خلاصۀ کتاب فلسفۀ اخلاق شهید مطهری قسمت اول
خلاصۀ کتاب فلسفۀ اخلاق شهید مطهری قسمت اول
خلاصۀ کتاب فلسفۀ اخلاق شهید مطهری
فعل اخلاقی چیست؟ کار انسان یا عادی است و یا اخلاقی فعل اخلاقی فعلی است که در وجدان هر انسانی آن کار دارای ارزش است ، همه آن کار را ستایش و تحسین می کنند البته نه ارزش مادی بلکه ارزش معنوی مثل عفو گذشت خدمت به دیگران بدون هیچ چشم داشتی، سیراب کردن سگ تشنه ای در بیابان، در دعای مکارم الاخلاق آمده که خدایا به من توفیق بده که به کسی که از من بریده وصل شوم. عیب پوشی دیگران (البته اگر پوشاندن عیب موجب لطمه به جامعه شود اخلاقی نیست)
سخن خواجه عبداللَّه انصارى(ص22) تعبيرى دارد خواجه عبداللَّه انصارى كه شايد از خودش تعريف كرده. به هرحال او مرد عارف وارستهاى بوده. مىگويد: «بدى را بدى كردن سگسارى است». يك كسى به آدم، بدى مىكند. انسان در مقابل بدى او بدى مىكند. اين، سگ رفتارى است، چون اگر سگى سگ ديگرى را گاز بگيرد او هم گازش مىگيرد. «و نيكى را نيكى كردن خركارى است». يك كسى به آدم، نيكى مىكند. انسان در مقابل نيكى او نيكى مىكند. اين هم كار مهمى نيست. نمىدانم ديدهايد يا نديدهايد؛ هركس مثل من دهاتى باشد ديده: يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مىخاراند، او هم فوراً شانه او را مىخاراند. اگر ديد او شانه او را مىخاراند كه از اين خاراندن خوشش مىآيد، فوراً شانه رفيقش را مىخاراند. «بدى را نيكى كردن كار خواجه عبداللَّه انصارى است». حالا يك چهارمى هم دارد: و نيكى را بدى كردن كار ما مردم ايرانى است!.
ضرورت دانستن معیار فعل اخلاقی:(ص93) اینکه بدانیم چه وقت یک کار اخلاقی می شود: زمانی که از روی محبت باشد یا زمانی که زیبا باشد یا زمانی که از روی وجدان باشد یا... مهم است چراکه باید بدانیم که جامعه را به چه سمتی سوق می دهیم. پس ما بايد بدانيم كه براى تربيت جامعه، آيا بايد دانش جامعه را افزايش بدهيم يا كوشش كنيم دشمنيها را از ميان ببريم، و از دانش كارى ساخته نيست؟.
اینکه اگر ما بخواهيم جامعه را به سوى اخلاق سوق بدهيم چه بايد بكنيم؟ مىگويد: كارى بكنيد كه فرد، نداى وجدانش را بشنود. پس اين بحث «معیار فعل اخلاقی» صرفاً يك بحث نظرى و فلسفى كه هيچ اثر عملى نداشته باشد نيست، بحثى است كه فوق العاده اثر عملى دارد. و بعلاوه ما تا همه اينها را دقيقاً و موشكافانه و مشروحاً طرح نكنيم، درست نمىتوانيم مكتب اخلاقى اسلام خودمان را بشناسيم، ببينيم اسلام ما اخلاق را روى چه پايه يا پايههايى قرار داده است.
اقوال در معیارفعل اخلاقی
قول اول: (ص297) بعضى گفتهاند كه معيار فعل اخلاقى اين است كه غير، هدف باشد. هر فعلى كه هدف از آن فعل، خود انسان باشد غير اخلاقى است و هر فعلى كه هدف از آن فعل، خود انسان نباشد، غير باشد، انسان يا انسانهاى ديگر باشد، آن فعل مىشود فعل اخلاقى.پس فعل اخلاقى يعنى فعلى كه هدف از آن فعل، غير باشد. بنا بر اين تعريف، فعل اخلاقى از روى غايت تعريف شده. فعل اخلاقى يعنى فعلى كه غايت آن غير خود باشد.
