيات و عواطفش افزوده مىشود. براى طلبهها اين دوره طلبگى يك يادگار بسيار خوب و عالى است. كسانى كه چندسالى طلبگى كردهاند، تا آخر عمر از خوشيهاى دوران طلبگى ياد مىكنند، با اينكه در اين دوران از نظر شرايط مادى معمولًا در وضع خوبى نيستند و در اواخر عمر در شرايط خيلى بهترى هستند. در آن دوره غالباً در فقر و بىچيزى و مسكنت مىباشند، منتها چون همه در يك سطح هستند ناراحتى ندارند. دوره خيلى خوبى است چون واقعاً دوره بالندگى انسان است، و اگر در اين دوره انسان از نظر علمى و معنوى محروم بماند يك زيانى است كه نمىشود گفت صددرصد در سنين بزرگى و در پيرى جبران شدنى است.
مطلب ديگر كه مطلبى اساسى است اين است كه از نظر اسلامى آن چيزى كه در انسان بايد پرورش بيابد و در واقع تربيت بشود چيست؟ انسان داراى جسم است و يك سلسله قواى جسمانى، و داراى روح و يك سلسله قواى روحانى «1». از نظر اصطلاحات روان شناسى نيز استعدادهاى جسمانى يك سلسله استعدادهاست
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 557
و استعدادهاى روحانى يك سلسله استعدادهاى ديگر «1».
پرورش جسم از نظر اسلام
مسئله اول اين است كه آيا در اسلام به تقويت و تربيت جسم عنايتى شده است يا نه؟ ممكن است كسى بگويد نه، بلكه در جهت خلافش [توصيه شده است] زيرا ما مىدانيم كه تن پرورى و جسم پرورى در اسلام مذموم است، بنابراين جسم به هيچ وجه نبايد تربيت بشود. و به عبارت ديگر چون فرض اين است كه مفهوم تربيت پرورش مىباشد، جسم نبايد تربيت بشود چون در اسلام جسم پرورى و تن پرورى بهطور كلى محكوم و مردود است. ولى اين مغالطه لفظى است. در اسلام تن پرورى به مفهوم صحيح كلمه (يعنى پرورش جسم و تقويت قواى جسم) نه تنها مذموم نيست، بلكه ممدوح هم هست.
مثلًا آيا از نظر اسلام خوب است انسان كارى كند كه ديد چشمش قوّت پيدا كند يا خوب است كارى كند كه ضعف پيدا كند؟ شك ندارد كه قوّت پيدا كند. و لهذا در اخبار و احاديث، زياد داريم كه مثلًا فلان كار را نكنيد براى اينكه باصره را ضعيف مىكند، فلان كار را بكنيد براى اينكه باصره را قوى مىكند. يا مثلًا در دعايى كه در تعقيبات مىخوانيم، مىگوييم: اللَّهُمَّ مَتِّعْنا بِأسْماعِنا وَ ابْصارِنا وَ قُوَّتِنا ما احْيَيْتَنا وَ اجْعَلِ النّورَ فى بَصَرى وَ الْبَصيرَةَ فى دينى «2»
. آيا اين تن پرورى است؟ نه، بلكه اگر انسان عمداً كارى كند كه نور چشمش كم شود جرمى مرتكب شده است. همچنين آيا اينكه انسان كارى كند كه دندانهايش سالم بماند از نظر اسلام خوب است يا اينكه كارى كند كه زودتر اين دندانها كرم خوردگى پيدا كند و كشيده شود كه تن پرورى نشده باشد؟ معلوم است كه اوّلى. اصلًا توصيه شده كه مسواك كنيد تا دندانها سالم بماند و خراب نشود، و خلال كنيد تا دندانها فاسد نشود. يا گفته شده اگر سبزى مىخوريد لاى دندانهايتان نماند كه دندان را خراب مىكند و يا تأكيد شده كه فلان چيز قوّت پا را زياد مىكند و فلان چيز ديگر قوّت گوش را، و خوردن فلان چيز
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 558
خوب است براى اينكه معده را تقويت مىكند.
