تعليم و تربيت در اسلام بخش 2
تعليم و تربيت در اسلام بخش 2
تربيت عقلانى انسان
در جلسه پيش بحث ما در اطراف اين مطلب دور مىزد كه در اسلام، هم دعوت به علم شده است و هم دعوت به عقل (به معنى تعقل) و فرق ايندو را ذكر كرديم كه علم به معنى آموزش و فراگيرى است ولى تنها فراگيرى كافى نيست و آنچه كه در زمينه فراگيرى ضرورت دارد، مسئله تفكر كردن در مادههاى فرا گرفته شده است. اول در نظر داشتم كه به همين خلاصه اكتفا كنيم و بگذريم، ولى بعد رجوع كردم به يادداشتهايى كه چندين سال پيش در موضوع عقل و فكر داشتم، ديدم مسائلى هست كه حيف است ولو بهطور اجمال آنها را ذكر نكنيم. گو اينكه اغلب كه بر اين مسائل عبور مىكنيم خيال مىكنيم كه يك عده مسائل نظرى بيان شدهاند، ولى هدف از اين بيانها تعليم و تربيت است و اينها براى آن گفته شده است كه افراد مسلمان بايد اينجور بار بيايند. ابتدا از آنچه كه در باب عقل آمده است شروع مىكنيم.
عقل بايد غربال كننده باشد
روايت بسيار معروفى داريم كه در كتاب العقل و الجهل كافى، بحار و تحف العقول
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 538
آمده است «1» و روايتى است كه هشام بن الحَكَم «2» متكلّم معروف از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام (خطاب به خود هشام) نقل كرده است كه روايت بسيار مفصلى است و من قسمتهايى از آن را سالها پيش يادداشت كردم و اكنون همان قسمتها را براى شما مىخوانم. در آنجا حضرت به اين آيه قرآن كه در سوره زمر است استناد مىفرمايند:
فَبَشِّرْ عِبادِ. الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ اولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللَّهُ وَ اولئِكَ هُمْ اولُوا الْالْبابِ «3»
.
آيه عجيبى است: بشارت بده بندگان مرا، آنان كه سخن را استماع مىكنند «4». بعد چكار مىكنند؟ آيا هرچه را شنيدند همان را باور مىكنند و همان را به كار مىبندند يا همه را يكجا رد مىكنند؟ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ نقّادى مىكنند، سبك سنگين مىكنند، ارزيابى مىكنند، آن را كه بهتر است انتخاب مىكنند و آن بهترِ انتخاب شده را پيروى مىنمايند. آنوقت مىفرمايد: چنين كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده (يعنى هدايت الهى و استفاده از نيروى عقل اين است) وَ اولئِكَ هُمْ اولُوا الْالْبابِ اينها براستى صاحبان عقل هستند. اين، دعوت عجيبى است.
حضرت خطاب به هشام اينطور مىفرمايد: يا هِشامُ! انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى بَشَّرَ اهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فى كِتابِهِ فَقالَ خدا اهل عقل و فهم را بشارت داده و فرموده: فَبَشِّرْ
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 539
عِبادِ، الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ ....
از اين آيه و حديث كاملًا پيداست كه يكى از بارزترين صفات عقل براى انسان همين تمييز و جدا كردن است؛ جدا كردن سخن راست از سخن دروغ، سخن ضعيف از سخن قوى، سخن منطقى از سخن غيرمنطقى، و خلاصه غربال كردن. عقل آن وقت براى انسان عقل است كه به شكل غربال در بيايد؛ يعنى هرچه را كه وارد مىشود سبك سنگين كند، غربال كند، آنهايى را كه به درد نمىخورد دور بريزد و به دردخورها را نگاه دارد.