تعريف ديگرى را كه شبيه و نزديك به اين تعريف است ذكر مىكنيم: بعضى ديگر جور ديگرى تعريف كردهاند، گفتهاند: فعل اخلاقى آن فعلى است كه ناشى از احساسات نوع دوستانه باشد. در انسان يك سلسله عواطف مىتواند وجود داشته باشد. اگر منشأ يك فعل عاطفه نوع دوستى بود، آن فعلْ اخلاقى است. این نظریه از قديمترين نظريات است، نظريه عاطفى است. گروهى رمز اخلاقى بودن را در عواطف بشر مىدانند، مىگويند كار عادى و معمولى كارى است كه از انگيزههاى خودخواهانه و ميلهاى طبيعى انسان سرچشمه بگيرد و هدف از آن كار هم دفع ضرر از خود یا سود رساندن سودى به خود و يا رسيدن خود شخص به لذتى باشد. كار اخلاقى كارى است كه از عاطفهاى عاليتر از تمايلات فردى، يعنى عاطفه غيردوستى، سرچشمه مىگيرد. و از اينكه به غير، سود يا لذتى برسد همان اندازه شادمان مىشوند كه به خودشان سودى برسد و خودشان به لذتى برسند، و البته اين درجات دارد. گاهى عاطفه غيردوستى آنچنان در بعضى از انسانها اوج مىگيرد كه از اينكه به ديگران لذت يا سود برسانند بيشتر خوشحال مىشوند تا اينكه به خودشان لذت يا سود برسانند؛ اين تعريف با تعريف اول، در نتيجه يكى است، منتها آن از راه غايت تعريف كرده و اين از راه فاعل؛
مبدأ و هدف در كار انسان
هركارى در انسان مبدئى دارد و غايتى؛ يعنى در انسان يك احساس، يك ميل، يك عاطفه هست كه محرّك او به يك كار است و اگر نبود محال بود كه انسان آن كار را انجام بدهد. محال است انسان كارى را انجام بدهد بدون آنكه يك محركى، يك ميلى يا يك خوفى در او وجود داشته باشد. و هركارى هدفى دارد. انسان از هر كارى يك منظورى دارد كه مىخواهد به آن منظور و هدف برسد. كار اخلاقى كارى است كه از نظر مبدأ، از ميلى ناشى مىشود كه آن ميل مربوط به خود انسان نيست، مربوط به ديگران است، و آن را عاطفه غيردوستى مىناميم؛ و از نظر منظور،و غایت، هدف انسان رسيدن خير به خودش نيست، رسيدن خير به ديگران است. پس انسان اخلاقى انسانى است كه از دايره «خود» پا بيرون گذاشته است و به غير خود رسيده است. اين همان مسلكى است كه در اخلاق، محبت را به عنوان پايه اخلاق تبليغ مىكند و اخلاق در نظر او يعنى محبت. شايد ما دينى در دنيا نداشته باشيم كه توصيه به محبت نكرده باشد. منتهی فرق است بین توصیه کردن به محبت و اینکه ملاک اخلاق را محبت قرار دادن.
اخلاق هندى: اخلاق هندى اخلاق عاطفى است، يعنى تكيه گاه در اخلاق هندى عاطفه است، همچنان كه در اخلاق مسيحى هم شايد بتوان گفت يگانه تكيه گاه، عاطفه و محبت است. گاندى در كتابى كه از او منتشر كردهاند به نام اين است مذهب من- و يكى از فرنگيها مقدمه بسيار جامعى بر آن نوشته و خلاصه كتاب را در آن مقدمه آورده است- مىگويد: من از مطالعه اوپانيشاد ها به سه اصل رسيدم: يك اصل اينكه در همه دنيا يك معرفت، يك شناخت وجود دارد و آن شناخت ذات و نفس است. تمام رياضتهاى هندى هم براى رسيدن به اين مطلب است. اصل دوم اينكه هركس خود را شناخت خدا را شناخته است و جهان را اصل سوم اين است كه در همه دنيا يك نيرو و يك نيكى وجود دارد و بس. آن نيرو نيروى تسلط بر خويشتن است. هركس بر خود مسلط شد- به تعبير او- بر جهان مسلط شده است. و در همه جهان يك نيكى وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران است مانند دوست داشتن خود. مبشّران و مبلّغان مسيحيت حرفشان همواره اين است كه ما پيامآور محبتيم، مسيح پيامبر محبت بوده است؛ محبت بورز، عشق بورز، تا آنجا كه مىگويند: اگر يك نفر به طرف راست صورتت سيلى زد، طرف چپ صورتت را بياور.
نقد این نظر:
1- مسلّم، مادر در آن فداكاريهاى مادرانه خودش كه حتى در حيوانات هم وجود دارد غايتش خودش نيست، فرزند است، و كارش هم ناشى از غرايز فردى خودش نيست، ناشى از احساس غيردوستى است كه [آن غير] فرزندش باشد. ولى با اينكه كار مادرانه از نظر عاطفى كار بسيار باشكوه و با ارزشى است، اما نمىشود گفت كه مادرها متخلّق به اخلاق عالى هستند، چون مادر به حكم فطرت و به حكم خلقت و آفرينش اين احساسات را دارد؛ يعنى مادر اين حالت را براى خودش مانند يك خُلق كسب نكرده است، بلكه با اين خوى فطرى به دنيا آمده است (و لذا اسمش را هم خُلق نبايد گذاشت)، به اختيار او نيست و همينطور كه هر فردى غريزه جنسى دارد و ميل به جنس مخالف بهطور غريزى و خوى طبيعى در او هست، ميل به صيانت فرزند هم بهطور طبيعى در مادر هست. اين است كه گفتهاند- و درست هم گفتهاند- كه كار مادرانه را نمىشود كار اخلاقى ناميد.
