تعليم و تربيت در اسلام‏  بخش 2

تربيت عقلانى انسان‏

در جلسه پيش بحث ما در اطراف اين مطلب دور مى‏زد كه در اسلام، هم دعوت به علم شده است و هم دعوت به عقل (به معنى تعقل) و فرق ايندو را ذكر كرديم كه علم به معنى آموزش و فراگيرى است ولى تنها فراگيرى كافى نيست و آنچه كه در زمينه فراگيرى ضرورت دارد، مسئله تفكر كردن در ماده‏هاى فرا گرفته شده است. اول در نظر داشتم كه به همين خلاصه اكتفا كنيم و بگذريم، ولى بعد رجوع كردم به يادداشتهايى كه چندين سال پيش در موضوع عقل و فكر داشتم، ديدم مسائلى هست كه حيف است ولو به‏طور اجمال آنها را ذكر نكنيم. گو اينكه اغلب كه بر اين مسائل عبور مى‏كنيم خيال مى‏كنيم كه يك عده مسائل نظرى بيان شده‏اند، ولى هدف از اين بيانها تعليم و تربيت است و اينها براى آن گفته شده است كه افراد مسلمان بايد اين‏جور بار بيايند. ابتدا از آنچه كه در باب عقل آمده است شروع مى‏كنيم.

عقل بايد غربال كننده باشد

روايت بسيار معروفى داريم كه در كتاب العقل و الجهل كافى، بحار و تحف العقول‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 538

آمده است «1» و روايتى است كه هشام بن الحَكَم «2» متكلّم معروف از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام (خطاب به خود هشام) نقل كرده است كه روايت بسيار مفصلى است و من قسمتهايى از آن را سالها پيش يادداشت كردم و اكنون همان قسمتها را براى شما مى‏خوانم. در آنجا حضرت به اين آيه قرآن كه در سوره زمر است استناد مى‏فرمايند:

فَبَشِّرْ عِبادِ. الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ اولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللَّهُ وَ اولئِكَ هُمْ اولُوا الْالْبابِ «3»

.

آيه عجيبى است: بشارت بده بندگان مرا، آنان كه سخن را استماع مى‏كنند «4». بعد چكار مى‏كنند؟ آيا هرچه را شنيدند همان را باور مى‏كنند و همان را به كار مى‏بندند يا همه را يكجا رد مى‏كنند؟ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ نقّادى مى‏كنند، سبك سنگين مى‏كنند، ارزيابى مى‏كنند، آن را كه بهتر است انتخاب مى‏كنند و آن بهترِ انتخاب شده را پيروى مى‏نمايند. آنوقت مى‏فرمايد: چنين كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده (يعنى هدايت الهى و استفاده از نيروى عقل اين است) وَ اولئِكَ هُمْ اولُوا الْالْبابِ اينها براستى صاحبان عقل هستند. اين، دعوت عجيبى است.

حضرت خطاب به هشام اين‏طور مى‏فرمايد: يا هِشامُ! انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ بَشَّرَ اهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فى كِتابِهِ فَقالَ خدا اهل عقل و فهم را بشارت داده و فرموده: فَبَشِّرْ

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 539

عِبادِ، الَّذينَ يَسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ ....

از اين آيه و حديث كاملًا پيداست كه يكى از بارزترين صفات عقل براى انسان همين تمييز و جدا كردن است؛ جدا كردن سخن راست از سخن دروغ، سخن ضعيف از سخن قوى، سخن منطقى از سخن غيرمنطقى، و خلاصه غربال كردن. عقل آن وقت براى انسان عقل است كه به شكل غربال در بيايد؛ يعنى هرچه را كه وارد مى‏شود سبك سنگين كند، غربال كند، آنهايى را كه به درد نمى‏خورد دور بريزد و به دردخورها را نگاه دارد.