حديثى هست كه ظاهراً از پيغمبر اكرم و ناظر به همين مطلب است، و از اين احاديث زياد است. مىفرمايد: كَفى بِالْمَرْءِ جَهْلًا انْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ «1»
براى جهالت انسان همين بس كه هرچه مىشنود نقل كند (خوش باورى). بعضىها خاصيت ضبط صوت و گرامافون را دارند. كأنّه هرچه ديگران مىگويند پر مىشوند و بعد هم در جاى ديگر تحويل مىدهند، بدون آنكه تشخيص بدهند كه آنچه كه مىشنوند [صحيح است يا غلط.] خيلى چيزها انسان مىشنود، كمى از آن را بايد قابل قبول و قابل نقل بداند. قبلًا هم عرض كرديم بعضى از عالمها هستند (عالمهاى خيلى عالم) كه كمتر از آنچه كه عالمند عاقلند. (عقلى كه در اينجا مىگوييم، معيارش يكى همين است). عالمند به معناى اينكه اطلاعات بسيار وسيعى دارند. كمتر عاقلند براى اينكه هرچه را از هرجا ديدند جمع مىكنند و برايشان فرق نمىكند، همه را هم پس مىدهند بدون اينكه فكر بكنند كه اين [با واقع] جور در مىآيد يا جور درنمى آيد. و عجيب اين است كه با اينكه ما در روايات خودمان داريم كه راوى بايد نقّاد باشد و هرچه را كه مىشنود روايت نكند، مع ذلك مىبينيم كه در ميان همين راويان و محدّثان يا مورخان خودمان فراوان ديده مىشوند [افرادى كه اين اصل را رعايت نمىكنند.]
انتقاد ابن خلدون
ابن خلدون در مقدمه تاريخ خودش يكى از نقدهايى كه بر بعضى از مورخين مىكند اين است كه مىگويد اينها در نقل تاريخها، فقط دنبال صحت سند هستند كه اين
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 540
تاريخ را فلان كس نقل كرده و او آدم معتبرى است. مىگويد قبل از اين بايد به دنبال صحت مضمونى رفت، اول بايد فكر كرد كه اصلًا خود مطلب با منطق جور در مىآيد يا جور در نمىآيد. بعد مثال مىزند، مىگويد اينها نوشتهاند كه وقتى قوم موسى از دريا عبور كردند و فرعونيها آنها را تعقيب مىنمودند، دويست و پنجاه هزار مرد جنگى بودند. آخر اين را بايد حساب كرد كه اولاد اسرائيل همه اولاد يعقوب و فرزندان يك نفر بودند و پنج شش نسل هم بيشتر نگذشته بود «1». گيرم كه چهارصد سال گذشته باشد. وقتى مىگوييم دويست و پنجاه هزار مرد جنگى، اقلًا بايد بگوييم يك ميليون جمعيتِ اينها بوده كه دويست و پنجاه هزار مرد جنگى داشتهاند، با اينكه فرعون پسرهاى اينها را مىكشت: يُقَتِّلونَ ابْنائَكُمْ وَ يَسْتَحْيونَ نِسائَكُمْ «2»
. با اين همه بچه كشى كه از اينها بوده، آيا عقلًا چنين چيزى ممكن است؟.
ابن خلدون مىگويد مورخين به اين نكته اصلًا فكر نمىكردند كه آيا [واقعهاى كه نقل مىكنند] با منطق جور درمىآيد يا جور درنمى آيد.
يك وقتى از يك واعظ خيلى مشهور كه مىخواست بگويد بنى اميّه چگونه منقرض شدند و خداوند چگونه به فرزندان امام حسين بركت داد، شنيدم كه گفت: از امام حسين در روز عاشورا يك فرزند بيشتر باقى نماند كه حضرت على بن الحسين بود و از او اين همه سادات حسينى، موسوى و رضوى كه آنها هم باز حسينى هستند باقى مانده است و از بنى اميّه كسى باقى نماند. آنوقت راجع به بنى اميّه اينجور مىگفت كه در سال 61 هجرى كه حادثه كربلا اتفاق افتاد دوازده هزار گهواره زرين در خانههاى بنى اميّه بود. حالا بايد حساب كرد كه چقدر بايد بنى اميّه باشند، چقدر گهواره در خانههاى اينها باشد و از اين گهوارهها چقدر گهواره زرين باشد!.