2- هر محبتى اخلاق نيست: هر محبتى را نمىتوان اخلاق دانست؛ گو اينكه قابل ستايش و مدح است ولى در عين حال اخلاق نيست. هركارى كه قابل مدح باشد اسمش اخلاق نيست. كار يك قهرمان كه زور بازو دارد قابل مدح و ستايش است ولى اسمش اخلاق نيست. در اخلاق عنصر اختيار و اكتساب يعنى غير غريزى بودن خوابيده است. اگر انجام كارى براى انسان غريزه بود، يعنى طبيعى و فطرى و مادرزاد بود و انسان آن را تحصيل نكرده و به اختيار خودش به دست نياورده بود، آن كارْ باشكوه و عظمت و قابل مدح هست ولى در عين حال اخلاق نيست، مثل محبت پدر و مادر نسبت به فرزند و مخصوصاً محبت مادرانه. هر چند این کار غیر دوستی است امّا غریزی است نه اختیاری.
3- اخلاق محدود به غيردوستى نيست: دايره اخلاق از حدود غيردوستى وسيعتر است. همه اخلاقها يعنى همه كارهاى مقدس و باشكوه انسان از نوع غيردوستى نيست. نوعى ديگر يعنى يك سلسله كارهاى با عظمت و شكوه و قابل تقدير و تقديس و آفرين گويى و حمد در انسان هست بدون اينكه ربطى به غيردوستى داشته باشد و همانطور كه انسان ايثار يا احسان را تقديس مىكند آن كار را هم تقديس مىكند، مثل آن چيزى كه عرب از آن به «اباءُ الضَّيْم» تعبير مىكند يعنى تن به ذلت ندادن. انسانها در آن وقت كه با خطرى مواجه مىشوند و امرشان داير است ميان اينكه زيانى را متحمل بشوند و عزتشان را حفظ كنند. مىگويد: الْمَوْتُ اوْلى مِنْ رُكوبِ الْعارِ. لذا برخلاف گاندى که مىگويد: در جهان فقط يك نيكى وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران است. نه، در جهان غير از دوست داشتن ديگران نيكى ديگر هم وجود دارد. يك مثالش همين بود كه عرض كردم.
4- مراد شما از انسان دوستى چیست؟ اولاً: مراد اینها از محبت انسان دوستی است حال سوال این است که چرا انسان دوستی و چرا حیوان دوستی نه؟ ثانیاً: مراد شما از انسان دوستی چیست؟ آیا مراد جسم است ولو آن انسان مثل چنگیز یا معاویه فاقد انسانیت باشد؟ پس انسان دوستى احتياج به تفسير دارد. انسان دوستى يعنى هر انسانى به هر نسبت كه از ارزشهاى انسانى بهرهمند است شايسته دوستى است، و انسانى هم كه بالفعل از ارزشهاى انسانى بهرهمند نيست باز لايق دوستى است براى رساندن او به ارزشهاى انسانى. پس اين يك معيار در باب اخلاقيات كه گفته شده است و ديديم اين معيار، كامل نيست. صددرصد نفى نمىكنيم ولى معيار كاملى نيست.
قول دوم:(ص297) بعضى خواستهاند تعريف را با يك قيد اضافى اصلاح كنند؛ گفتهاند: كار اخلاقى آن كارى است كه غايتْ غير باشد و يا ناشى از احساسات غيردوستانه باشد ولى به شرط اينكه اين حالت اكتسابى باشد نه طبيعى. اين را براى آن گفتهاند كه يك مطلب را همه درك مىكردهاند كه اخلاق مساوى با اختيار است. اخلاق آنجا اخلاق است كه انسان آن را اختيار و كسب كرده باشد و لهذا در مقابل فعل طبيعى قرار مىگيرد.
نقد این نظریۀ: اين تعريف هم با همه اين اصلاحات، تعريف جامعى نيست. چراکه استقامت و صبر را جزء اخلاق فاضله مىشمارند. در اينها پاى غير در ميان نيست. اينكه انسان روح مستقيم و بااستقامتى داشته باشد، اراده محكم و قويّى داشته باشد، عزيمتش در مقابل شدايد منفسخ نشود، يك خُلق عالى است ولى اصلًا به غير كار ندارد. همچنين آن چيزهايى كه اخلاق رذيله گفته مىشود، مثل حسادت و كينه جويى، اینها جزء اخلاق اند ولی داخل در تعریف اینها نیستند. يك كسى ظلم مىكند ولى هدفش زيان رساندن به غير نيست، هدفش منفعت خودش است ولو به خاطر منفعت خودش به ديگرى زيان مىرساند. پس اين اخلاق بد نيست؟ يعنى يك فعل طبيعى است كه نه خوب است و نه بد؟.