تقويت جسم به معنى نيرومند كردن و سالم نگاه داشتن جسم است كه در اسلام به آن دعوت شده است. اين همه كه راجع به پرخورى گفته شده كه نبايد انسان پرخورى كند و از كم خورى و خوبى آن سخن رفته براى چيست؟ الْمِعْدَةُ بَيْتُ كُلِّ داءٍ وَ الْحِمْيَةُ رَأْسُ كُلِّ دَواءٍ «1»
. اگر اينها تن پرورى است، پس بگذاريد انسان زياد بخورد تا منهدم شود و اين بنيان از ميان برود. نه، پرورش جسم به معنى واقعى آن كه تربيت و تقويت و سالم نگه داشتن و نيرومند كردن جسم است، بدون شك ممدوح است و تقريباً از ضروريات اسلام است. حتى فلسفه بسيارى از امور ديگر از قبيل نظافت، غسلها و اين همه دستور بهداشتى كه در اسلام هست تقويت جسم است. آن چيزى كه ما عجالتاً اسمش را تن پرورى گذاشتهايم همان نفس پرورى است. اينكه مىگوييم اسلام با تن پرورى مخالف است، ما نفس پرورى و به عبارت ديگر شهوت پرورى را تن پرورى ناميدهايم. شك ندارد كه اسلام با آن مخالف است. اى بسا تن پرورهايى- به معناى نفس پرورهايى- كه جسم خود را تضعيف مىكنند. آن آدمى كه تن پرور به معناى نفس پرور و شهوت پرور است و دائماً دنبال تنقّل و انواع لذتهاى جسمى است، اولين اثر كارهايش اين است كه جسمش را خراب و ضعيف مىكند. معمولًا پرورش واقعى جسم ملازم است با تحمل نوعى محروميتهاى جسمانى، يعنى با تن پرورىِ به آن معنا و نفس پرورىِ به آن معنا جور در نمىآيد.
پس ما نبايد اشتباه كنيم و مبارزهاى را كه اسلام با شهوت پرورى و نفس پرورى دارد، به دليل اينكه ما اسم اينها را تن پرورى گذاشتهايم، با مبارزه با تن پرورى كه پرورش واقعى جسم و نيرومند ساختن و بانشاط كردن آن است يكى بدانيم.
اما اگر كسى تمام همّش تقويت جسمش باشد، نقص كارش اين نيست كه جسمش را تقويت كرده و مثلًا نگذاشته دندانش خراب شود، بلكه اين است كه جنبههاى ديگر را مهمل گذاشته است. آن چيزى كه در مورد اين افراد بد است «حصر» است. مثالى مىزنم: شما اگر بچهاى را ببينيد كه همواره بازى مىكند، يعنى وقت كارهاى ديگر را هم به بازى مىگذراند، يقيناً خيلى ناراحت مىشويد، ولى
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 559
اين معنايش اين نيست كه شما با بازى كردن طفل مطلقاً مخالف هستيد. اگر همان بچه يك روز بازى نكند او را پيش طبيب مىبريد. پس اگر انسان بخواهد تمام وقتش را صرف تربيت جسم كند كار بدى كرده، ولى نه از اين جهت كه تقويت جسم كرده بلكه از اين جهت كه ساير جهات را تضعيف نموده است. اينكه مىگويند نبايد تن پرورى كرد، مقصود چيز ديگرى است.
تضعيف جسم، در روشهاى غير اسلامى يعنى همان روش معروف هندى مطلوب است. آنها با پرورش جسم به همين معنا هم مخالفند. نه تنها با تن پرورى به معناى شهوت پرورى و نفس پرورى مخالفند، بلكه با تقويت جسم هم مخالفند.