مرحوم آقاى خوانسارى يك وقت اين گونه نقلها را مسخره مىكرد و به صورت تمسخرآميز مىگفت: بلى، يك وقتى هرات آنقدر بزرگ بود كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كلّه پز داشت. حالا شما حساب كنيد كه چقدر كلّه پز بوده، در ميان كلّه پزها چقدر اسمشان احمد بوده و در بين آنها چقدر احمد يك چشم بوده كه در ميان آن احمدهاى يك چشم، بيست و يك هزار احمد
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 541
يك چشم كلّه پز بوده است! و نظير اينها- البته نه به اين رسوايى- در تاريخ مىبينيم.
يك وقت من در همين كتابهاى تاريخ معمولى خودمان كه يك اشخاص خيلى بزرگى هم نوشتهاند، خواندم كه در واقعه حَرّه كه آمدند و مدينه را قتل عام كردند «1» رفتند به خانه يكى از اهل مدينه كه از انصار بود (و خانواده فقيرى بودند) و زنش تازه وضع حمل كرده و هنوز در بستر بود و بچه هم در گهواره. يك مرد شامى وارد شد كه از اين خانه چيزى ببرد. هرچه گشت تا يك چيز دندان گير به دست آورد و ببرد چيزى به دستش نيامد. از اينكه مىبايست دست خالى برود خيلى عصبانى شد. آمد [كه جنايتى بكند.] اين زن به التماس افتاد كه من زن فلان كس صحابى پيغمبر هستم، من و شوهرم هر دو در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرديم و ما از اهل بيعت الرضوان هستيم. التماس مىكرد كه اين مرد شامى را منصرف بكند، كه آخرش هم منصرف نشد و بچه را از گهواره برداشت و پاى او را به دست گرفت و دور سرش چرخ داد و بعد هم چنان به ديوار كوبيد كه مغز بچه متلاشى شد. اين را زياد نقل كردهاند. آيا همين مىتواند درست باشد؟ يعنى زنى كه با شوهرش در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرده، مىتواند در سنه 63 هجرى وضع حمل كرده باشد، با حدود پنجاه و هشت سال فاصله؟ اگر ما فرض كنيم در آن وقت اين زن دخترى ده ساله بوده كه تازه شوهر كرده و رفته با پيغمبر بيعت نموده، در اين هنگام زنى است كه شصت و هشت سال دارد. آيا زن شصت و هشت ساله مىتواند تازه وضع حمل كرده و در بستر خوابيده باشد؟! پس اين يك ذره حساب كردن مىخواهد. اگر يك مقدار انسان فكر كند، مىفهمد كه دروغ است. اين همان غربال كردن است. پيغمبر فرمود: كَفى بِالْمَرْءِ جَهْلًا انْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ. جهل غالباً در احاديث در مقابل علم نيست، در مقابل عقل است، يعنى بىفكرى نه بىعلمى. براى بى فكرى و حساب نكردن انسان كافى است كه هرچه را مىشنود باور و نقل كند.
نقد سخن
مسئله ديگر كه نزديك به اين مطلب است و از همين آيه و از بعضى احاديث
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 542
استنباط مىشود مسئله تجزيه كردن يك سخن است، يعنى عناصر درست را از عناصر نادرست جدا كردن. فرق است ميان اينكه انسان از دو سخن درستش را بگيرد و نادرستش را رها كند، و تجزيه كردن يك سخن كه انسان عناصر درستش را بگيرد و عناصر نادرستش را الغاء كند و اينقدر تشخيص داشته باشد كه بگويد از اين سخن اين قسمتش درست است و اين قسمتش نادرست. اين همان مطلبى است كه در روايات تعبير به نقد و انتقاد شده است.