قول سوم: نظريه فلاسفه اسلامى- اراده(ص47)
اين اشتباه است انسان هم مثل هر حيوانى متحرك بالاراده است.. در حيوانات آنچه وجود دارد ميل و شوق است. در انسان هم يك سلسله ميلها و شوقها وجود دارد، ولى در انسان چيزى وجود دارد به نام «اراده» كه در حيوان وجود ندارد. اراده همدوش عقل است. هرجا كه عقل هست اراده هست، آنجا كه عقل نيست اراده هم وجود ندارد. انسان مىتواند متحرك بالاراده باشد ولى گاهى هم متحرك بالاراده نيست، متحرك بالشوق و الميل است. حيوان هميشه متحرك بالشوق و الميل است.
فرق ميل و اراده:
فرق ميل و اراده چيست؟ ميل در انسان كششى وجاذبه ای است بین انسان و يك شىء خارجى. انسان گرسنه است، غذايى سر سفره مىآورند، در خودش احساس ميل به غذا مىكند؛ غريزه جنسى ميل به جنس مخالف است. استراحت كردن نيز خود يك ميل است. عاطفه مادرى هم خودش يك ميل است. حتى عواطف عالى انسانى هم يك ميل است. مثلًا اينكه انسان در برخورد با يك مستمند، در خودش احساسى مىيابد كه به او كمك كند، يعنى يك ميل در او پيدا مىشود كه به او كمك كند. ولى اراده به درون مربوط است نه بيرون؛ يعنى يك رابطه ميان انسان و عالم بيرون نيست، بلكه بر عكس انسان بعد از اينكه درباره كارها انديشه و آنها را محاسبه مىكند، دورانديشى و عاقبت انديشى مىكند، سبك سنگين مىكند، با عقل خودش مصلحتها و مفسدهها را با يكديگر مىسنجد و بعد تشخيص مىدهد كه اصلح و بهتر اين است نه آن، آن وقت اراده مىكند آنچه را كه عقل به او فرمان داده انجام دهد نه آنچه كه ميلش مىكشد. و بسيارى از اوقات و شايد غالب اوقات آنچه كه عقل مصلحت مىداند و انسان اراده مىكند بر حكم فتواى عقل انجام بدهد، بر ضد ميلى است كه در وجودش احساس مىكند.مثل اینکه میل به غذای چرب دارد ولی عقل منع می کند. پس اراده نيرويى است در انسان كه همه ميلها و ضد ميلها را، همه كششها و تنفرها، خوفها، بيمها و ترسها را تحت اختيار خود قرار مىدهد و نمىگذارد كه يك ميل يا ضد ميل، انسان را به يك طرف بكشد؛ به عقل مىگويد: جناب عقل! بيا بنشين محاسبه كن ببين در مجموع، سعادت و مصحلت چه اقتضا مىكند؟ هرچه را كه مصلحت اقتضا مىكند بگو، اجرايش با من.
مطابق اين نظريه، كار اخلاقى كارى است كه نه ناشى از تسلط يك ميل باشد ولو آن ميل عاطفه محبت باشد [و نه ناشى از تسلط يك ضد ميل.] . اگر عاطفه محبت در اختيار عقل و اراده باشد، در يك جا عقل به اراده مىگويد از اين ميل فردى پيروى كن و در جاى ديگر مىگويد پيروى نكن. در عاطفههاى انسان دوستى هم همين جور است. اى بسا در مواردى عاطفه يك جور حكم مىكند، عقل و اراده جور ديگرى حكم مىكند. عاطفه دلسوزى است، دل آدم مىسوزد ولى اراده و عقل، دورانديشى است. وقتى مىخواهند يك انسان جانى را مجازات كنند خيلى افراد دلشان مىسوزد، مىگويند خوب است كه از مجازات صرف نظر بشود. اين يك احساس آنى است. فكر نمىكند كه اگر بنا بشود هرجانى از مجازات معاف بشود، پشت سرش جنايت بعد از جنايت است كه صورت مىگيرد. عاطفه مىگويد مجازات نكن، عقل و مصلحت مىگويد مجازات بكن، لذا قرآن کریم در مورد زناکار مىگويد: وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فى دينِ اللَّه آنجا كه پاى مجازات الهى در ميان است و به مصلحت عامّه بشريت است، يك وقت دلسوزىتان گل نكند. در اخلاقى كه فلاسفه اسلامى روى آن زياد تكيه مىكنند، اين مسئله هست كه اخلاق كامل اخلاقى است كه براساس نيرومندى عقل و نيرومندى اراده باشد و ميلهاى فردى، ميلهاى نوعى و اشتياقها همه تحت كنترل عقل و اراده باشند. طبق اين نظريه، قهرمان حقيقى اخلاق آن كسى است كه بر وجودش عقل و اراده حاكم است. و البته در وجود انسان عواطف غير فردى هم زياد وجود دارد ولى آنها چشمههايى است در وجود انسان كه با كنترل عقل و اراده در جاى خودش باز مىشود. در يك جا سر صد نفر را مثل گوسفند و كمتر از گوسفند يكجا مىبُرد و هيچ دلش تكان نمىخورد، و در جاى ديگر با ديدن كوچكترين منظرهاى آنچنان به خود مىلرزد كه اصلًا قابل ضبط و كنترل نيست. مگر على بن ابيطالب اينجور نبود؟ وقتى كه چشمه عاطفه در وجودش در اختيار عقل و اراده است، در يك جا روحش لطافت و رقّت و عظمتِ اين گونه نشان مىدهد و در جاى ديگر او را در نهايت خشونت مىبينى كه هيچ تكان نمىخورد. البته اين سخن نظر فلاسفه اسلامى است و نمىگويم نظر اسلام.