حديثى هست كه ظاهراً از پيغمبر اكرم و ناظر به همين مطلب است، و از اين احاديث زياد است. مى‏فرمايد: كَفى‏ بِالْمَرْءِ جَهْلًا انْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ «1»

 براى جهالت انسان همين بس كه هرچه مى‏شنود نقل كند (خوش باورى). بعضى‏ها خاصيت ضبط صوت و گرامافون را دارند. كأنّه هرچه ديگران مى‏گويند پر مى‏شوند و بعد هم در جاى ديگر تحويل مى‏دهند، بدون آنكه تشخيص بدهند كه آنچه كه مى‏شنوند [صحيح است يا غلط.] خيلى چيزها انسان مى‏شنود، كمى از آن را بايد قابل قبول و قابل نقل بداند. قبلًا هم عرض كرديم بعضى از عالمها هستند (عالمهاى خيلى عالم) كه كمتر از آنچه كه عالمند عاقلند. (عقلى كه در اينجا مى‏گوييم، معيارش يكى همين است). عالمند به معناى اينكه اطلاعات بسيار وسيعى دارند. كمتر عاقلند براى اينكه هرچه را از هرجا ديدند جمع مى‏كنند و برايشان فرق نمى‏كند، همه را هم پس مى‏دهند بدون اينكه فكر بكنند كه اين [با واقع‏] جور در مى‏آيد يا جور درنمى آيد. و عجيب اين است كه با اينكه ما در روايات خودمان داريم كه راوى بايد نقّاد باشد و هرچه را كه مى‏شنود روايت نكند، مع ذلك مى‏بينيم كه در ميان همين راويان و محدّثان يا مورخان خودمان فراوان ديده مى‏شوند [افرادى كه اين اصل را رعايت نمى‏كنند.]

انتقاد ابن خلدون‏

ابن خلدون در مقدمه تاريخ خودش يكى از نقدهايى كه بر بعضى از مورخين مى‏كند اين است كه مى‏گويد اينها در نقل تاريخها، فقط دنبال صحت سند هستند كه اين‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 540

تاريخ را فلان كس نقل كرده و او آدم معتبرى است. مى‏گويد قبل از اين بايد به دنبال صحت مضمونى رفت، اول بايد فكر كرد كه اصلًا خود مطلب با منطق جور در مى‏آيد يا جور در نمى‏آيد. بعد مثال مى‏زند، مى‏گويد اينها نوشته‏اند كه وقتى قوم موسى از دريا عبور كردند و فرعونيها آنها را تعقيب مى‏نمودند، دويست و پنجاه هزار مرد جنگى بودند. آخر اين را بايد حساب كرد كه اولاد اسرائيل همه اولاد يعقوب و فرزندان يك نفر بودند و پنج شش نسل هم بيشتر نگذشته بود «1». گيرم كه چهارصد سال گذشته باشد. وقتى مى‏گوييم دويست و پنجاه هزار مرد جنگى، اقلًا بايد بگوييم يك ميليون جمعيتِ اينها بوده كه دويست و پنجاه هزار مرد جنگى داشته‏اند، با اينكه فرعون پسرهاى اينها را مى‏كشت: يُقَتِّلونَ ابْنائَكُمْ وَ يَسْتَحْيونَ نِسائَكُمْ «2»

. با اين همه بچه كشى كه از اينها بوده، آيا عقلًا چنين چيزى ممكن است؟.

ابن خلدون مى‏گويد مورخين به اين نكته اصلًا فكر نمى‏كردند كه آيا [واقعه‏اى كه نقل مى‏كنند] با منطق جور درمى‏آيد يا جور درنمى آيد.

يك وقتى از يك واعظ خيلى مشهور كه مى‏خواست بگويد بنى اميّه چگونه منقرض شدند و خداوند چگونه به فرزندان امام حسين بركت داد، شنيدم كه گفت: از امام حسين در روز عاشورا يك فرزند بيشتر باقى نماند كه حضرت على بن الحسين بود و از او اين همه سادات حسينى، موسوى و رضوى كه آنها هم باز حسينى هستند باقى مانده است و از بنى اميّه كسى باقى نماند. آنوقت راجع به بنى اميّه اين‏جور مى‏گفت كه در سال 61 هجرى كه حادثه كربلا اتفاق افتاد دوازده هزار گهواره زرين در خانه‏هاى بنى اميّه بود. حالا بايد حساب كرد كه چقدر بايد بنى اميّه باشند، چقدر گهواره در خانه‏هاى اينها باشد و از اين گهواره‏ها چقدر گهواره زرين باشد!.