مىگويند جسم و قواى جسمانى را بايد ضعيف نگه داشت. اين در اسلام نيست، ولى شك ندارد كه تقويت و تربيت جسم براى انسان از نظر اسلام هدف نيست؛ مطلوب هست ولى نه به عنوان هدف، بلكه به عنوان وسيله و شرط؛ يعنى انسان وقتى جسم سالم و قوى نداشته باشد، روح سالم هم نخواهد داشت. حال برويم سراغ قسمتهاى روحى.
استعدادهاى روح انسان
گفتيم تربيت به معنى پرورش دادن استعدادهاست. از نظر علمى، اول بايد ببينيم كه استعدادهاى انسانى چه استعدادهايى است و انسان بما هو انسان چه استعدادهايى در كمون و بطون خود دارد كه بايد بروز كند؟ بعد بايد ببينيم كه اسلام چه عنايتى به اين استعدادها كرده و منطق او راجع به اين استعدادها چيست؟ مكتبهاى مختلف از جنبههاى مختلفى به اين موضوع نگريستهاند ولى روان شناسان امروز كه روى روح و روان انسان مطالعه كردهاند شايد مطلب را به شكل جامعترى بيان كردهاند. آخرين مقاله از اولين شماره نشريه سالانه مكتب تشيع- كه حدود دوازده سال پيش منتشر شد- ترجمهاى بود از آقاى مهندس بيانى، كه ايشان را نمىشناسم، با مقدمهاى از آقاى مهندس بازرگان، تحت عنوان «دين، بُعد چهارم روح بشر». اين مقاله يكى از نظريات روان شناسى جديد را بيان كرده بود و بيشتر بر حرفهاى يونگ تكيه داشت و مىگفت روح بشر داراى چهار بعد است كه مقصود اين است كه داراى چهار استعداد است:
1. استعداد عقلى (علمى و حقيقت جويى)
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 560
2. استعداد اخلاقى (وجدان اخلاقى) و اين را امر اصيلى در انسان مىدانند كه انسان در عمق سرشت و فطرت خود، اخلاقى خلق شده؛ يعنى اينطور خلق شده كه ديگران را دوست بدارد و خدمت كند و احسان نمايد، و از اينكه كار بدى انجام دهد مثلًا ظلمى به ديگران بكند رنج مىبرد. خلاصه وجدانى كه انسان ديگران را از خود و خود را از ديگران بداند، در هر كسى وجود دارد. اين مسئلهاى است كه از قديم مطرح بوده كه ريشه احساسهايى مثل احساس ترحم نسبت به ديگران يا احساس ميل به خدمت به انسانهاى ديگر چيست؟ آيا ريشهاى در سرشت ما دارد و يا ندارد و صرف تلقين اجتماع است، و اگر در سرشت ما ريشه دارد به كجاى سرشت ما مربوط مىشود؟ آيا مربوط به خودخواهى ما مىشود؟ يعنى وقتى ما دلمان به حال ديگرى مىسوزد، در واقع دل ما به حال خودمان مىسوزد كه نكند يك وقت ما هم به چنين دردى مبتلا شويم، و وقتى بهطور ناخودآگاه به او خدمت مىكنيم مثل اين است كه براى اين خدمت مىكنيم كه اگر روزى ما هم محتاج شديم او نيز به ما خدمت كند؟ يا نه، مستقل از اين مطلب است و ما اصلًا بدون هيچ نظر و غرضى اينطور ساخته شدهايم كه به ديگران احسان كنيم؟.
3. بُعد دينى. در آن مقاله گفته شده كه استعداد دينى استعدادى اصيل در انسان است و آن را به حس تقديس و حس پرستش تعبير مىكند، و اين غير از حس حقيقت جويى و غير از حس اخلاقى نسبت به همنوعان است؛ حس پرستشِ يك حقيقتِ مافوق و منزّه است كه انسان مىخواهد در مقابل او خضوع و خشوع كند، با او مناجات نمايد و او را تقديس كند.