قول چهارم: نظريه وجدانى کانت(ص53)
نظريه وجدانى، اخلاق را نه عاطفه مىداند آنچنان كه اخلاق هندى و اخلاق مسيحى مىدانند، و نه عقل و اراده مىداند آنچنان كه آن فيلسوفان گفتهاند، بلكه اخلاق را عبارت مىداند از الهامات وجدانى. كلمه «وجدان» را زياد شنيدهايد. گروهى معتقدند كه خداى متعال نيرويى در درون انسان قرار داده است كه آن نيرو غير از عقل و عاطفه است، نيرويى است كه به انسان تكليف الهام مىكند؛ يعنى از درون انسان به انسان فرمان مىدهد مىگويد چنين بكن، چنان نكن. اين نيرو به عقل مربوط نيست. عقل بيشتر يك امر اكتسابى است و اين يك امر فطرى است. خداى متعال هر انسانى را با يك وجدان آفريده و آن وجدان در بسيارى از مسائل- نه همه چيز را- به انسان الهام مىكند. كار اخلاقى كارى است كه از وجدان الهام گرفته شده باشد. كار طبيعى كارى است كه به وجدان مربوط نيست، به طبيعت ارتباط دارد.
نظر قرآن درباره وجدان
قرآن کریم می فرماید: فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْويها. يا آيه ديگر قرآن مىفرمايد: وَ اوْحَيْنا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ در تفسير الميزان استنباط خيلى شيرينى دارند، مىفرمايند: نفرمود «وَ اوْحَيْنا الَيْهِمْ انِ افْعَلُوا الْخَيْراتِ» وحى كرديم كه كارهاى خير را انجام دهند. اگر اينجور بود همين وحىعادى مىشد، يعنى به آنها دستور داديم. بلكه مىفرمايد: وَ اوْحَيْنا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ خود كار را وحى كرديم، يعنى خود كار را به آنها الهام كرديم. وپیامبر در جواب سوال شخصی فرمود: يا وابِصَةُ! اسْتَفْتِ قَلْبَكَ، اسْتَفْتِ قَلْبَكَ، اسْتَفْتِ قَلْبَكَ به قلبت رجوع کن هر چه قلبت گفت همان درست است.
كانت فيلسوف معروف آلمانى معتقد است كه فعل اخلاقى يعنى فعلى كه انسان آن را به عنوان يك تكليف، از وجدان خودش گرفته باشد. فعل اخلاقى يعنى فعلى كه وجدان گفته بكن و انسان هم بدون چون و چرا- نه براى هدف و غرضى- صرفاً و صرفاً براى اطاعت امر و فرمان وجدان، آن را انجام مىدهد. بنابراين طبق اين نظريه، اخلاق يعنى دستورهاى صريح و قاطعى كه وجدان انسان به انسان الهام مىكند. اگر بپرسيد: چرا انسانها ايثار مىكنند؟ مىگويد: اين امرِ وجدان است، چرا ندارد، دليل ندارد، وجدان امر كرده. برای توضیح مفصل نظریۀ کانت چند مقدمه نیاز است.