مرحوم آقاى خوانسارى يك وقت اين گونه نقلها را مسخره مى‏كرد و به صورت تمسخرآميز مى‏گفت: بلى، يك وقتى هرات آنقدر بزرگ بود كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كلّه پز داشت. حالا شما حساب كنيد كه چقدر كلّه پز بوده، در ميان كلّه پزها چقدر اسمشان احمد بوده و در بين آنها چقدر احمد يك چشم بوده كه در ميان آن احمدهاى يك چشم، بيست و يك هزار احمد

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 541

يك چشم كلّه پز بوده است! و نظير اينها- البته نه به اين رسوايى- در تاريخ مى‏بينيم.

يك وقت من در همين كتابهاى تاريخ معمولى خودمان كه يك اشخاص خيلى بزرگى هم نوشته‏اند، خواندم كه در واقعه حَرّه كه آمدند و مدينه را قتل عام كردند «1» رفتند به خانه يكى از اهل مدينه كه از انصار بود (و خانواده فقيرى بودند) و زنش تازه وضع حمل كرده و هنوز در بستر بود و بچه هم در گهواره. يك مرد شامى وارد شد كه از اين خانه چيزى ببرد. هرچه گشت تا يك چيز دندان گير به دست آورد و ببرد چيزى به دستش نيامد. از اينكه مى‏بايست دست خالى برود خيلى عصبانى شد. آمد [كه جنايتى بكند.] اين زن به التماس افتاد كه من زن فلان كس صحابى پيغمبر هستم، من و شوهرم هر دو در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرديم و ما از اهل بيعت الرضوان هستيم. التماس مى‏كرد كه اين مرد شامى را منصرف بكند، كه آخرش هم منصرف نشد و بچه را از گهواره برداشت و پاى او را به دست گرفت و دور سرش چرخ داد و بعد هم چنان به ديوار كوبيد كه مغز بچه متلاشى شد. اين را زياد نقل كرده‏اند. آيا همين مى‏تواند درست باشد؟ يعنى زنى كه با شوهرش در بيعت الرضوان با پيغمبر بيعت كرده، مى‏تواند در سنه 63 هجرى وضع حمل كرده باشد، با حدود پنجاه و هشت سال فاصله؟ اگر ما فرض كنيم در آن وقت اين زن دخترى ده ساله بوده كه تازه شوهر كرده و رفته با پيغمبر بيعت نموده، در اين هنگام زنى است كه شصت و هشت سال دارد. آيا زن شصت و هشت ساله مى‏تواند تازه وضع حمل كرده و در بستر خوابيده باشد؟! پس اين يك ذره حساب كردن مى‏خواهد. اگر يك مقدار انسان فكر كند، مى‏فهمد كه دروغ است. اين همان غربال كردن است. پيغمبر فرمود: كَفى‏ بِالْمَرْءِ جَهْلًا انْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ. جهل غالباً در احاديث در مقابل علم نيست، در مقابل عقل است، يعنى بى‏فكرى نه بى‏علمى. براى بى فكرى و حساب نكردن انسان كافى است كه هرچه را مى‏شنود باور و نقل كند.

نقد سخن‏

مسئله ديگر كه نزديك به اين مطلب است و از همين آيه و از بعضى احاديث‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 542

استنباط مى‏شود مسئله تجزيه كردن يك سخن است، يعنى عناصر درست را از عناصر نادرست جدا كردن. فرق است ميان اينكه انسان از دو سخن درستش را بگيرد و نادرستش را رها كند، و تجزيه كردن يك سخن كه انسان عناصر درستش را بگيرد و عناصر نادرستش را الغاء كند و اينقدر تشخيص داشته باشد كه بگويد از اين سخن اين قسمتش درست است و اين قسمتش نادرست. اين همان مطلبى است كه در روايات تعبير به نقد و انتقاد شده است.