4. بعد هنرى و ذوقى يا بعد زيبايى. انسان زيبايى را از آن جهت كه زيبايى است دوست دارد.
البته استعداد پنجمى هم مىتوان گفت و آن استعداد خلاقيت است كه انسان، آفريننده و مبتكر و مبدِع آفريده شده و از جمله چيزهايى كه هركس داراست و از آن لذت مىبرد قدرت ابداع و ابتكار و نوآورى است.
حال بايد ديد كه اسلام چه دستورهايى در زمينه پرورش حس حقيقت جويى ما يعنى قوه تعقل و تفكر ما داده است. قبلًا گفته شد كه اسلام در زمينه علم و عقل فروگذار نكرده. در زمينه استعداد دينى هم شكى نيست كه دستورات زيادى دارد.
عبادتها، تذكرها، دعاها، خلوتها، انسها، استغفارها و توبهها، همه در اين زمينه
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 561
است.
اسلام و هنر
ولى آن چيزى كه شايد بيشتر از همه نياز به مطالعه دارد اين است كه آيا اسلام هيچ عنايتى به بعد چهارم روح انسان يعنى استعداد هنرى نموده و در اسلام به زيبايى و جمال عنايتى شده يا نه؟ بعضى چنين تصور مىكنند كه اسلام از اين نظر خشك و جامد و بىعنايت است و به عبارت ديگر اسلام ذوق كُش است، و البته اينها كه اينچنين ادعا مىكنند به خاطر اين است كه اسلام روى خوش به موسيقى نشان نداده و نيز بهره بردارى از جنس زن بهطور عام و هنرهاى زنانه يعنى رقص و مجسمه سازى را منع كرده است.
ولى به اين شكل قضاوت كردن درست نيست. ما بايد راجع به مواردى كه اسلام با آنها مبارزه كرده تأمل كنيم و ببينيم آيا اسلام با آنها مبارزه كرده از آن جهت كه زيبايى است يا از آن جهت كه مقارن با امر ديگرى است كه برخلاف استعدادى از استعدادهاى فردى يا اجتماعى انسان است؟ و بعلاوه ببينيم در غير اين موارد ممنوعه آيا با هنرى مبارزه شده است؟
موسيقى
مسئله موسيقى و غنا مسئله مهمى است، اگرچه غنا حدودش روشن نيست. غنا ضرب المثل مسائلى است كه فقها و اصوليين به عنوان موضوعات مجمل (يعنى موضوعاتى كه حدودش مفهوم و مشخص نيست) به كار مىبرند. مىگويند در مواردى اصل برائت جانشين مىشود، مثلًا در مورد فقدان نص، اجمال نص، تعارض نصّين و شبهه موضوعى، و وقتى مىخواهند مثال به اجمال نص بزنند همين غنا را ذكر مىكنند. ولى البته قدر مسلّمى در غنا هست و آن اين است كه آوازهايى كه موجب خفّت عقل مىشود، يعنى شهوات را آنچنان تهييج مىكند كه عقل بهطور موقت از حكومت ساقط مىشود و همان خاصيتى را دارد كه شراب يا قمار داراست [غنا محسوب مىگردد.] تعبير «خفّت عقل» هم تعبير فقها و از جمله شيخ انصارى است. آنچه مسلّم است اين است كه اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست كند، و عمل هم نشان داده كه مطلب از همين قبيل است.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 562
چندى پيش در روزنامه در مورد زن و شوهرى نوشته بود كه كارشان به طلاق و محكمه كشيده است. شوهر مىخواست زن خود را طلاق دهد به اين دليل كه مىگفت زن من با وجود اينكه عهد كرده بود كه هيچ وقت در مجالس در حضور مردان بيگانه نرقصد، مع ذلك در يك عروسى رقصيده. زن گفته او را تصديق و اضافه كرده بود كه چون خوب رقص مىداند، وقتى در آن مجلس آهنگى نواختند آنچنان تحت تأثير قرار گرفته كه بىاختيار برخاسته و شروع به رقص كرده است.