وقتى مىگويند: انْتَقَدَ الدِّرْهَمَ يا: انْتَقَدَ الْكَلامَ (كه در هر دو مورد به كار مىرود) يعنى اظْهَرَ عُيوبَهُ وَ مَحاسِنَهُ [عيوب و محاسن آن درهم يا كلام را آشكار كرد] چنانكه سكهاى را كه به محك مىزنند، آن طلاى خالص و به اصطلاح عيارش را به دست مىآورند. كلامى را نقد كردن نيز يعنى خوبيهاى آن را از بديهاى آن جدا كردن.
در اين زمينه احاديث زياد و عجيبى داريم. يكى اين است كه در روايات ما از حضرت مسيح روايت شده است كه مىفرمود: خُذِ الْحَقَّ مِنْ اهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذِ الْباطِلَ مِنْ اهْلِ الْحَقِّ. در اينجا ظاهراً توجه به اين است كه شما به گوينده سخن توجه نداشته باشيد، سخن شناس باشيد، تكيهتان روى گوينده سخن نباشد؛ اى بسا حق را از اهل باطل بشنويد بگيريد، واى بسا باطل را از اهل حق بشنويد نگيريد. شاهدم اين جمله آخر است كه فرمود: كُونوا نُقّادَ الْكَلامِ «1»
صرّافِ سخن باشيد.
بعد امام موسى بن جعفر عليه السلام جملههايى در اين زمينه مىفرمايد:
يا هِشامُ! انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى اكْمَلَ لِلنّاسِ الْحُجَجَ بِالْعُقولِ وَ نَصَرَ النَّبِيِّينَ بِالْبَيانِ وَ دَلَّهُمْ عَلى رُبوبِيَّتِهِ بِالْادِلّاءِ، فَقالَ: الهُكُمْ الهٌ واحِدٌ لا الهَ الّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ. انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ... لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ «2»
.
خداوند حجتهاى خودش را به وسيله عقول بر مردم اكمال (اتمام) كرده است و
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 543
پيغمبران را به وسيله بيان يارى نموده، و به سبب برهانها به ربوبيّت خويش دلالتشان كرده است. بعد حضرت به آيه «انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ ... لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ» استدلال مىكند.
آخربينى
يكى ديگر از خواص عقل كه تربيت عقل افراد بايد بر اين اساس باشد مسئله آينده را به حساب آوردن است كه روى اين مطلب نيز در تربيتهاى اسلامى زياد تكيه مىشود كه خودتان را در زمان حال حبس نكنيد، به آينده توجه داشته باشيد و عواقب و لوازم و نتايج نهايى كار را در نظر بگيريد.
حديث معروفى هست كه ما در داستان راستان نقل كردهايم كه شخصى مىآيد خدمت حضرت رسول و عرض مىكند: يا رسول اللَّه! مرا موعظه بفرماييد. حضرت به او فرمود: آيا اگر بگويم به كار مىبندى؟ گفت: بلى. باز حضرت تكرار كرد: آيا اگر بگويم براستى به كار مىبندى؟ گفت: بلى. يك دفعه ديگر هم حضرت اين جمله را تكرار فرمود. اين سه بار تكرار كردن براى اين بود كه حضرت مىخواست كاملًا او را براى آن حرفى كه مىخواهد بگويد آماده كند. همينكه سه بار از او اقرار گرفتند و آمادهاش كردند، فرمودند: اذا هَمَمْتَ بِامْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ «1»
هركارى را كه به آن تصميم مىگيرى، آن آخرهايش را نگاه كن. و همين است كه در ادبيات اسلامى تحت عنوان «آخربينى» آمده است، مخصوصاً در مثنوى در اين زمينه زياد بحث شده است. مىگويد:
اين هوا پرحرص و حالى بين بود «2» عقل را انديشه يوم الدين بود
هركه آخربين بود او مؤمن است هركه آخوربين بود او بيدِن است «3»
لزوم توأم بودن عقل و علم
مسئله ديگر اين است كه عقل و علم بايد با يكديگر توأم باشد، و اين نكته بسيار خوبى است. اگر انسان تفكر كند ولى اطلاعاتش ضعيف باشد، مثل كارخانهاى است
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 544
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 544
كه ماده خام ندارد يا ماده خامش كم است؛ قهراً نمىتواند كار بكند يا محصولش كم خواهد بود. محصول بستگى دارد به اينكه ماده خام برسد. اگر كارخانه ماده خام زياد داشته باشد ولى كار نكند، باز فلج است و محصولى نخواهد داشت.