وقتى مى‏گويند: انْتَقَدَ الدِّرْهَمَ يا: انْتَقَدَ الْكَلامَ (كه در هر دو مورد به كار مى‏رود) يعنى اظْهَرَ عُيوبَهُ وَ مَحاسِنَهُ [عيوب و محاسن آن درهم يا كلام را آشكار كرد] چنانكه سكه‏اى را كه به محك مى‏زنند، آن طلاى خالص و به اصطلاح عيارش را به دست مى‏آورند. كلامى را نقد كردن نيز يعنى خوبيهاى آن را از بديهاى آن جدا كردن.

در اين زمينه احاديث زياد و عجيبى داريم. يكى اين است كه در روايات ما از حضرت مسيح روايت شده است كه مى‏فرمود: خُذِ الْحَقَّ مِنْ اهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذِ الْباطِلَ مِنْ اهْلِ الْحَقِّ. در اينجا ظاهراً توجه به اين است كه شما به گوينده سخن توجه نداشته باشيد، سخن شناس باشيد، تكيه‏تان روى گوينده سخن نباشد؛ اى بسا حق را از اهل باطل بشنويد بگيريد، واى بسا باطل را از اهل حق بشنويد نگيريد. شاهدم اين جمله آخر است كه فرمود: كُونوا نُقّادَ الْكَلامِ «1»

 صرّافِ سخن باشيد.

بعد امام موسى بن جعفر عليه السلام جمله‏هايى در اين زمينه مى‏فرمايد:

يا هِشامُ! انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ اكْمَلَ لِلنّاسِ الْحُجَجَ بِالْعُقولِ وَ نَصَرَ النَّبِيِّينَ بِالْبَيانِ وَ دَلَّهُمْ عَلى‏ رُبوبِيَّتِهِ بِالْادِلّاءِ، فَقالَ: الهُكُمْ الهٌ واحِدٌ لا الهَ الّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ. انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ... لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ «2»

.

خداوند حجتهاى خودش را به وسيله عقول بر مردم اكمال (اتمام) كرده است و

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 543

پيغمبران را به وسيله بيان يارى نموده، و به سبب برهانها به ربوبيّت خويش دلالتشان كرده است. بعد حضرت به آيه «انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ ... لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلونَ» استدلال مى‏كند.

آخربينى‏

يكى ديگر از خواص عقل كه تربيت عقل افراد بايد بر اين اساس باشد مسئله آينده را به حساب آوردن است كه روى اين مطلب نيز در تربيتهاى اسلامى زياد تكيه مى‏شود كه خودتان را در زمان حال حبس نكنيد، به آينده توجه داشته باشيد و عواقب و لوازم و نتايج نهايى كار را در نظر بگيريد.

حديث معروفى هست كه ما در داستان راستان نقل كرده‏ايم كه شخصى مى‏آيد خدمت حضرت رسول و عرض مى‏كند: يا رسول اللَّه! مرا موعظه بفرماييد. حضرت به او فرمود: آيا اگر بگويم به كار مى‏بندى؟ گفت: بلى. باز حضرت تكرار كرد: آيا اگر بگويم براستى به كار مى‏بندى؟ گفت: بلى. يك دفعه ديگر هم حضرت اين جمله را تكرار فرمود. اين سه بار تكرار كردن براى اين بود كه حضرت مى‏خواست كاملًا او را براى آن حرفى كه مى‏خواهد بگويد آماده كند. همينكه سه بار از او اقرار گرفتند و آماده‏اش كردند، فرمودند: اذا هَمَمْتَ بِامْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ «1»

 هركارى را كه به آن تصميم مى‏گيرى، آن آخرهايش را نگاه كن. و همين است كه در ادبيات اسلامى تحت عنوان «آخربينى» آمده است، مخصوصاً در مثنوى در اين زمينه زياد بحث شده است. مى‏گويد:

         اين هوا پرحرص و حالى بين بود «2»             عقل را انديشه يوم الدين بود

          هركه آخربين بود او مؤمن است             هركه آخوربين بود او بيدِن است «3»

 

لزوم توأم بودن عقل و علم‏

مسئله ديگر اين است كه عقل و علم بايد با يكديگر توأم باشد، و اين نكته بسيار خوبى است. اگر انسان تفكر كند ولى اطلاعاتش ضعيف باشد، مثل كارخانه‏اى است‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 544

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 544

كه ماده خام ندارد يا ماده خامش كم است؛ قهراً نمى‏تواند كار بكند يا محصولش كم خواهد بود. محصول بستگى دارد به اينكه ماده خام برسد. اگر كارخانه ماده خام زياد داشته باشد ولى كار نكند، باز فلج است و محصولى نخواهد داشت.