مقدمۀ1- آيا همه محتويات ذهن انسان مأخوذ از تجارب است؟
اين نظريه اولًا مبتنى است بر يك نظريه ديگرى كه خود كانت و بعضى فيلسوفان ديگر جهان داشته و دارند. توضيح اينكه اين مسئله در جهان مطرح است كه آيا همه محتويات ذهن انسان، همه سرمايههاى ذهنى و فكرى و وجدانى انسان مأخوذ از احساس و تجارب انسان است؟ يعنى آيا همه فكرها، انديشهها و احساسهايى كه در انسان وجود دارد، ابتدا كه او به دنيا مىآيد به هيچ شكلى وجود ندارد و انسان هرچه به دست مىآورد فقط از راه حواس (چشم، گوش، لامسه، ذائقه و شامّه) به دست مىآورد، يا يك سلسله احكام از ابتدا بدون هیچ تجربه ای همراه ذهن انسان وجود دارد؟ بعضى معتقدند- هم در قديم معتقد بودهاند و هم در جديد- كه در ذهن انسان هيچ چيزى وجود ندارد كه قبلًا در حس او وجود نداشته است. همه محتويات فكرى و ذهنى انسان از همين دروازههاى حواس وارد ذهن شدهاند و غير از اينها چيزى نيست. از نظر اين افراد ذهن انسان حكم انبارى را دارد كه در ابتدا خالى محض است، از پنج در يا بيشتر (اگر حواس بيشتر باشد) اشيائى در اين انبار ريخته مىشود و انبار پر مىگردد،
نظريه ديگر نظريه كسانى است كه مىگويند آنچه در انبار ذهن انسان هست دو بخش است: بخشى از آنها از همين درها و روزنههاى حواس (چشم و گوش و شامّه و لامسه و ذائقه و امثال اينها) آمده است و پارهاى از آنها قبلى است، يعنى قبل از احساس در ذهن ما وجود دارد. آقاى كانت اين نظر دوم را انتخاب كرده و معتقد به حقايق ماقبل تجربى است.
مقدمۀ 2- عقل دو نوع است نظری و عملی
عقل انسان دو بخش است: بخش نظرى و بخش عملى، يا احكام عقل انسان دو بخش است: نظرى و عملى. يك قسمت از كارهاى عقل انسان درك چيزهايى است كه هست. اينها را مىگويند عقل نظرى. قسمت ديگر درك چيزهايى است كه بايد بكنيم، درك «بايدها». اينها را مىگويند عقل عملى. كانت تمام فلسفهاش نقد عقل نظرى و عقل عملى است كه از عقل نظرى چه كارها ساخته است و از عقل عملى چه كارها؟ او در پايان به اينجا مىرسد كه از عقل نظرى كار زيادى ساخته نيست، عمده عقل عملى است، كه او به همين مسئله وجدان مىرسد.
مقدمۀ3- دستورات وجدان ربطی به حس ندارد و از ابتدای خلقت با انسان بوده است.
كانت مىگويد وجدان يا عقل عملى يك سلسله احكام قبلى است؛ يعنى از راه حس و تجربه به دست بشر نرسيده، جزء سرشت و فطرت بشر است. مثلًا فرمان به اينكه راست بگو، دروغ نگو، فرمانى است كه قبل از اينكه انسان تجربهاى درباره راست و دروغ داشته باشد و نتيجه راستى و دروغ را ببيند، وجدان به انسان مىگويد راست بگو، دروغ نگو. بنابراين دستورهايى كه وجدان مىدهد، همه دستورهاى قبلى و فطرى و- به تعبير عوامى- مادرزادى است، به حس و تجربه انسان مربوط نيست. به همين دليل، فرمان اخلاقى به نتايج كارها كار ندارد، خودش اساس است. لذا اینکه می گویند راست بگو تا مردم به تو اعتماد کنند این نتایج کار عقل است در حالیکه اخلاق به طور مطلق حکم می کند که راست بگو. مصلحت سنجی، «که هرجا مصلحت بود راست بگو» کار عقل است نه کار اخلاق، لذا اگر کسی خلاف اصول اخلاقی حرفی زد او اخلاق را از عقل گرفته نه از وجدان. لذا در نگاه کانت انسان تکلیف سرخود است یعنی از ابتدای تولد تکالیف اخلاقی همراه انسان است.