حضرت در آن روايت مىفرمايد: يا هِشامُ! ثُمَّ بَيَّنَ انَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ. عقل و علم بايد توأم باشد. عرض كرديم علم، فراگيرى است، به منزله تحصيل مواد خام است؛ عقل، تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل است. آنگاه حضرت استناد مىكنند به آيه: وَ تِلْكَ الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها الَّا الْعالِمونَ «1»
. ببينيد عقل و علم چگونه با هم توأم شده است.
آزاد كردن عقل از عادات اجتماعى
مطلب ديگر مسئله آزاد كردن عقل است از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنتها و عادتهاى اجتماعى و به تعبير عربهاى امروز از ايحاءات اجتماع (وحيهاى اجتماعى). حضرت اينجور مىفرمايد:
يا هِشامُ ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعْقِلونَ فَقالَ: وَ اذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما انْزَلَ اللَّهُ قالوا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَيْنا عَلَيْهِ ابائَنا اوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ «2»
.
قرآن اساسش بر مذمّت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و فكر نمىكنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد بكنند.
هدف قرآن از اين مذمّت چيست؟ هدف قرآن تربيت است؛ يعنى در واقع مىخواهد افراد را بيدار كند كه مقياس و معيار بايد تشخيص و عقل و فكر باشد نه صرف اينكه پدران ما چنين كردند ما هم چنين مىكنيم. من يك وقتى آيات قرآن راجع به تقليد و پيروى كوركورانه از پدران را استخراج كردم، ديدم آيات خيلى زيادى است و چيزى كه براى من جالب بود اين بود كه هيچ پيغمبرى مردم را دعوت نكرد الّا اينكه
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 545
مواجه شد با همين حرف كه: انّا وَجَدْنا ابائَنا عَلى امَّةٍ وَ انّا عَلى اثارِهِمْ مُقْتَدونَ «1»
، كه تو چرا مىخواهى ما را از سنتهاى گذشته پدرانمان منصرف بكنى؟ با اينكه اقوام پيغمبران خيلى از نظر سنن، مختلف بودند و هر پيغمبرى در ميان قوم خود مسائلى را طرح كرده كه با وضع زندگانى آنها مربوط بوده و با يك اشكالاتى مواجه بوده كه مخصوص آن قوم بوده، ولى يك اشكال عمومى در ميان همه اقوام بوده و همه پيغمبران دچار آن بودهاند و آن مصيبت تقليد از آباء و اجداد و گذشتگان و به قول امروزيها سنت گرايى بوده است، و پيغمبران برعكس، عقل مردم را بيدار مىكردند و مىگفتند فكر كنيد، حالا پدرانتان هرطور بودند: اوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ آيا اگر پدرانتان عقلشان به جايى نمىرسيد و چيزى نمىفهميدند، باز هم شما بايد از آنها پيروى بكنيد؟!