خليفه و كنيز خواننده
مسعودى در مروج الذهب مىنويسد كه در زمان عبدالملك يا يكى ديگر از خلفاى بنى اميه كه لهو و موسيقى خيلى رايج شده بود «1» به خليفه خبر دادند كه فلان كس خواننده است و كنيز زيبايى دارد كه او هم خواننده است و تمام جوانهاى مدينه را فاسد كرده و اگر به كار او نرسيد، اين زن تمام مدينه را فاسد مىكند. خليفه دستور داد كه غُل به گردن آن مرد انداختند و آنها را به شام بردند. وقتى در حضور خليفه نشستند، آن مرد گفت: معلوم نيست كه آنچه او مىخواند غنا باشد، و از خليفه خواست كه خودش امتحان كند. خليفه دستور داد كه كنيز بخواند. او شروع به خواندن كرد. كمى كه خواند ديد سر خليفه تكان مىخورد. كم كم كار به جايى رسيد كه خود خليفه شروع كرد به چهار دست و پا راه رفتن، و مىگفت: بيا جانم به اين مركوب خودت سوار شو.
واقعاً موسيقى قدرت عظيم و فوق العادهاى مخصوصاً از جهت پاره كردن پرده تقوا و عفت دارد.
در مسئله مجسمه سازى، منع اسلام به خاطر مسئله مبارزه با بت پرستى است.
اسلام در اين مسئله ناجح «2» بود. اگر مجسمهاى از پيغمبر و غيره مىساختند بدون شك امروز بت پرستى خيلى صاف و روشن وجود داشت. در مسئله زن و رقص و غيره هم روشن است كه اهتمام اسلام به خاطر عفت است. بنابراين از اين موارد
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 563
نمىتوان استناد به مبارزه اسلام با ذوق نمود. اسلام مخالفتى با جمال و زيبايى ندارد، و با اين حس نه تنها مبارزه نكرده بلكه در يك قسمتهايى اين حس را تأييد هم كرده است. در كافى بابى داريم تحت عنوان «الزّىّ و التجمّل» كه «تجمل» همان خود را زيبا كردن است. حديثى داريم كه: انَّ اللَّهَ جَميلٌ وَ يُحِبُّ الْجَمالَ «1»
خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد. و از همه بالاتر خود زيبايى بيان است كه در اسلام در حد اعلايى به آن توجه شده است. اسلام خود، اعجازش- يا لااقل يكى از موارد اعجازش- زيبايى كلام قرآن است.
در مسائل ديگر ذكر شد كه جاى شك نيست كه اسلام توجه زيادى به آن جنبهها دارد. تنها مسئلهاى كه جاى شك داشت همين حس زيبايى و هنردوستى بود كه در جلسه آينده روى آن بيشتر بحث مىكنيم.
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 564
مسئله عادت
بحث راجع به اين مطلب بود كه «تربيت»- همانطور كه مفهوم اين لغت دلالت مىكند- پرورش دادن استعدادهاى انسانى است كه البته شامل پرورش جسم نيز مىشود. و اينچنين گفتيم كه «تربيت» ساختن نيست آنطور كه مثلًا خانهاى را مىسازند كه اجزاء و اشيائى را با هم تركيب مىكنند و نظمى ميانشان برقرار مىسازند، بلكه از نوع پرورش يك موجود زنده يعنى فراهم كردن زمينه رشد استعدادى كه در موجود زنده هست مىباشد آنچنان كه گلها و درختها را رشد و پرورش مىدهند، كه البته در پرورش انسان مسائل بيشترى وجود دارد. مثلًا شايد در گلها و درختها نشود يك استعداد را پرورش داد و استعداد ديگرى را راكد گذاشت، ولى در انسان اين جهت ممكن است كه يك استعداد از استعدادهاى انسان پرورش يابد و استعدادهاى ديگر پرورش نيابد و اين خود منشأ عدم تعادل در انسان بشود، و بنابراين ضرورت دارد كه در پرورش انسان تعادلى ميان همه استعدادهاى طبيعى باشد كه فعلًا اين بحث مطرح نيست.