حضرت در آن روايت مى‏فرمايد: يا هِشامُ! ثُمَّ بَيَّنَ انَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ. عقل و علم بايد توأم باشد. عرض كرديم علم، فراگيرى است، به منزله تحصيل مواد خام است؛ عقل، تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل است. آنگاه حضرت استناد مى‏كنند به آيه: وَ تِلْكَ الْامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها الَّا الْعالِمونَ «1»

. ببينيد عقل و علم چگونه با هم توأم شده است.

آزاد كردن عقل از عادات اجتماعى‏

مطلب ديگر مسئله آزاد كردن عقل است از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنتها و عادتهاى اجتماعى و به تعبير عربهاى امروز از ايحاءات اجتماع (وحيهاى اجتماعى). حضرت اين‏جور مى‏فرمايد:

يا هِشامُ ثُمَّ ذَمَّ الَّذينَ لايَعْقِلونَ فَقالَ: وَ اذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما انْزَلَ اللَّهُ قالوا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَيْنا عَلَيْهِ ابائَنا اوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ «2»

.

قرآن اساسش بر مذمّت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و فكر نمى‏كنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد بكنند.

هدف قرآن از اين مذمّت چيست؟ هدف قرآن تربيت است؛ يعنى در واقع مى‏خواهد افراد را بيدار كند كه مقياس و معيار بايد تشخيص و عقل و فكر باشد نه صرف اينكه پدران ما چنين كردند ما هم چنين مى‏كنيم. من يك وقتى آيات قرآن راجع به تقليد و پيروى كوركورانه از پدران را استخراج كردم، ديدم آيات خيلى زيادى است و چيزى كه براى من جالب بود اين بود كه هيچ پيغمبرى مردم را دعوت نكرد الّا اينكه‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 545

مواجه شد با همين حرف كه: انّا وَجَدْنا ابائَنا عَلى‏ امَّةٍ وَ انّا عَلى‏ اثارِهِمْ مُقْتَدونَ «1»

، كه تو چرا مى‏خواهى ما را از سنتهاى گذشته پدرانمان منصرف بكنى؟ با اينكه اقوام پيغمبران خيلى از نظر سنن، مختلف بودند و هر پيغمبرى در ميان قوم خود مسائلى را طرح كرده كه با وضع زندگانى آنها مربوط بوده و با يك اشكالاتى مواجه بوده كه مخصوص آن قوم بوده، ولى يك اشكال عمومى در ميان همه اقوام بوده و همه پيغمبران دچار آن بوده‏اند و آن مصيبت تقليد از آباء و اجداد و گذشتگان و به قول امروزيها سنت گرايى بوده است، و پيغمبران برعكس، عقل مردم را بيدار مى‏كردند و مى‏گفتند فكر كنيد، حالا پدرانتان هرطور بودند: اوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لايَعْقِلونَ شَيْئاً وَ لايَهْتَدونَ آيا اگر پدرانتان عقلشان به جايى نمى‏رسيد و چيزى نمى‏فهميدند، باز هم شما بايد از آنها پيروى بكنيد؟!

امام صادق و مرد سنت گرا

داستان معروفى است كه حضرت صادق تشريف بردند به منزل يكى از دوستانشان يا يكى از شيعيانشان كه خانه بسيار كوچك و محقرى داشت. گويا او آدمى بوده كه حضرت مى‏دانسته‏اند وضعش اقتضا مى‏كند كه خانه بهترى داشته باشد. حضرت فرمودند: تو چرا در اين خانه زندگى مى‏كنى؟ مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ سَعَةُ دارِهِ «2»

. گفت: يا ابنَ رسولِ اللَّه! اين خانه پدرى و آباء و اجدادى من است و دلم نمى‏خواهد از اينجا بروم. چون پدر و جدّم اينجا بوده‏اند، نمى‏خواهم از اينجا بروم. حضرت فرمودند:

گيرم پدرت شعور نداشت، آيا تو هم بايد اسير بى‏شعورى پدرت باشى؟! برو براى خودت يك خانه خوب تهيه كن.