امام صادق و مرد سنت گرا
داستان معروفى است كه حضرت صادق تشريف بردند به منزل يكى از دوستانشان يا يكى از شيعيانشان كه خانه بسيار كوچك و محقرى داشت. گويا او آدمى بوده كه حضرت مىدانستهاند وضعش اقتضا مىكند كه خانه بهترى داشته باشد. حضرت فرمودند: تو چرا در اين خانه زندگى مىكنى؟ مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ سَعَةُ دارِهِ «2»
. گفت: يا ابنَ رسولِ اللَّه! اين خانه پدرى و آباء و اجدادى من است و دلم نمىخواهد از اينجا بروم. چون پدر و جدّم اينجا بودهاند، نمىخواهم از اينجا بروم. حضرت فرمودند:
گيرم پدرت شعور نداشت، آيا تو هم بايد اسير بىشعورى پدرت باشى؟! برو براى خودت يك خانه خوب تهيه كن.
اينها واقعاً نكات عجيبى است. انسان از جنبه تربيتى توجه نمىكند كه قرآن اينها را كه مىگويد براى چه مىگويد؟ مىخواهد امت را اين گونه بسازد.
پيروى نكردن از اكثريت
باز حضرت [امام موسى كاظم عليه السلام] موضوع ديگرى ذكر مىكنند، مىفرمايند:
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 546
ثُمَّ ذَمَّ اللَّهُ الْكَثْرَةَ فَقالَ: وَ انْ تُطِعْ اكْثَرَ مَنْ فِى الْارْضِ يُضِلّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ «1»
.
خلاصه، آزادى از حكومت عدد و اينكه اكثر و اكثريت نبايد ملاك باشد و نبايد انسان اينجور باشد كه ببيند اكثر مردم كدام راه را مىروند [همان راه را برود و بگويد] آن راهى كه اكثر مردم مىروند همان درست است. اين مثل همان تقليد است. همانطور كه انسان طبعاً به سوى تقليد از ديگران كشيده مىشود، طبعاً به سوى اكثريت نيز كشيده مىشود، و قرآن مخصوصاً همان چيزى را كه انسان طبعاً به سوى آن كشيده مىشود انتقاد مىكند، مىفرمايد: اگر اكثر مردم زمين را پيروى كنى، تو را از راه حق منحرف مىكنند. دليلش اين است كه اكثر مردم پيرو گمان و تخميناند نه پيرو عقل و علم و يقين، و به تارهاى عنكبوتى گمان خودشان چسبيدهاند.
اين است كه در كلمات اميرالمؤمنين هست: لاتَسْتَوْحِشوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ اهْلِهِ «2»
هرگز در راه هدايت، به دليل اينكه در آن راه و جاده افراد كمى هستند وحشتتان نگيرد. يك وقت دوتا راه در پيش رو داريد: يكى را مىبينيد كه انبوه جمعيت در آن موج مىزند. راه ديگر را نگاه مىكنيد، مىبينيد عده كمى در آن هستند. گاهى انسان وحشتش مىگيرد. فرض كنيد به سوى مقصدى داريم مىرويم.
به يك دو راهى مىرسيم. اكثريت مردم و انبوه جمعيت را مىبينيم كه راهى را انتخاب كردهاند. اقليتى هم راه ديگر را در پيش گرفته و مىروند. آدم وحشتش مىگيرد، مىگويد ما هم از همان راه اكثريت مىرويم، هرچه به سر آنها آمد به سر ما هم مىآيد. مىفرمايد: نه، راه شناس باشيد، اكثريت يعنى چه؟!
تأثيرناپذيرى از قضاوت ديگران
مسئله ديگر كه باز مربوط به تربيت عقلانى است اين است كه قضاوتهاى مردم درباره انسان نبايد براى او ملاك باشد. اينها يك بيماريهاى عمومى است كه اغلب
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 547
افراد كم و بيش گرفتارش هستند. مثلًا انسان يك لباسى را براى خودش انتخاب كرده و تشخيصش اين است كه رنگ خوبى را انتخاب كرده. بعد يكى مىآيد و مىگويد: اين رنگ مزخرف چيست كه انتخاب كردهاى؟! آن يكى و آن ديگرى نيز همين را مىگويند. كم كم خود آدم اعتقاد پيدا مىكند كه بد چيزى است. تازه آنها هم كه مىگويند، گاهى براى اين است كه عقيده انسان را تغيير بدهند نه آنكه از روى عقيده خودشان مىگويند. اينكه انسان در مسائلى كه مربوط به خودش است تحت تأثير قضاوت ديگران قرار بگيرد [صحيح نيست] و به ما گفتهاند هرگز تحت تأثير قضاوت و تشخيص ديگران نسبت به خودتان قرار نگيريد.