دلیل کانت بر اینکه احکام اخلاقی، تجربی نیست . فطری است:
كانت مىگويد: اين تلخيهاى پشيمانيها، اين عذاب وجدانها از كجاست؟ اینکه انسان از کار بدی که کرده بعداً ناراحت می شود و وجدانش او را ملامت می کند وحتی در بعضی موارد فرد به خاطر فرار از عذاب وجدان سراغ مسکرات و قمار می رود. چراکه جرات خلوت با خود را ندارد. برخلاف اولیای الهی که دنبال خلوت با خوداند. اگر چنين فرماندهى در درون انسان نمىبود، انسان خودش از كار خودش راضى بود و لااقل در درونش ناراحتى نداشت، از بيرون ناراحتى داشت. ولى انسان هميشه از درونش احساس ناراحتى مىكند. مىگويد: اين امر براى آن است كه:
1- آن نيرو يك نيروى قبلى است يعنى تجربى نيست، 2- مطلق است و مثل حكم عقل مشروط به مصلحت نيست، 3- عامّ است و در همه جا يك جور صادق است؛ براى من همان اندازه صادق است كه براى شما، و براى شما همان قدر صادق است كه براى اشخاص ديگر. همچنين ضرورى و جبرى به معنى غيرقابل تسليم است. انسان مىتواند خودش را تسليم ديگران كند ولى هرگز نمىتواند وجدانش را تسليم كند. انسان ممكن است خودش تسليم يك جبّار يا تسليم يك عمل زشت بشود ولى وجدان به گونهاى است كه هرگز تسليم نمىشود. وجدانِ آن جنايتكارترين جنايتكاران دنيا هم حاضر نيست تسليم آن جنايتكار بشود، يعنى به او بگويد بسيار خوب، كار خوبى كردى؛ او مىگويد: اين وجدان (يعنى وجدان اخلاقى) انسان را دعوت به كمال مىكند نه سعادت. سعادت يك مطلب است، كمال مطلب ديگر. كانت يك خوبى بيشتر نمىشناسد، مىگويد در همه دنيا يك خوبى وجود دارد و آن اراده نيك است. اراده نيك هم يعنى در مقابل فرمانهاى وجدان مطيع مطلق بودن. حالا كه انسان بايد در مقابل فرمان وجدان مطيع مطلق باشد، پس بايد امر او را اطاعت كند و تسليم مطلق او باشد؛ و چون وجدان اخلاقى به نتايج كار توجه ندارد و مىگويد خواه براى تو مفيد فايده يا لذتى باشد يا نباشد، خوشى به دنبال بياورد يا رنج، آن را انجام بده، پس با سعادت انسان كار ندارد چون سعادت در نهايت امر يعنى خوشى، منتها هر لذتى خوشى نيست، لذتى كه به دنبال خودش رنج بياورد خوشى نيست. سعادت يعنى خوشى هرچه بيشتر كه در آن هيچ گونه رنج و المى (اعمّ از روحى، جسمى، دنيوى و اخروى) وجود نداشته باشد،
آقاى كانت ميان كمال و سعادت فرق گذاشته اما می گوید: اگر بنا بشود اخلاق از سعادت جدا گردد، كار اخلاق خيلى دشوار مىشود؛ يك آدم اخلاقى با اطمينان به اينكه دارد از سعادت دور مىشود بايد فرمان حس اخلاقى خودش را بپذيرد، و اين كار بسيار دشوارى است. مىگويد: قبول دارم دشوار است، ولى تنها راه صعود به ملكوت همين است كه انسان راه كمال را انتخاب كند نه راه سعادت را.
نقد کانت در تفاوت گذاشتن بین سعادت و کمال.
در فلسفه اسلامى مسئله كمال و سعادت مطرح است. بوعلى در اشارات و بعضى ديگر اين مسئله را طرح كردهاند. آنها معتقدند كه سعادت را از كمال و كمال را از سعادت نمىشود تفكيك كرد، هر كمالى خود نوعى سعادت است. فارابی می گوید: اخلاق و سعادت را با يكديگر توأم مىبيند. يا از نظر اخلاقيونى مثل صاحب جامع السعادات و صاحب معراج السعاده كه كتابهايشان كتابهاى اخلاقى است، اصلًا مفهوم سعادت ركن اخلاق است. اينجا يك ايراد خيلى واضحى هست به جناب كانت كه اينكه سخن از انتهاء به ملكوت مىگويى، آيا انسان وقتى به ملكوت اعلى برسد سعادتمند است يا شقاوتمند؟ آيا كمال كه انسان را به ملكوت مىرساند، به سعادت مىرساند يا به شقاوت؟ ناچار مىگويد به سعادت. از اينجا معلوم مىشود آن سعادتى كه او مىگويد، سعادت حسى است يعنى خوشى مادى دنيوى، و الّا اساساً نمىشود سعادت را از كمال جدا كرد.
کانت از طریق وجدان اختیار انسان را ثابت می کند:
او می گوید: اگر ما بخواهيم از راه عقل نظرى (يعنى همان كه امروز ما به آن فلسفه مىگوييم) اثبات كنيم كه انسان مختار و آزاد است، نمىتوانيم. عقل نظرى آخرش به جايى مىرسد كه آدم بگويد انسان اختيار ندارد و يك موجود مجبور است. ولى از راه حس اخلاقى كه امرى است درونى و وجدانى و انسان با علم حضورى آن را كشف مىكند، به اينجا مىرسيم كه انسان آزاد و مختار است. پس [از نظر كانت] انسان به حكم وجدانش- نه به حكم دليلهاى فلسفى- يك موجود مختار و آزاد است.