گفته شد كه تربيت، ساختن و از نوع صنعت نيست، صرف پرورش است.
ممكن است كسى چنين بگويد كه قسمتى از تربيت، پرورش است و قسمت ديگر ساختن، و يا لااقل بگويد اينجا دو نظريه است: [نظريه علماى قديم و نظريه علماى
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 565
جديد غرب.]
تربيت از نظر علماى قديم
از نظر علماى تربيت قديم، در اين جهت شك و ترديدى نبود كه قسمتى از اخلاقيات را بايد در وجود بشر تكوين كرد و به اصطلاح علماى اخلاق بايد فضايل را به صورت ملَكات در انسان ايجاد نمود. از نظر علماى قديم آدم تربيت شده آدمى بود كه آنچه كه فضيلت ناميده مىشود، در او به صورت خوى و ملكه درآمده باشد «1» و مادامى كه يك فضيلت به صورت ملكه درنيامده باشد يا به طبيعت ثانوى انسان بدل نشده باشد «حال» است نه فضيلت، زيرا امرى زايل شدنى است؛ بايد ملكه شود تا زوالش مشكل باشد. علماى قديم در تعريف عدالت مىگفتند: عدالت ملكه تقوا و پرهيزكارى است؛ يعنى تقوا و پرهيزكارى براى انسان، ملكه شده باشد؛ و حتى مىگفتند انسان آن وقت داراى اخلاق فاضله است كه در عالم خواب هم ضد آن اخلاق از او صادر نشود «2»، مثلًا آنقدر راستگو باشد كه حتى در عالم خواب هم دروغ نگويد. و بر اين اساس است كه اهتمام زيادى مىشود كه تربيت در سنين كودكى صورت گيرد. اصلًا گفته مىشود تربيت، فن تشكيل عادت است. روحيه انسان در ابتدا حكم ماده شُل و قابل انعقادى مثل گچ را دارد كه ابتدا كه آن را در آب مىريزند شل است و بعد سفت مىشود. وقتى اين ماده شل است آن را در هر قالبى بريزيم به همان شكل در مىآيد. مىتوان آن را به صورت انسان درآورد يا به صورت خوك و يا خروس. در هر قالبى كه بريزيم، همينكه سرد شد همان شكل را مىگيرد و سفت مىشود. مىگويند روح انسان در زمان كودكى حالت قابل انعطافى دارد و مانند همان ماده شل است، و هرچه انسان بزرگتر شود قابليت انعطاف آن كمتر مىشود.
اينكه گفتهاند: «الْعِلْمُ فِى الصِّغَرِ كَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ» اختصاص به علم ندارد، بلكه بايد گفته شود: الْتَّرْبِيَةُ فِى الصِّغَرِ كَالنَّقْشِ فِى الْحَجَرِ. البته علماى امروز هم به تربيت دوران كودكى بيشتر اهميت مىدهند. بچهاى كه در كودكستان است از بچه دبستان و
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 566
بچه دبستان از نوجوان دبيرستان و نوجوان دبيرستان از جوان دانشگاه جنبه پذيرشش بيشتر است. انسان در سن پنجاه سالگى شخصيتش منعقد مىشود. البته مبالغه نبايد كرد، انسان يك موجود قابل تغيير و قابل توبه و بازگشت است و ممكن است در سن صدسالگى هم خود را تغيير دهد. ولى شك نيست كه حالات روحى كم كم ملكه مىشود و برگرداندن آنها دشوار مىگردد.
به نام خدا براي خدا