آخوند مكتبى و شاگردان
داستانى كه مثنوى نقل كرده معروف است كه يك آخوند مكتبى بود كه بچههاى زيادى را درس مىداد. (در قديم بچهها را خيلى اذيت مىكردند). بچهها دلخوشىشان اين بود كه روزى از چنگ اين آخوند خلاص و آزاد بشوند. بچههاى زرنگ با خود گفتند كه ما چكار كنيم كه آخوند ما را رها كند؟ نقشهاى كشيدند. فردا يكى از بچهها كه اول آمد- و آخوند نشسته بود- گفت: جناب آخوند! خدا بد ندهد، مثل اينكه مريض هستيد، كسالتى داريد. گفت: نه، كسل نيستم، برو بنشين. رفت نشست. نفر بعد آمد و گفت: جناب آخوند! رنگ رويتان امروز پريده. آخوند كمى آرامتر گفت: برو بنشين سر جايت. سومى آمد و همين را گفت، و آخوند صدايش كمى شلتر شد. ترديدش برداشت كه شايد من مريض هستم. هربچهاى كه آمد همين را گفت. سرانجام آخوند گفت: بلى كسلم، خيلى ناراحتم، و از او اقرار گرفتند كه ناخوش است. گفتند: اجازه بدهيد برايتان شوربايى بپزيم. و كم كم آخوند مريض شد و رفت دراز كشيد، شروع كرد به ناله كردن و به بچهها گفت: برويد منزل كه من ناخوش هستم. بچهها هم همين را مىخواستند.
غرض اينكه اين بچهها در اثر تلقين، اين بدبخت را انداختند و مريض كردند.
حضرت فرمود: [اى هشام!] اصلًا به قضاوت مردم ترتيب اثر نده، و عجيب دعوتهايى است راجع به استقلال عقل و فكر. فرمود:
لَوْ كانَ فى يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قالَ النّاسُ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ ما كانَ يَنْفَعُكَ وَ انْتَ
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 548
تَعْلَمُ انَّها جَوْزَةٌ، وَ لَوْ كانَ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ وَ قالَ النّاسُ انَّها جَوْزَةٌ ما ضَرَّكَ وَ انْتَ تَعْلَمُ انَّها جَوْزَةٌ..
اگر تو گردويى داشته باشى و هركس به تو مىرسد بگويد چه لؤلؤهاى عاليى دارى، قيمتش چند است؟ همه مردم بگويند لؤلؤ، وقتى تو خودت مىدانى كه گردوست نبايد در تو اثر داشته باشد، هرچه مىخواهند بگويند. عكس قضيه: اگر تو لؤلؤى در دست داشته باشى و هركس به تو مىرسد بگويد اين گردوها را از كجا آوردهاى، تو نبايد ترتيب اثر بدهى. پس نبايد به قضاوت مردم تكيه داشته باشى. تو اول تشخيص بده كه چه دارى، واقعاً ملكات خودت چه هست، ايمانت چه هست، يقينت چه هست. اگر ديدى كه چيزى نيستى، گيرم كه مردم اعتقاد خيلى زيادى هم به تو دارند، امر به خودت مشتبه نشود، به فكر اصلاح خودت باش. عكس قضيه:
اگر احساس مىكنى كه راهى كه مىروى راه خوبى است، گيرم مردم تو را تخطئه مىكنند، نبايد به حرف آنها ترتيب اثر بدهى.