اينها واقعاً نكات عجيبى است. انسان از جنبه تربيتى توجه نمى‏كند كه قرآن اينها را كه مى‏گويد براى چه مى‏گويد؟ مى‏خواهد امت را اين گونه بسازد.

پيروى نكردن از اكثريت‏

باز حضرت [امام موسى كاظم عليه السلام‏] موضوع ديگرى ذكر مى‏كنند، مى‏فرمايند:

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 546

ثُمَّ ذَمَّ اللَّهُ الْكَثْرَةَ فَقالَ: وَ انْ تُطِعْ اكْثَرَ مَنْ فِى الْارْضِ يُضِلّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ «1»

.

خلاصه، آزادى از حكومت عدد و اينكه اكثر و اكثريت نبايد ملاك باشد و نبايد انسان اين‏جور باشد كه ببيند اكثر مردم كدام راه را مى‏روند [همان راه را برود و بگويد] آن راهى كه اكثر مردم مى‏روند همان درست است. اين مثل همان تقليد است. همان‏طور كه انسان طبعاً به سوى تقليد از ديگران كشيده مى‏شود، طبعاً به سوى اكثريت نيز كشيده مى‏شود، و قرآن مخصوصاً همان چيزى را كه انسان طبعاً به سوى آن كشيده مى‏شود انتقاد مى‏كند، مى‏فرمايد: اگر اكثر مردم زمين را پيروى كنى، تو را از راه حق منحرف مى‏كنند. دليلش اين است كه اكثر مردم پيرو گمان و تخمين‏اند نه پيرو عقل و علم و يقين، و به تارهاى عنكبوتى گمان خودشان چسبيده‏اند.

اين است كه در كلمات اميرالمؤمنين هست: لاتَسْتَوْحِشوا فى طَريقِ الْهُدى‏ لِقِلَّةِ اهْلِهِ «2»

 هرگز در راه هدايت، به دليل اينكه در آن راه و جاده افراد كمى هستند وحشتتان نگيرد. يك وقت دوتا راه در پيش رو داريد: يكى را مى‏بينيد كه انبوه جمعيت در آن موج مى‏زند. راه ديگر را نگاه مى‏كنيد، مى‏بينيد عده كمى در آن هستند. گاهى انسان وحشتش مى‏گيرد. فرض كنيد به سوى مقصدى داريم مى‏رويم.

به يك دو راهى مى‏رسيم. اكثريت مردم و انبوه جمعيت را مى‏بينيم كه راهى را انتخاب كرده‏اند. اقليتى هم راه ديگر را در پيش گرفته و مى‏روند. آدم وحشتش مى‏گيرد، مى‏گويد ما هم از همان راه اكثريت مى‏رويم، هرچه به سر آنها آمد به سر ما هم مى‏آيد. مى‏فرمايد: نه، راه شناس باشيد، اكثريت يعنى چه؟!

تأثيرناپذيرى از قضاوت ديگران‏

مسئله ديگر كه باز مربوط به تربيت عقلانى است اين است كه قضاوتهاى مردم درباره انسان نبايد براى او ملاك باشد. اينها يك بيماريهاى عمومى است كه اغلب‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 547

افراد كم و بيش گرفتارش هستند. مثلًا انسان يك لباسى را براى خودش انتخاب كرده و تشخيصش اين است كه رنگ خوبى را انتخاب كرده. بعد يكى مى‏آيد و مى‏گويد: اين رنگ مزخرف چيست كه انتخاب كرده‏اى؟! آن يكى و آن ديگرى نيز همين را مى‏گويند. كم كم خود آدم اعتقاد پيدا مى‏كند كه بد چيزى است. تازه آنها هم كه مى‏گويند، گاهى براى اين است كه عقيده انسان را تغيير بدهند نه آنكه از روى عقيده خودشان مى‏گويند. اينكه انسان در مسائلى كه مربوط به خودش است تحت تأثير قضاوت ديگران قرار بگيرد [صحيح نيست‏] و به ما گفته‏اند هرگز تحت تأثير قضاوت و تشخيص ديگران نسبت به خودتان قرار نگيريد.