کانت از طریق وجدان بقاء و خلود نفس را ثابت می کند:
كانت معتقد است كه با براهين فلسفه نمىشود بقا و خلود نفس را اثبات كرد ولى وجدان انسان مىگويد نفس باقى و خالد است، هميشه هست و در دنياى ديگرى پاداش يا كيفر مىبيند. مىگويد
دليلش اين است: وجدان انسان دائم به او فرمان مىدهد صداقت را، امانت را، درستى را، عدالت را. انسان در عمل هميشه مىبيند كه صداقت و امانت و درستى و عدالت و غيره لزوماً در اين دنيا پاداش ندارد، و نيز اينها از نظر رسيدن به پاداشهاى دنيوى براى انسان قيد و بند است. یعنی چون راست می گوید از خیلی چیزها محروم می شود لذا متضرر می شود. و لهذا صد بار اگر راست بگويد و بدى ببيند، عدالت كند و ظلم ببيند، بار صد و يكم باز صداقت و عدالتش را رها نمىكند. اين براى آن است كه در عمق ضمير و وجدان و به علم حضورى اين مطلب را احساس مىكند كه زندگى منحصر به اينجا نيست، پس احساس تكليف متضمن ايمان به پاداش است، يعنى متضمن ايمان به خلود و بقاى نفس است. ايمان به خلود نفس يعنى احساس اينكه من باقى هستم و پاداشم را از جهان مىگيرم و گم نمىشود. اين خودش متضمن ايمان به خالق است. ايمان به خلود «من» مستلزم ايمان به خالق است. لذا کانت چون همه چیز را با وجدان ثابت می کند آنرا یکی از دو اعجاب بزرگ جهان می داند.
حدیث امام صادق ع که فرمود تا حالا کشتی شما در دریا غرق شده است؟ اشاره به تحلیل وجدانی دارد.
نقد نظریۀ اخلاقی کانت:
1- در اين نظريه، محصول عقل نظرى و به قول ما «فلسفه» بيش از حد تحقير شده است. نظريه كانت كه مىگويد ما از راه عقل نظرى هيچ يك از اين مسائل را نمىتوانيم اثبات كنيم، اشتباه است. اتفاقاً از راه عقل نظرى- بدون اينكه ما بخواهيم راه وجدان و عقل عملى را انكار كرده باشيم- هم آزادى و اختيار انسان را مىتوانيم اثبات بكنيم، هم بقا و خلود نفس را، هم وجود خدا را و هم خود فرمانهاى اخلاقى را. همين فرمانهايى كه انسان از وجدان الهام مىگيرد، عقل هم لااقل به عنوان مؤيدى از وجدان، آنها را تأييد مىكند.
2- مسئله ديگر آن بود كه ميان كمال و سعادت تفكيك كرد. اين خيلى اشتباه است. كمال از سعادت منفك نيست. هركمالى خودش نوعى سعادت است، منتها سعادت يعنى خوشى منحصر به خوشيهاى حسى نيست. به آقاى كانت بايد گفت: شما مىگوييد وقتى انسان با وجدانش مخالفت مىكند، يك تلخى شديدى در وجدان خودش احساس مىكند. اين راست است، ولى چطور وقتى انسان از وجدان اطاعت نمىكند احساس تلخى مىكند اما وقتى اطاعت مىكند نوعى مسرت و لذت، منتها مسرت و لذتى در سطحى خيلى بالاتر، عميقتر، ريشه دارتر، لطيفتر، باقىتر و جاويدانتر احساس نمىكند؟!. وهمین لذت سعادت است چراکه لذت صرفاً لذات مادی نیستند چراکه لذت حسى لذتى است معمولًا عضوى، مربوط به يك محرّك خارجى، مثلًا غذايى تماس پيدا مىكند با سطح زبان انسان و اعصاب آن تأثّر پيدا مىكنند و لذتى پيدا مىشود، يا لذتهاى ديگرى كه شامّه يا لامسه و يا سامعه درك مىكنند. ولى يك سلسله لذتها هست كه مربوط به حواس نيست، مثل لذت قهرمانى. يك نفر قهرمان، بعد كه احساس كرد قهرمان است و بالادست همه قرار گرفته، احساس لذت مىكند ولى اين لذت موجب حسىِ خارجى ندارد، یا مثل کسی که از كشف يك حقيقت علمى احساس لذت مىكند. پس رسيدن به كمال، خود به خود براى انسان لذت مىآفريند.
3- همه احكام وجدان، مطلق نيست
مسئله مطلق بودن احكام وجدان هم كه ذكر مىكند، خود فرنگيها نيز به آن ايراد گرفتهاند كه احكام وجدان اينقدرها هم كه تو مىگويى مطلق نيست. راست مفسده انگیز که درست نیست و دروغ مصلحت آمیز هم اشتباه نیست. و هیچ وقت وجدان حکم به راست مفسده انگیز نمی کند. البته دروغ مصلت آمیز نه منفعت خیز. دروغ مصلحت آمیز یعنی دروغى كه فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستى را پيدا كرده است؛ يعنى دروغى كه با آن، انسان حقيقتى را نجات مىدهد. ولى دروغ منفعت خيز يعنى انسان دروغ مىگويد كه خودش سودى برده باشد. البته اسلام در مواردی دستور به توریه داده که در اضطرار توریه کن و دروغ نگو که عادت نکنی.
به نام خدا براي خدا