روح علمى
مطلبى هم راجع به علم عرض بكنم و بحث را خاتمه بدهم. اين هم مطلبى است كه از آيات و روايات خود ما استفاده مىشود و اينها را ما بايد در فصول تعليم و تربيت اسلامى ذكر كنيم. اين تعبير در يكى از نوشتههاى خودم- فكر مىكنم در كتاب امدادهاى غيبى- است كه فرق است ميان عالم بودن و روح علمى داشتن. اى بسا افرادى كه روح علمى دارند ولى عالم نيستند واى بسا كسانى كه عالمند و روح علمى ندارند. عالم واقعى آن كسى است كه روح علمى توأم باشد با علمش. مقصود از روح علمى چيست؟ مقصود اين است: علم اساساً از غريزه حقيقت جويى سرچشمه مىگيرد. خداوند انسان را حقيقت طلب آفريده است؛ يعنى انسان مىخواهد حقايق را آنچنان كه هستند بفهمد، مىخواهد اشياء را همانطور كه هستند بشناسد و درك كند، و اين فرع بر اين است كه انسان خودش را نسبت به حقايق بىطرف و بىغرض نگاه دارد. اگر انسان خودش را بىغرض نگاه دارد و بخواهد حقيقت را آنچنان كه هست كشف كند نه اينكه بخواهد حقيقت آن طورى باشد كه او دلش مىخواهد، [در اين صورت او داراى روح علمى است.] يك وقت
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 549
انسان مدّعايى را پيش خودش فرض كرده، بعد مىخواهد حقيقت آن جورى باشد كه او دلش مىخواهد. اين خودش منشأ گمراهى است. در آيات سوره نجم اين مطلب هست كه يكى از منشأهاى گمراهى افراد اين است كه هواى نفس را [در تشخيص خود] دخالت مىدهند و در نتيجه با ذهن غرض آلود وارد مطالعه مسائل مىشوند. گفت:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل به سوى ديده شد
«غرض مرد را احوَل كند». انسان اگر بىغرضى خودش را نسبت به حقيقت حفظ كند- كه بسيار كار مشكلى است- خداوند او را هدايت مىكند. خدا تضمين كرده است كه افراد بىغرضِ حقيقت جو را رهبرى كند:
وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ انَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ «1»
.
اصلًا روح علمى همين است. روح علمى يعنى روح حقيقت جويى، روح بى غرضى و طبعاً روح بىتعصبى، روح خالى از جمود و روح خالى از غرور. وقتى انسان روايات زيادى را كه در موضوع علم وارد شده است مطالعه مىكند، مىبيند چقدر تكيه شده است روى اين مطلب كه يك عالم نبايد تعصب داشته باشد، نبايد جمود داشته باشد، نبايد تجزّم داشته باشد كه هرچه من تشخيص دادم ليس الّا و فقط همين است. يك عالم نبايد غرور داشته باشد و خيال كند آنچه كه او دارد تمام علم همان است، بلكه بايد به اصل «وَ ما اوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَليلًا «2»
» مخصوصاً توجه داشته باشد كه آنچه ما از حقيقت مىدانيم بسيار كم است. نتيجه اين است كه آن كه روح علمى دارد، از دليل به مدّعا مىرود. طلبهها مىگويند: نَحْنُ ابْناءُ الدَّليلِ «3»، نَميلُ حَيْثُ يَميلُ ما فرزند دليل هستيم، هرجا دليل برود دنبال آن مىرويم. دليل، او را به سوى مدّعا مىكشاند. ولى نقطه مقابل اين است كه انسان از مدّعا به دليل مىرود؛ يعنى اول مدّعا را انتخاب مىكند، بعد مىرود براى آن دليل پيدا كند. طبعاً آن
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج22، ص: 550
دليلهاى پيداكردنى، دليلهاى ساختگى و تراشيدنى است و دليل تراشيدنى ديگر دليل واقعى نيست و منشأ گمراهى انسان مىشود
به نام خدا براي خدا