آخوند مكتبى و شاگردان‏

داستانى كه مثنوى نقل كرده معروف است كه يك آخوند مكتبى بود كه بچه‏هاى زيادى را درس مى‏داد. (در قديم بچه‏ها را خيلى اذيت مى‏كردند). بچه‏ها دلخوشى‏شان اين بود كه روزى از چنگ اين آخوند خلاص و آزاد بشوند. بچه‏هاى زرنگ با خود گفتند كه ما چكار كنيم كه آخوند ما را رها كند؟ نقشه‏اى كشيدند. فردا يكى از بچه‏ها كه اول آمد- و آخوند نشسته بود- گفت: جناب آخوند! خدا بد ندهد، مثل اينكه مريض هستيد، كسالتى داريد. گفت: نه، كسل نيستم، برو بنشين. رفت نشست. نفر بعد آمد و گفت: جناب آخوند! رنگ رويتان امروز پريده. آخوند كمى آرامتر گفت: برو بنشين سر جايت. سومى آمد و همين را گفت، و آخوند صدايش كمى شل‏تر شد. ترديدش برداشت كه شايد من مريض هستم. هربچه‏اى كه آمد همين را گفت. سرانجام آخوند گفت: بلى كسلم، خيلى ناراحتم، و از او اقرار گرفتند كه ناخوش است. گفتند: اجازه بدهيد برايتان شوربايى بپزيم. و كم كم آخوند مريض شد و رفت دراز كشيد، شروع كرد به ناله كردن و به بچه‏ها گفت: برويد منزل كه من ناخوش هستم. بچه‏ها هم همين را مى‏خواستند.

غرض اينكه اين بچه‏ها در اثر تلقين، اين بدبخت را انداختند و مريض كردند.

حضرت فرمود: [اى هشام!] اصلًا به قضاوت مردم ترتيب اثر نده، و عجيب دعوتهايى است راجع به استقلال عقل و فكر. فرمود:

لَوْ كانَ فى يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قالَ النّاسُ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ ما كانَ يَنْفَعُكَ وَ انْتَ‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 548

تَعْلَمُ انَّها جَوْزَةٌ، وَ لَوْ كانَ فى يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ وَ قالَ النّاسُ انَّها جَوْزَةٌ ما ضَرَّكَ وَ انْتَ تَعْلَمُ انَّها جَوْزَةٌ..

اگر تو گردويى داشته باشى و هركس به تو مى‏رسد بگويد چه لؤلؤهاى عاليى دارى، قيمتش چند است؟ همه مردم بگويند لؤلؤ، وقتى تو خودت مى‏دانى كه گردوست نبايد در تو اثر داشته باشد، هرچه مى‏خواهند بگويند. عكس قضيه: اگر تو لؤلؤى در دست داشته باشى و هركس به تو مى‏رسد بگويد اين گردوها را از كجا آورده‏اى، تو نبايد ترتيب اثر بدهى. پس نبايد به قضاوت مردم تكيه داشته باشى. تو اول تشخيص بده كه چه دارى، واقعاً ملكات خودت چه هست، ايمانت چه هست، يقينت چه هست. اگر ديدى كه چيزى نيستى، گيرم كه مردم اعتقاد خيلى زيادى هم به تو دارند، امر به خودت مشتبه نشود، به فكر اصلاح خودت باش. عكس قضيه:

اگر احساس مى‏كنى كه راهى كه مى‏روى راه خوبى است، گيرم مردم تو را تخطئه مى‏كنند، نبايد به حرف آنها ترتيب اثر بدهى.

روح علمى‏

مطلبى هم راجع به علم عرض بكنم و بحث را خاتمه بدهم. اين هم مطلبى است كه از آيات و روايات خود ما استفاده مى‏شود و اينها را ما بايد در فصول تعليم و تربيت اسلامى ذكر كنيم. اين تعبير در يكى از نوشته‏هاى خودم- فكر مى‏كنم در كتاب امدادهاى غيبى- است كه فرق است ميان عالم بودن و روح علمى داشتن. اى بسا افرادى كه روح علمى دارند ولى عالم نيستند واى بسا كسانى كه عالمند و روح علمى ندارند. عالم واقعى آن كسى است كه روح علمى توأم باشد با علمش. مقصود از روح علمى چيست؟ مقصود اين است: علم اساساً از غريزه حقيقت جويى سرچشمه مى‏گيرد. خداوند انسان را حقيقت طلب آفريده است؛ يعنى انسان مى‏خواهد حقايق را آنچنان كه هستند بفهمد، مى‏خواهد اشياء را همان‏طور كه هستند بشناسد و درك كند، و اين فرع بر اين است كه انسان خودش را نسبت به حقايق بى‏طرف و بى‏غرض نگاه دارد. اگر انسان خودش را بى‏غرض نگاه دارد و بخواهد حقيقت را آنچنان كه هست كشف كند نه اينكه بخواهد حقيقت آن طورى باشد كه او دلش مى‏خواهد، [در اين صورت او داراى روح علمى است.] يك وقت‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 549

انسان مدّعايى را پيش خودش فرض كرده، بعد مى‏خواهد حقيقت آن جورى باشد كه او دلش مى‏خواهد. اين خودش منشأ گمراهى است. در آيات سوره نجم اين مطلب هست كه يكى از منشأهاى گمراهى افراد اين است كه هواى نفس را [در تشخيص خود] دخالت مى‏دهند و در نتيجه با ذهن غرض آلود وارد مطالعه مسائل مى‏شوند. گفت:

         چون غرض آمد هنر پوشيده شد             صد حجاب از دل به سوى ديده شد

 «غرض مرد را احوَل كند». انسان اگر بى‏غرضى خودش را نسبت به حقيقت حفظ كند- كه بسيار كار مشكلى است- خداوند او را هدايت مى‏كند. خدا تضمين كرده است كه افراد بى‏غرضِ حقيقت جو را رهبرى كند:

وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ انَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ «1»

.

اصلًا روح علمى همين است. روح علمى يعنى روح حقيقت جويى، روح بى غرضى و طبعاً روح بى‏تعصبى، روح خالى از جمود و روح خالى از غرور. وقتى انسان روايات زيادى را كه در موضوع علم وارد شده است مطالعه مى‏كند، مى‏بيند چقدر تكيه شده است روى اين مطلب كه يك عالم نبايد تعصب داشته باشد، نبايد جمود داشته باشد، نبايد تجزّم داشته باشد كه هرچه من تشخيص دادم ليس الّا و فقط همين است. يك عالم نبايد غرور داشته باشد و خيال كند آنچه كه او دارد تمام علم همان است، بلكه بايد به اصل «وَ ما اوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَليلًا «2»

» مخصوصاً توجه داشته باشد كه آنچه ما از حقيقت مى‏دانيم بسيار كم است. نتيجه اين است كه آن كه روح علمى دارد، از دليل به مدّعا مى‏رود. طلبه‏ها مى‏گويند: نَحْنُ ابْناءُ الدَّليلِ «3»، نَميلُ حَيْثُ يَميلُ ما فرزند دليل هستيم، هرجا دليل برود دنبال آن مى‏رويم. دليل، او را به سوى مدّعا مى‏كشاند. ولى نقطه مقابل اين است كه انسان از مدّعا به دليل مى‏رود؛ يعنى اول مدّعا را انتخاب مى‏كند، بعد مى‏رود براى آن دليل پيدا كند. طبعاً آن‏

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 550

دليلهاى پيداكردنى، دليلهاى ساختگى و تراشيدنى است و دليل تراشيدنى ديگر دليل واقعى نيست و منشأ گمراهى انسان مى‏شود